<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>۩۞۩  طرحي از يك زندگي  ۩۞۩</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/</link>
<description>اوج. . . زندگی. . . غرور</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 19 May 2009 09:35:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گودبای پارتی</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;((    هر آغازی را پایانیست!    ))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;دوستون دارم ، شاد و خرم باشید. . . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;با تموم بدیام ، چشم امیدم به قلبای بزرگ شماست ، حلالم کنید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;ازم نخواید که بگم چرا دارم میرم ، فقط بدونید به میل خودم نیست ، بعضیا نمیخوان که من باشم ؛ باشه ، تسلیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;خدافظ ! واسه ی همیشه . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 09:35:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصاب مصاب تعطیل!</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>یه چیزی دیدم که واقعا به طرزی وحشت انگیز ناک اعصابمو ریخته بهم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;کدوم آدم............................... این ۷ نفر رو حذف کرده؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;مجید امیدوارم کار تو نباشه وگرنه یه فحش خیلی خیلی بدت میدم....از اون بد بدا ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;هرکی این کارو کرده الهی شب بخوابه صبح پاشه ببینه کچل شده ، الهی سیخ بره تو  چشش ، الهی روزی هزار بار اون یارو که من ازش بدم میادو ببینه ، الهی مورچه گازش   بگیره ، الهی الهی الهی ، اههههههههههه اعصاب ندارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 13:19:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> . . . </title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی اوقات چقدر ساده فاصله ی بین بالاترین تا پایین ترین طی میشه ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی اوقات چقدر ساده از اوج اوج اوج میرسی به پایین ترین نقطه ای که ترجیح میدی همون جا هم نباشی ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی اوقات چقدر ساده پررنگ ترین چیزایی که یه روزی تصور میکردی غیر ممکنه که حتی یه گوشه از شکلشون خال بیوفته تبدیل میشن به بی رنگی مطلق ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی وقتا چقدر ساده مرگ آپدیت ترین چیزا رو با چشم خودت میبینی و کاری از دستت برنمیاد ، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چقدر آسون میشه که بعضی وقتا حرف دلتو خفه کنی و گوش بدی به مغزت ، و اون چیزی رو بگه که نه تنها راحتی تو رو در حال تامین میکنه ، بلکه آینده ت رو هم به روشنی رقم میزنه اما این حرف دل تو نباشه؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی اوقات چقدر ساده یه نفر تموم زندگیتو خراب میکنه ، همه چیزو بهم میزنه ، یه چیزایی رو ازت میگیره ، یه چیزای بدی رو بهت میده ، بهترین هات رو ازت میگیره؛ تو رو تبدیل به یه آدم دیگه میکنه ، یک کلام بازیت میده اما تو ناخواسته فقط بازی میخوری و هیچ کاری از دستت برنمیاد ، و تنها مجبوری شبا توی خواب تموم قدرتتو تو مشتت جمع کنی و محکم بکوبی در دهنش اما صبح که پا میشی وقتی میفهمی همه چیز خواب بوده از شدت عجز و ضعف گریه کنی و در آخر بفهمی که باز هم بازی خوردی؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی چقدر تحمل بعضی چیزا سخت میشه ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی چقدر آسون اشتیاق تبدیل میشه به دلسردی؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی چقدر آسون مجبوری دلتو قربانی غرورت کنی و جلوی همه سرتو بالا بگیری اما از درون مدام فریاد دلتو خفه کنی که میگه این سهم واقعی تو نیست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی چقدر آسون زندگی شاد میشه و تو شاد به نظر میرسی اما اون ته تهش فقط خودت میفهمی که در حقیقت شاد نیستی و بدتر از همه اینکه بفهمی چقدر تظاهر کردن به اون چیزی که نیستی سخته،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعضی وقتا چقدر ساده همه چیز تموم میشه ، فرداش دوباره شروع میشه، به میانه میرسه ، آرزو میکنی کاش شروع نشده بود ، دلت میخواد تمومش کنی اما خودبخود معکوس عمل میکنی ، غرورت سرت فریاد میکشه ، دلت بیچارت میکنه ، و ته تهش تو مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونی که فقط بازیچه میشی و عقل و غرورت در یه طرف بر احساس و دلت که طرف دیگه هستن پیروز میشن و از تو یه آدم یخ و سرد میسازن که حقیقتا کسی تو رو نمیشناسه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی اوقات چقدر آسون همونقدر که دیگران برات غریبه میشن خودت هم با خودت غریبی میکنی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی چقدر آسون از بعضی چیزا فرار میکنی ، از بعضی چیزا میگذری ، بعضی چیزا رو تموم میکنی ، فاتحه ی بعضی چیزا رو واسه همیشه میخونی فقط واسه اینکه(......)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بعضی از وقتا چقدر آسون ((.....)) پیدا مکنی ، تو واقعا ((.....)) رو دوست داری ، واقعا براش احترام قائلی و دوست داری که باشی ، اما خود بخود نمیشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بعضی وقتا چقدر سعی داری که بالاخره واسه یه بار هم که شده این احساس باشه که قربانی عقل و غرور میشه نه برعکس ، و نمیدونی که میتونی یا نه ، اما با تموم وجود دوست داری که بتونی ، مگه نمیگن خواستن توانستن است؟ البته اگه بعضی کسا و بعضی چیزا خیلی آسون مغلوب این بازیت نکنن و یه بار به خودت نیای و ببینی ای دل غافل این دفعه هم غرور مغلوب شد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعضی وقتا چقدر آسون همه چیز جدی میشه! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و چقدر آسون زندگیت به یکباره مسیرش عوض میشه و خودت ، علایقت ، کارات ، فکرت ، تصمیمات و کلا همه چیز تو یه لحظه میشه از این رو به اون رو!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و تو این تفاوت رو دوست داری!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آسونیای زندگیه که پدر همه مونو در میاره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;واسه تموم کسایی که دوست ندارن مغلوب بشن دعا کنین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 12:25:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;((متن این پست رو خیلی وقت پیش توی ورد نوشتم اما تا امروز فرصت نکرده بودم بیام نت و آپش کنم))&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعطیلات عید دوران خوبی بود ، یه عااااالمه درس خوندم! من از همین جا به این هستی خانوم مستعد و کوشا تبریک گفته و موفقیت روزافزونشان را خواهانم!و اما مهمونی ، امسال زیاد حوصله ی مهمونی رفتن رو نداشتم ، میگم حوصله که به خودم یادآوری کنم همه چیز به اختیار خودم بود و اگه می خواستم میتونستم این 14 روز تعطیلی هرچی درسه رو سه طلاقه کنم و بزنم به کیف ، اما ترجیح دادم درسمو بخونم! واقعا از این حس اختیار همیشه یه لذت شگرفی بهم دست میده ، از اینکه میبینم هیچوقت مجبور به تحمل چیزی یا کسی نبودم و نیستم خوشحالم ، از اینکه میبینم همیشه طبق میل خودم رفتار کردم و تصمیم گرفتم و اکثر موارد هم راه درستی رو البته این دفعه هم به نظر  خودم و هم دیگران رفتم (چون درستی یا غلطی راهی یا چیزی هیچ وقت نمیتونه با نظر یه مغز مشخص بشه و تنها وقتی بر درستی چیزی برچسب تایید میخوره که اون درستی ، نظر فرد نباشه و تبدیل بشه به نظر افراد)خوشحالم. یادمه توی یکی از کتابای معارفم که نمیدونم سال چندم بود خوندم که اختیار ، ظهور گوهر انسانیت است. و خیلی از این جمله خوشم اومد!بله!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا دور و برمو بعضی کسایی گرفتن که بعضی وقتا از شدت کوتاهی سطح افکارشون واقعا دیوونه میشم . البته شاید هم فکراونا از نظر من کوتاهه ، نمیدونم! یا اینه که من هنوز به سطح اونا نرسیدم و واسه همین اهدافشونو بیخود و بی فایده میبینم ، یا ذهنم خیلی بیشتر از اونا رشد کرده و چون از اونا جلوترم حجم عمیق افکارشون رو پوچ و واهی میبینم ، حس میکنم هیچ کدومشون آرزوهاشون بی سقف نیست ، هیچ کدوم واقعا خودشون نیستن و اکثرشون از کسی تقلید میکنن ؛ حتی کسی که قبلنا آدم مهمی تو زندگیم بود ، با شناخت خیلی قوی و نزدیکی که امسال ازش پیدا کردم متوجه شدم چقدر بچه ست و تو زندگیش به چه چیزای بیخودی اهمیت میده ، همه چیزو در ظاهر میبینه و هرکی که خوشگل باشه یا باکلاس باشه این میره طرفش. کلا بیشتر کسایی که دور و برم هستن رو   حس میکنم هیچ کدوم استقلال فکری ندارن و یه تابعی هستن از بقیه! نمیگم خودم تافته ی جدابافته م اما هرچی هست بین من و آدمای دور و برم از نظر نوع فکر هزاران سال نوری فاصله هست ، و این دیوونه م میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان شدیدا حس لرز کردم ، سریع بخاری رو روشن کردم. اما اتاق من ماشالاش باشه تا 2 ساعت دیگه هم گرم نمیشه! دور و بر اتاقو نیگا کردم ، چشمم افتاد به اون کاپشن صورتیه که از بس گرمه هیچ وقت نمیپوشمش ، الان به دردم خورد! ولی به اتاقم که نیگا میکنم ، چقدر تغییر! کی(چه وقت) اون تخت کوچولو و نارنجی رنگ که کنارش یه خرس کوچولو نقاشی شده بود تبدیل شد به این تخت بزرگ و چوبی؟ کی اون همه پوستر وینی پوه و اون کاغذ دیواری های خرگوش دار تبدیل شد به یه رنگ سفید روی دیوار و پوستر فوتبالیست ها و جملات جبران خلیل جبران؟ کی اون میز کوچولو و نارنجی که همیشه پشتش نقاشی میکردم تبدیل شد به یه میز کشیده و بلند و پر از کاغذ و شکلای هندسی و فرمولای فیزیک و ریاضی؟ وااااای! چقد تغییر! خدایا من کی بزرگ شدم؟ عروسکام کجان؟ اون لباسای پولک و مهره ای و عروسکیم کو؟ خدایا من میترسیدم! از بزرگ شدن میترسم اما حالا دور و برم نشون میده که واقعا بزرگ شدم ، بدون اینکه متوجه باشم ! برمیگردم به عقب ، و بازبه همون جایی میرم که همیشه دوست دارم خاطراتش بصورت پی در پی تکرار بشه ، کلاس سوم راهنمایی! واقعا چقدر خوش بودیم ، چقدر شنگول ، هیچ وقت خنده از رو لبامون نمیپرید ، اگه حتی یکی یه آه بی دلیل هم میکشید همه از غمش ناراحت میشدن ، یادم میاد به اون همه دوستی و صفا و صمیمیت ، که الان واسه هرکی ازش میگم نمیفهمه ، اما سال اول دبیرستان ، یه جورایی هم خیلی خوب بود هم خیلی بد! نمیگم چرا چون اگه بخوامم نمیتونم بگم! الان دیگه با هیچ کدوم از دوستای سال سومم رابطه ندارم ، فقط دو نفرشون رو هنوز شاید دو ماه یه بار تلفنی میحرفیم ، اما. . . نگاه میکنم به جمعی که تو کلاس امسالیمونه ، شاید واسه بقیه خوب باشه اما من که اصلا خوشم نیومد ، با هیچ کدومشون نه میسازم و نه میتونم بسازم ، اما اینم یه چیزیه مثل همیشه که دوست داشتم یا نداشتم گذشت و حالا هم میگذره! کم کم برمیگردم به حال ، امسال سال مهمیه ، بعضی وقتا پر از اضطراب میشم و بعضی وقتا به ترسم میخندم! بعضی وقتا شدیدا شارژ و سرحالم و گاهی حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم ! اما واقعا باور نمیکنم که بزرگ شدم! برمیگردم همه ی نوشته های دفتر عقایدمو میخونم ، از تموم چیزایی که باهاش برخورد کردم نوشتم ، بعضی هاشون رو واقعا میشه باور کرد که یه آدم بزرگ نوشته! یعنی لیاقت بزرگ شدن رو دارم؟ آیا در اون حدی هستم که خودمو بزرگ بدونم؟! ولی بزرگی وقتی خوبه که افکارت بزرگ بشن ، اما احساساتت نه! پاک تر از احساسات بچه ها که نداریم که؟! داریم؟! اما پیشرفته تر از افکار یه آدم بزرگ هم نداریم! پس چه خوب میشد اگه همه ی آدما بزرگ میشدن ، افکار بزرگی داشتن ، اما احساساتشون هیچوقت همراه خودشون بزرگ نمیشد! دیگه هیچوقت نمیدیدیم که کسی قلبش شکسته ، کسی گریه نمیکرد ، سکوتی وجود نداشت تا آدما درش بزرگترین جنایت ها رو بر قلب و احساس همدیگه وارد کنن و. . . چه دنیایی میشد! یه نیگا میکنم به خودم ، منم بر اساس قانون طبیعت رفتار کردم ! بزرگ شدم ، احساسمم بزرگ شد! و کسایی رو رنجوندم که نباید و ضرباتی وارد کردم که نشاید! واقعا میشه قانون طبیعت رو تغییر داد؟ واقعا دستای کوچیک ما توانایی عوض کردن چنین روالی رو دارن ؟ اگه هم داشته باشن خود ما نمیخوایم! در ظاهر چرا ، اما در باطن هیچ کس از ته قلبش نمیخواد بزرگ شه با احساسات کوچیک ، حتی خود من هم همینطور! چون اگه احساسات کوچیک داشته باشیم ، قطعا نمیتونیم بر خلاف احساس دیگران رفتار کنیم و فلان سود و یا صفری که جلوی موجودی حسابمون قرار میگیره که از فلان سنگ دلی عایدمون شده رو دیگه نداریم! آدمی اصلا از اساس منفعت طلبه ، و سخته که بر خلاف جهت سودش حرکت کنه و تقریبا غیر ممکن و اگه حتی کسایی هم پیدا بشن که از ته دلشون بخوان قانون طبیعت خلاف از این بشه ، مطمئنا تعدادشون اونقدر کم هست که به جایی نرسه ! به قول خانوم انصاری دبیر ادبیات سال اول راهنماییم یه دست صدا نداره! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوه ! از کاپشن به کجاها رسیدما! امان از این ذهن ولگرد من! افسارشو که بدم دست خودش تا ناکجاها که منو نمیکشونه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ چه رنجی ست لذت ها را تنهایی بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنهایی دیدن و چه بدبختیِ آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن...دکتر شریعتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ همیشه واسه گلی خاک گلدون باش، که اگه به آسمون هم رسید یادش نره ریشه اش کجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ واقعیت این است که کشورهای موفق بر روی ثانیه ها حساب میکنند و ما به اتلاف سالها نیز وقعی نمیگذاریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ در حقیقت اگر برای یک کار غلط خود ، هزار دلیل بتراشیم ، تعداد اشتباهات ما می شود هزار و یک غلط.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ انسان خالی از مهر و محبت همچون ماشین بی موتوری می شود که آهن پاره ای بیش نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ ویساریون بلینسکی: هیچ کس نمی تواند هیچ شاعری را بفهمد مگر اینکه چندی در جهان او غرق شود ، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربه ها و باور های او زندگی کند. . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hadithezendegi.persiangig.com/image/02/imam_hasam_33.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 12:24:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی 
&lt;TABLE id=soutitr_right_table cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;35%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;VERTICAL-ALIGN: top&quot; width=54 rowSpan=5&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=54 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_v_t_border.gif&quot; width=4 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; colSpan=4 height=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=4 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_h_t_border.gif&quot; width=51 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD bgColor=#fbf7ef colSpan=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=19 height=18&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=18 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_top_l.gif&quot; width=19 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;VERTICAL-ALIGN: bottom&quot; rowSpan=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=54 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_v_b_border.gif&quot; width=4 align=bottom border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR bgColor=#fbf7ef&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; height=100&gt;
&lt;P class=pkashida id=soutitr_content&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT id=soutitr_symbol&gt;”&lt;/FONT&gt; آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... &lt;FONT id=soutitr_symbol&gt;“&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=19 height=18&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=18 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_bottom_r.gif&quot; width=19 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD bgColor=#fbf7ef colSpan=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=left colSpan=4 height=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=4 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_h_b_border.gif&quot; width=54 align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. 
&lt;TABLE id=soutitr_left_table cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;35%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;VERTICAL-ALIGN: top&quot; width=54 rowSpan=5&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=54 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_v_t_border.gif&quot; width=4 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; colSpan=4 height=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=4 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_h_t_border.gif&quot; width=51 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD bgColor=#fbf7ef colSpan=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=19 height=18&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=18 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_top_l.gif&quot; width=19 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;VERTICAL-ALIGN: bottom&quot; rowSpan=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=54 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_v_b_border.gif&quot; width=4 align=bottom border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR bgColor=#fbf7ef&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; height=100&gt;
&lt;P class=pkashida id=soutitr_content&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT id=soutitr_symbol&gt;”&lt;/FONT&gt; مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... &lt;FONT id=soutitr_symbol&gt;“&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=19 height=18&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=18 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_bottom_r.gif&quot; width=19 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD bgColor=#fbf7ef colSpan=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=left colSpan=4 height=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=4 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_h_b_border.gif&quot; width=54 align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: &quot; اباتیمار : اندکی شادی باید &quot; نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند &quot;نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه 
&lt;TABLE id=soutitr_right_table cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;35%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;VERTICAL-ALIGN: top&quot; width=54 rowSpan=5&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=54 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_v_t_border.gif&quot; width=4 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; colSpan=4 height=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=4 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_h_t_border.gif&quot; width=51 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD bgColor=#fbf7ef colSpan=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=19 height=18&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=18 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_top_l.gif&quot; width=19 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;VERTICAL-ALIGN: bottom&quot; rowSpan=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=54 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_v_b_border.gif&quot; width=4 align=bottom border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR bgColor=#fbf7ef&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; height=100&gt;
&lt;P class=pkashida id=soutitr_content&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT id=soutitr_symbol&gt;”&lt;/FONT&gt; یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.... &lt;FONT id=soutitr_symbol&gt;“&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=19 height=18&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=18 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_bottom_r.gif&quot; width=19 align=top border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD bgColor=#fbf7ef colSpan=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=left colSpan=4 height=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG height=4 hspace=0 src=&quot;http://www.aftabnews.ir/images/layout/fa/fa_soutitr_h_b_border.gif&quot; width=54 align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .</description>
<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 05:31:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار است و در دل ما پاییز. . . </title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;همه غصه های دنیا توی سینه ی منه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره. . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ممنون از یادگاری قشنگی که برام گذاشتی ، همیشه اینو گوش میدم ، به یاد تو ، به یاد بارون . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 447px; HEIGHT: 437px&quot; height=422 alt=&quot;حدیث یاد. . .&quot; hspace=0 src=&quot;http://touchinglives4him.homestead.com/files/love_one_another_et_butterflies_with_heart_rm.jpg&quot; width=395 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظر شما خدا این ذوق شاعرانه رو اشتباهی به من نداده ؟! چند شب پیش با مهراوه حرف میزدیم ، تهش هر دومون به این نتیجه رسیدیم که من خیییلی بی احساسم!! نمیدونم پس چرا میتونم شعر بگم؟! اما یه چیزی هم هست ، میشه تموم اینا رو یه طور دیگه ای هم برداشت کرد : نمیشه گفت اصلا احساس ندارم ، نمیشه گفت که بی احساسم ، فقط گاهی اوقات به خودم اجازه ی بروز احساساتم رو نمیدم ، یه جورایی جلوی تراوششون رو میگیرم ، اما تو دلم که هست! مثل خورشیدی که پشت ابره ، مثل ، مثل ، مثل احساس من! اما خب بازم یه جورایی با روحیه ی شاعری نمیخونه! چون معمولا کسایی که شعر میگن یا متن احساسی مینویسن احساساتشون کف دستشونه! و همیشه میشه فهمید که چه احساسی دارن و در چه روحیه ای هستن ، اما من . . .! به قول ایشون از ظاهر و رفتار من هیچی نمیشه فهمید! به قول خودش بعد از فلان وقت هنوز نتونسته منو بشناسه! چرا واقعا؟! بار اولی نیست که چنین چیزی در مورد خودم بهت اثبات میشه ، خیلی وقتا بوده که در یه گروهی قرار میگرفتم ، اما متفاوت از همه! این تفاوت چیز بدی نیست ، اما من دوسش ندارم! خوشم نمیاد واسه اینکه دیگران منظورمو درک کنن نیاز به یه عالمه توضیح داشته باشم ، دوست ندارم همیشه در هر مسئله ای احساس کنم که چیزی رو قبول دارم که غیر از نظر بقیه ست! خوشم نمیاد مثلا مثل چند روز پیش که سر فلان کلاس فلان بحث آزادو گذاشته بودن وقتی نظرمو گفتم با یه عالمه چشم گشاد شده مواجه بشم و وقتی مجبور میشم دلایل نظرمو بگم یا اینکه چرا اینطوری فکر میکنم از بس نیاز به توضیح زیاد هست همه خسته بشن درصورتی که اگه فقط یه ذره مثل من فکر میکردن نظرم خیلی براشون مهم و با ارزش تر جلوه میکرد ، یعنی این تفاوت ناخواسته ، حتی جلوی پیشرفت بعضی از تفکرات و عقایدمم میگیره! چیکار کنم؟!؟!؟!؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خب خدا جونم ، اینم اخرین آپ من تو سال 87 ، امیدوارم تموم بچگی ها و خامی هایی که امسال کردم رو ببخشی، امیدوارم توی سال جدید تموم مریضا شفا پیدا کنن ، امیدوارم وجدان خفته ی کسایی که قلبشون شده مثل سنگ خارا از خواب هزار ساله بیدار بشه ، امیدوارم ظهور آقا امام زمان در سال 88 اتفاق بیافته ، امیدوارم ، امیدوارم ، امیدوارم خدا! هزاران هزار آرزو تو دل کوچیک و در معنای دیگه بزرگم هست که همشونو ریختم تو یه سبد بزرگ ، دورشو با یه عالمه گل نرگس تزئین کردم ، گذاشتمش کنار تراس ، که شبونه بیارم سر سجاده و رو به درگاه تو بازشون کنم! دوست دارم خدا جونم ، خیلی دوست دارم ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          ازت ممنونم که تو سال 87 توفیق آشنایی با مهراوه ی اهوراییم رو پیدا کردم ، ازت ممنونم که تو سال 87 عموکوچیکه ی مامانم شفا پیدا کرد ، ازت ممنونم که تو سال 87 این اتفاقا با هزار تا اتفاق خوب دیگه افتاد که الان دارن مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشن و نمیتونم همشونو بگم ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          خدایا تو سال 87 بهترین و عزیزترین استادم فوت کرد ، کسی که همیشه حسرت میخورم ای کاش بهش گفته بودم اندازه ی تموم دنیا دوست دارم . . . تجربه ی تلخی بود خدا ، اما تو به ما فهموندی قدر کسایی که دور و برمون هستن ، کسایی که روزانه هزار بار بی تفاوت از کنارشون میگذریم و گاهی اوقات رو قلبای کوچیکشون پا میذاریم رو بیشتر بدونیم! به ما فهموندی توی دنیای کوچیکی که همتون رو توش جا دادم با صمیمیت زندگی کنین و اونقدر دور از هم نایستید که دنیای واستون اونقدر کوچیک بشه که حتی جلوی تنفس روحتون هم گرفته بشه . . . خدا جونم تو سال 87 خانوم ((س)) تقریبا احساسمو نابود کرد ! اونقدر ضعیف شده بودم که تا مدت ها نتونستم خودمو پیدا کنم و تقریبا هیچ اعتماد به نفسی نداشتم ، تا چند وقت یه مرده ی متحرک بودم ! تجربه ی تلخی بود خدا ، اما بهم فهموندی که نباید علاقه ی کسی در ردیف علاقه ی تو قرار بگیره ، بهم یاد دادی که آخر هر علاقه ای یه نقطه ی پایان هست و یاد گرفتم که هیچ وقت نباید خیلی خودمو وابسته کنم ، بهم فهموندی دنیای شاعرانه ی من اونقدر بزرگ نیست که یه قلب دیگه هم توش جا بشه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدای مهربونم ببین ! الان مهربونیت بیشتر از همیشه بهم اثبات شده! چون حالا که سال 87 خودم رو کنکاش میکنم میبینم بدترین اتفاق های این سال فقط 2 تا بود ، اما اتفاق های خوب اونقدر زیادن که حتی تو ذهنم هم بیش از یه ثانیه نمیتونن بمونن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا جونم واسه همه ی دوستام یه دنیا شادی و سلامتی میخوام ، آرزو دارم حتی کسایی که با من خوب نکردن هم خوشبخت باشن ، دلم میخواد تو سال جدید حتی یه لحظه هم صدای گریه ی گل های آرزو از باغچه ی قلبشون شنیده نشه ، خدا یا آرزو دارم تموم آرزوهای قشنگشون برآورده بشه! واسه خودم چیزی نمیخوام ، چون بقیه که شاد باشن منم شادم ، خدایا سال جدیدم رو هر طور که دوست داری رقم بزن ، هر جور مصلحته برنامه ریزیش کن ، تو بهترین تدوین کننده ای خدا ، میدونم که همه چی که دست خودت باشه بهترین زندگی واسه هممون ایجاد میشه ، چون براستی مهربان ترین مهربانانی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا جونم ببخشید وقتتو زیادی گرفتم ، ببخشید اگه زیادی آرزو کردم ، اما اونقدر مهربونی که خودم از این همه حرف خجالت کشیدم اما تو در سکوت و لبخند ، فقط بهم گوش میدی !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما حیف که ما بنده ها قدر مهربونیتو نمیدونیم ، نمیگم همه ، اما با جرئت میتونم بگم اکثرا! خود من که خیلی وقتا شده که در اوج خوشی ها یادم رفته که تو هم در کنارم هستی ، اما همیشه در اوج ناراحتی ها دوباره رو به درگاه تو نشستم! خیلی وقتا شده که فراموش کردم واسه ی چی توی این دنیا پا گذاشتم و مشغول اموری شدم که از ریگ بیابان هم بی ارزش ترن ، خیلی وقتا شده که بی توجه به هدفی که دارم و یا برام تعیین شده راهی رو در پیش گرفتم که حتی فکر کردن به اون راه هم گناهه ، اما مگه خودت نگفتی ما جایزالخطائیم؟ درسته عقل آدما رو اونقدر جامع آفریدی که با تموم پیشرفت هایی که در تمامی علوم داشتیم هنوز هم نتونستیم از تمومش استفاده کنیم ، اما خدا ، چنین عقلی بیشتر واسه ی امور دنیاست ، نه امور عرفانی ای که فقط خودت میتونی اونا رو بفهمی ، پس به ما حق بده اگه گاهی پامون لغزید ، حق بده اگر بنده ای شدیم که نباید میشدیم ، بهمون حق بده که کسی بودیم که نباید میبودیم! با وجود تموم این خطاها هنوز هم همه دست یاری به سوی تو دراز میکنیم خدایا ، مگر نه که تو بهترین بهرترینی خدای من ؟ پس خدایا ما رو ببخش و از گناهامون بگذر که جز سر کوی توی ملجاء دیگری نداریم ، بازم میگم ، هزاران بار ، ده ها هزار بار ، صد ها هزار بار ، بی نهایت میگم دوست دارم ای بهترین کاتب سرنوشت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سال 87 گذشت ، سال جدید پیش روی ماست ، آیا واقعا اونقدر قلبمون پاک شده که بتونیم بنده ی خوب خدا بشیم؟ واقعا اونقدر با خودمون پیش رفتیم که قلبمون در عنفوان سال جدید بتونه از تموم زشتی ها پاک بشه؟ واقعا اونقدر در دنیای تفکر و عرفان غرق شدیم که در سال جدید فقط توشه ی خوب جمع کنیم؟ خدایا کمکمون کن که جز در راه تو قدم دیگه ای برنداریم ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در این مطلع بهارین سال 88 ، تمامی احساسم قاب نرگسیست ، تقدیم به زیبایی وصف ناپذیر تو خدا ، کمکم کن ، کمکمون کن که بتونیم به آرزوهای عرفانیمون جامه ی تحقق بپوشونیم ،آمین ، یارب العالمین. اللهم عجل لویک الفرج.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 556px; HEIGHT: 647px&quot; height=1100 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mahdi84.persiangig.com/image/ok/Love%20Pictures%20(37).JPG&quot; width=684 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 04:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بو میاد ، بوی بهار. . .</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام . خوبین ؟؟؟ بابا من به کی بگم دلم واسه بچه های نتی می تنگه؟ به کی بگم میخوام سر به تن این درس لعنتی نباشه؟ به کی؟؟؟ ها؟؟؟ چی بگم از این درسا ، چیزی نگم بهتره!! میل شدیدی دارم که نخونم ، اما نمیشه! در کل من هروقت نسبت به چیزی انرژی منفی پیدا میکنم بیشتر کشیده میشم طرفش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره من این خریدای عیدمو کردم! امروز به محض اینکه از کلاس برگشتم به همراه ددی و مامان و علی رفتیم خرید! منتها اولش سر جاش یه خورده به اختلاف نظر رسیدیم ، که در نهایت نظر ددی پذیرفته شد و رفتیم نظر. (نظر منو هم بیخیال!) تو یه مغازه یه پسره بود شدیدا بد نیگا میکرد! تازشم از اول تا آخرش وایساده بود با دوتا دختره ی (استغفرلله) آخه دختر این هم وضع بیرون اومدنه؟ وایساده بود با اینا حرف میزد و هردفعه یه قیمتی هم به ما میگفت! مامان هم حرصش گرفته بود ، دستمو کشید بیرون! به همراه ما ددی و علی هم اومدن. این از اینجا! بعدش رفتیم یه مغازه ی دیگه ، دوتا پسره بودن با یه آقایی که از اون دور میشد بفهمی چقد باشخصیته! ادب حرف زدنش منو گرفت نافرم! که بعضیا که این روزا خیلی حرصم میدن در گوشمون فرمودن این زن داره ها! خیلی بد نیگاش کردم که خودش از رو رفت!! خلاصه زیاد لباساشون قشنگ نبود ، اما مامان مجبور کرد که یه روسری بخرم! آخه مامان من یه جایی که میره خرید اول نیگا به ادب فروشنده میکنه ، اگه خوشش اومد حتی آشغال ترین جنس رو هم میخره ! اما اگه خوشش نیومد پالتوی ملکه ی فلان کشور هم باشه نمیخره!! حالا جالبه من هنوز مانتو نگرفته روسری خریدم!!اونم چه رنگی؟؟؟؟! لیمویی! این دیگه ته اسکولی بود و ددی کلی بهم خندید. بعدش رفتیم وحدت ، از مانتوهاش اصلا خوشم نیومد.اه. بعدشم یادم نمیاد کجا رفتیم اما از دور یه مانتو دیدم که به رنگ روسریم میخورد ! (معمولا روسری رو از رو رنگ مانتو انتخاب میکنن دیگه؟!) مانتوهه لیمویی رنگ بود ، البته جلف نبودا ، رنگش خیلی ملیح و کم رنگ بود ، خوشم اومد ، پوشیدمش ، خریدیمش! داشتیم میرفتیم که چشمم افتاد به یه مانتوی صورتی رنگ ، اینم یه رنگ خوشگلیه ! چشممو گرفت ، پوشیدمش ، خریدمش! داشتیم میرفتیم ، از دور یه مانتوی نقره ای رنگ هم دیدم ، خوشم اومد ، دختره گفت این مشخصه سایز شماست ، منم نپوشیده گرفتمش! دیگه مامان در چشامو گرفت که برم بیرون و چشمم یه چیز دیگه رو نگیره! از پاساژ که رفتیم بیرون دیدم اون ور خیابون یه مغازه  ی عروسک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; فروشی هست! من که عروسک از سنم گذشته فقط خواستم یه نیگایی بندازم ! مامان و بابا رفتن تو ماشین ، من و علی رفتیم تو مغازه ! واااااای ، شاسخین! علی گفت اه اینکه مث شاسخین خودته؟ گفتم نخیرم اون تو دلش قلب داره این ستاره داره! راشو گرفت رفت اونور ، منم شاسخینه رو + تدی + یه نینی خوشگل که دلشو فشار بدی میگه دوست دارم مامان خریدم! ددی که خریدا رو دید خیلی بدددددددد نیگا کرد! منم پرروتر ، گفتم خب بابا واسه شما خریدم!! اونم بیخیال شد! بعدشم رفتیم واسه علی و مامان و آخرم واسه بابا خرید کردیم و رفتیم خونه ، کیف و کفش نگرفتم چون یه کوه کیف مهمونی دارم ، کفش هم عموحسینم تابستون از کویت آورد برام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان شدیدا تحریک شدم برم سراغ وزنه ، وااااااااااای!!! 54 کیلوووو . اوف. من کی 4 کیلو زیاد کردم؟ هااان؟ یکی سریع جواب بده وگرنه همین حالا این وزنه رو توسر علی خورد میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه چیزیم یادم رفت ، من شدیدا از سفره هفت سین و مخصوصا ماهیش بدم میااااد. اه! حالم از این ماهی قرمزا بهم میخوره ، از بوشون شدیدا احساس دل پیچه پیدا میکنم! امسال هم برخلاف میلم دوباره ماهی خریدن. یادمه پارسال سفره هفت سین که چیدن به بابا گفتم یا اینجا جای منه یا این ماهیا ، ایشون هم فرمودن جای ماهیا! منم روم کم شد نشستم سر سفره ، اما تا 5 روز بعدش که جفتشون مردن لحظه شماری میکردم! سنگ دلم- نه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان که دارم آپ میکنم یه مرده اومده خونمون ، میخواد تو گلدونای حیاط گل بکاره ، مامان ثانیه به ثانیه داد میزنه بیا بیرون ببین کدوم گلو تو کدوم گلدون بکارن! نمیخوام برم خب! خب حال ندارم روسری بپوشم برم بیرون ، چرا هیچ کس درک نمیکنه؟ هان؟ مامان داره به حد فرابنفش میرسه! برم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-رفتم و الان برگشتم. مارشال و میلاد هم اومده بودم خونمون ، اینا کی انقد بی سر و صدا اومدن که من نفهمیدم؟ دوتاشون وقتی منو دیدن زدن زیر خنده! گفتم چیه فرشته ندیدین؟! میلاد گفت برو تو آینه یه نیگا به خودت بنداز! توجه کردم دیدم روسری نارنجی ، مانتوی طوسی ، شلوار راحتی صورتی ، دمپایی زرد!! مرده بودم از خنده ، از خجالتم نافرم سرخ شده بودم! سریع رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون ، سه تایی یه عالمه سر به سر گل کاره گذاشتیم ! بنده خدا هم مرده بود از دستمون از خنده ، هم گیج شده بود و گلا رو اشتباه میکاشت! تازه شانس آورد المیرا همراهمون نبود وگرنه . . . اوف!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و یه چیزی دیگه اینکه مهراوه عسلی قربون این کامنت خصوصی دادنت و میس زدنت و اس دادنت بشم! منم امروز که داشتم خدافظی میکردم حس عجیبی داشتم! میدونی وقتی بهت گفتم حیف که وسط خیابونیم و گرنه . . . منظورم از وگرنه چی بود؟ وگرنه داد میکشیدم دوست دارم! نخند خب! جدی میگم! ولی ای کاش پسر بودی ، خودم میومدم خواستگاریت!!! خدایا دوری ایشون رو تا 14 فروردین واسه ما آسون کن. آمین!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوی خوبی میشنوم ، بوی بهار! چقدر منتظر اومدنت شدم و حالا تو اومدی ، با یه بغل گل نرگس و یاس ، یه سبد ارکیده و ، یه هدیه! هدیه ی امسالتو خیلی دوست دارم ، چیزی رو بهم دادی که همیشه دنبالش بودم! خدایا 1 سال دیگه هم از عمرم گذشت ، واقعا تو این 1 سال چیکار کردم؟ چند تا دلو شکوندم؟ چند نفرو رنجوندم؟ چندتا گلو زیر پام لگد کردم؟ خدایا چند بار به خود تو پشت کردم؟ شرمنده م روم سیاه ، بدجور به بزرگواریت حسودیم میشه ، ببخش که چند وقتی نمازمو نمیخوندم ، ببخش که سر قضیه ی ..... اونطوری رفتار کردم ، ببخش که ، ببخش که ، ببخش که. . . ببخش خدایا! جبران میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عیدتون پیشاپیش مبارک ، شرمنده که زیاد نمیتونم به کسی سر بزنم! تا تابستون رو اینطوری با من بسازید ، به جان خودم جبران میکنم! تنها چیزایی که واسه تک تکتون آرزو میکنم شادیه و سلامتی و توکل! این سه تا که باشه خود به خود همه چیز حل میشه. . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ واقعا اینکه در رهگذر نوسانات و فراز و نشیب های اقتصادی ، فرصتی بدست آمده تا ثروتی بیاندوزیم و شمارش صفر های مقابل موجودی حساب های بانکی مان نفس ها را به شماره بیاندازد ، می تواند اصالت و شرافت را برای ما به ارمغان آورد؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ نشانه های ارزش ما درجه ی مصرف کنندگی و خودپروری ما نیستند ، بلکه درجه ی دانش ، تخصص ، مهارت و سازندگی ما هستند که با تلاش و کوشش بی حد آنها را بدست آورده ایم(؟)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ دیکته ننوشته غلط ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ وقتی که میخواهیم کاری را انجام دهیم ، راهش را پیدا میکنیم و وقتی که نمیخواهیم ، بهانه اش را و چه بهانه ای بهتر از بد شانسی و بداقبالی و در چارچوب عامیانه ، تقدیر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Mar 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منو درگیر خودت کن</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;منو درگیر خودت کن ، تا جهانم زیر و رو شه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;تا سکوت هر شب من ، با حجومت روبرو شه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;بی هوا ، بدون مقصد ، سمت طوفان تو میرم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;من مات تصویر توام . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاست&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;آخرین نقطه ی دنیا ، تو جهان من همین جاست&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای ترانه که در سالن میپیچید ، بی اختیار سردم شد! فنجان قهوه را به لبم نزدیک کردم و با بغضی فروخورده غرق در رویای پر ابهامی شدم که جای جایش برایم کهنه بودم ، من مات تصویر توام. . .!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازم مثل همیشه برگشتی نیگام میکنی! بهت میگم چیه؟ چرا اینطوری بهم زل زدی؟ جواب نمیدی و بازم نیگام میکنی ، یکم دیگه که میگذره حوصله م سر میره ، میخوام پاشم برم اما نمیذاری! دستتو میذاری سر شونه م و میگی بشین ! میگم چه عجب ، بالاخره یه چیزی گفتی! میگی وقتی چیزی ندارم بگم ، واسه چی بیخود حرف بزنم؟ حرصم میگیره! بازم مثل همیشه سرت داد میکشم : اگه کاری نداری پس واسه چی میگی بیام اینجا؟ میخندی! اما از بس تصنعیه بیشتر شبیه به یه دهن کجی زشت میشه تا خنده ! بهم میگی تو چطور تموم اون لحظه هایی که روی همین نیمکت ، روبروی همین درخت ، پشت همین استخر ، توی همین حیاط داشتیم رو یادت رفته؟ بازم میخوام پاشم برم ، بازم نمیذاری! داد میزنی جواب بده! حرفی ندارم که بگم ، مجبوری میگم : فراموشی ای درکار نیست! یه شوق محسوسی میدوه تو چشمای عسلی رنگت : پس چرا وانمود میکنی که فراموش کردی؟ به حرمت صداقت قسمت میدم نذار روی اون همه شادی خاک بشینه! حالت صورتم تغییر میکنه : تو از من چی میخوای؟ صاف و محکم میشینی و میگی: برگرد به گذشته ! میخوام مثل قبل باشی! قبل از اینکه دوباره مانعم بشی پا میشم و پشتمو بهت میکنم و درحال رفتن میگم : چیزی که تموم شده جایی واسه شروعش نیست ! متاسفم! توام دنبالم میای و با غم عمیقی میگی: پس اون دوبیتی چی میشه؟ اون همیشه رو تن همین درخت میمونه ، اونو که دیگه نمیتونی انکار کنی! با بی تفاوتی شونه بالا میندازم و چیزی رو میگم که مدت ها پیش باید میگفتم : از اولش هم نخواستی بفهمی تو قلب من هیچی نبود و حالا هم نیست! دیوونه! داد میزنی : اگه دیوونه نبودم که . . . با خشم نیگات میکنم و میگم : اگه دیوونه نبودی چی؟ چی میخوای بگی؟  صدات شکسته ، دو سه قدم عقب میری و میگی : هیچی! المیرا و مارشال از اون سر حیاط صدام میکنن! عصبانی و با خشم میگی : بازم این دوتا مزاحم ! جو موجود واقعا برام سنگین شده ، میگم : مزاحم نه ، فرشته ی نجات! با خنده و احساس راحتی میرم طرفشون ، و تو صدام میکنی ! یه بار ، دوبار ، سه بار ، حالا دیگه داری داد میزنی ! اهمیتی نمیدم و میرم ، توام پریشون میشی و میری تو اتاقی که ته حیاطه ، بازم مثل همیشه دفترتو رو نیمکت جا گذاشتی ! ردتو چی؟ چیزی اینجا نیست ، از اولش هم نبود! حیف که نمیخواستی ببینی! متاسفم !هربازی ای یه برنده داره یه بازنده ، متاسفم که برنده ی این بازی تو نبودی! ولی بدون که منم نبودم . بازی ما از هردوطرف واگذار شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز مغزم واقعا خسته شده بود . به مامان گفتم و اونم پیشنهاد داد که بریم پارک و  یه خورده قدم بزنیم ، با کمال میل پذیرفتیم و باهم رفتیم . توی پارک داشتم با مامان درمورد یه مسئله ای حرف میزدم ، که دیدم یکی از این فالگیرا نشسته رو زمین و چهار تا دختر هم دورشن ! رفتم کنارشون گفتم چیکار میکنین؟ یکیشون گفت :نمیبینی؟ داریم فال میگیریم دیگه! گفتم :و هدفت؟ این دفعه خود زن فالگیره گفت خانوم دختر میخوای فال تو رو هم بگیرم؟ یه آینده ای برات بسازم که کیف کنی! عصبانی شدم! به دخترا گفتم حیف عقلی که ازش استفاده نمیکنین! هیچ فکر نکردین این اگه این آینده ی رویایی رو میتونست رقم بزنه سرنوشت خودش بیش از یه فالگیر میشد که مجبور شه واسه یه تک تومنی از صبح تا شب قاپ شما زود باورا رو بدزده؟ واقعا که ! فالگیره گفت: خانوم دختر فال نمیخوای چرا جلو خوشبختی اینا رو میگیری؟ یکی از دخترا گفت: این راست میگه بچه ها ، بیاین بریم! دو تا دیگه هم همراهش رفتن و یکیشون موند. یکی از همونا که داشت میرفت صدا زد: نازی؟ بیا پس! تو نمیای؟ جواب داد: دیوونه ها من خوشبختی رو با دستای خودم پر نمیدم و نشست روبروی فالگیره! همون دختره دوباره گفت: خاک بر سر احمقت! و رفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامانم دستمو کشید و گفت بیا بریم! دوباره نخود شدیا! دنبالش رفتم و بلند گفتم: متاسفم واسه کشورمون که پر شده از این افکار پوچ! همون دختره که اسمش نازی بود گفت: بابا عــــــاقــل! انقدی شد که مامانم دستمو کشید و هلم داد جلو ، وگرنه دعوا میشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا نمیفهمید یا خودشو زده بود به خریت یا فقط قصد داشت چشماشو رو واقعیت ببنده؟ فکر کنین ، تعیین سرنوشت آدم بدست یه فالگیر! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;. . . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معذرت نوشت: بخدا فقط میتونم چهارشنبه ها و گاهی اوقاتم پنج شنبه ها نت بیام ، شرمنده اگر وقت نمیشه پیشتون بیام یا به آپاتون نمیرسم یا خیلی دیر میرسم! تابستون همه رو جبرام میکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خطاب نوشت: فدات بشم پریس جونم که انقدی این روزا عجیب شدی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;. . . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ انگار همه ی آدم ها قابل خرید و فروش میشوند ، ولی فقط قیمت ها فرق میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ در میان جامعه ی خوش باوران ، این مهم نیست که کسی حرف خوب و معقول و هرچند تلخ و سنگین بزند ، مهم این است که خوب حرف بزند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ یقینا اگر حرفی برای گفتن ، طرحی برای ارائه و هنری برای آموختن در چنته داشتیم ، خود را زیر چتر نام دیگری پنهان نمیکردیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 02:41:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نازنین احساسم</title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روزای خوبی رو میگذرونیم ، پر از خنده و شادی ، بر خلاف چند وقت قبل! تعطیلی هم حسابی بهمون ساخته و دست کمش بیست کیلو آب زیر پوستمون نشسته!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به یه باور خیلی قوی ای رسیدم ، ما آدما اگه همدیگه رو نداشتیم میمردیم! من یکی که اینطوریم . . . یعنی خوب که فکر کردم دلیل شارژی الانم فقط بخاطر آدمای زیادی هستش که دور و برم اند و دوسشون دارم و دوسم دارن! قبلا که زیاد رو فرم نبودم دقیقا زمونی بوده که ارتباطم با بقیه کم شده بود ! آدما بر اساس یه میل طبیعی دوست دارن که با هم رابطه برقرار کنن! و من به این باور رسیدم که اشتباه میکنن کسایی که میگن با وجود این همه دوست و آشنای دور و برمون تنهاییم ! درسته که ممکنه روح بیقراری داشته باشه که نتونه یه نوع همزاد پنداری با محیط اطرافش و ارواح مجاورش داشته باشه ، و همین رو همون بهونه میکنه واسه انکار اونها و این قسمتشو قبول ندارم! پس هیچ وقت تنهایی رو باور نداشتم و ندارم! ما هرچیم که تنها بشیم کم کمش بالاخره یه نفرو داریم که به درد دلمون برسه ! حتی اگر همون یه نفر هم نباشه خدا که هست! خدایی که عشقمه ، دوسش دارم! قدرشم میدونم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=323 alt=&quot;خدا خدا دوست دارم&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.com/2q8pqhl.jpg&quot; width=500 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترانه را مثل کف دستم می شناختم . مثل لالایی مادری برای بچه اش ، آرامم میکرد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;وقتی صدای بارون میپیچه توی ناودون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;پر میکشه پرستو به زیر طاق ایوون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;وقتی پرنده ی صبح رو شاخه ها میشینه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل میچینه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دستای خیس بارون میمونه روی شیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;آوازه گریه هاتو ، به یاد من میاره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;بعد تو دست بارون ، رو شونه های گل نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;رو شاخه ی اقاقی جا پای سبز گل نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمهایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم. زیر لب زمزمه کردم: حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره. . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 378px&quot; height=420 alt=&quot;با باران خواهم بارید&quot; hspace=0 src=&quot;http://ali-reza-z40.persiangig.ir/image/rainView.jpg&quot; width=408 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه زنگ آخر که خورد ، خسته و کوفته راهی خونه شدم . . . منتظر تاکسی که وایساده بودم یه پسره در فاصله ی دو سه متریم وایساده بود . تیپ و قیافه ی واقعا مضحکی داشت ! میخواست تیپ بزنه اما دهاتی بازیشو بیشتر نشون داده بود ! همه چیزش در تناقض و تضاد بود . . تازه بیشتر از همه موهایی که سیخشون خوابیده بود آدمو به خنده وامیداشت ! برگشت نیگام کرد ، فکر کرد مثلا دارم بهش علامت میدم ! سریع رومو برگردوندم ، اما سنگینی نیگاشو حس میکردم! یه تاکسی که اومد ، سریع سوار شدم ! تاکسی خالی خالی بود اما فهمیدم پسره هم میخواد بیاد عقب! قبل از اینکه سوار شه سریع به راننده تاکسی گفتم آقا بهش بگید جلو بشینه! به محض اینکه پسره سوار شد راننده هم گفت آقا پسر جلو که خالیه ، بیا اینجا بشین ! پسره هم خورد تو ذوقش و رفت جلو . . . یه نفس راحتی کشیدم. یه خورده که شد دیدم وااااای! راننده تاکسیه که خودشم جوون بود داره از تو آینه لبخند تحویل میده!! حسی که اون لحظه داشتم اصلا قابل توصیف نیست ! هم یه حس مشمئز کننده و زننده پیدا کرده بودم از این دوتا آدم ، هم به بابام بد وبیراه میگفتم که چرا نیومد دنبالم ، هم از پستی و کثیفی جامعه مون حالم داشت بهم میخورد ، هم از چرت و پرتی این اتفاقا خنده م گرفته بود . . .! فکر کنین همه ی این حسا همزمان با هم آدمو چه شکلی میکنه! ولی خب اونقدی حرصم گرفت که میخواستم پیاده شم ، دیدم فقط پنج تومنی دارم و اصلا خورد همراهم نیست ! یه پنج تومنی دادم راننده ، گفت خانوم اینجوری که تا فردا صبح باید خورد تحویل بدم که ! بسکه حرصم گرفته بود ازش گفتم برو بنداز تو صندوق صدقات شاید خدا شفات داد! بعدشم محکم درو کوبیدم بهم و رفتم !! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آی آی زندگی ! میبینین چطوری میچرخه و ما رو هم به چرخوندن وا میداره؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 564px; HEIGHT: 548px&quot; height=652 alt=&quot;رسم خوشایندیست!&quot; hspace=0 src=&quot;http://raze-cheshm.parsaspace.ir/pic1/راز%20زندگي....jpg&quot; width=384 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خونه مامان طلانم بودم ، تو همون اتاق طبقه ی بالا ، ضبط روشنه و همون آهنگ همیشگی :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                  &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;   کو یارم یارم کو . . . &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;                                                     نازنین نگارم کو . . . &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;                                                                                      برده او قرارم کو . . . &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیگا کردم به در و دیوار اتاق ! پر از کاغذ دیواری هایی که هر قسمتش هزار تا خاطره رو واسم تداعی میکرد ! اتاقی که فقط مال من بود و هیچ کس نمیتونست توش قدم بذاره ! یه قسمتیش پر خط خطی ؛ یادمه اینو روزی کشیدم که . . . یه قسمت دیگه ش یه شعری که با ذغال نوشته بودمش ، یادته اونوقتی که مینوشتمش فقط به فکر تو بودم! ؛ یه قسمت دیگه ش کلی حروف انگلیسی و شکلای رمزی ، هر قسمتش هم پر شده بود با هزار جور حس و فکر ! یه قسمت دیگه فقط درد دل ، یادمه روزی که مینوشتمشون ، یادمه نوشتمشون چون تو رو ناراحت کرده بودم! هنوز نمیدونستم نسبت بهت چه حسی دارم ! گیج و سردرگم بودم ، صدام میزدی اما جوابتو نمیدادم! آخرشم هر قسمتی از کاغذ دیواری که مربوط به تو میشد رو پاره کردم ، حالا رو دیوار دو سه تا جای خالی به چشم میخوره ، نیگاشون میکنم و میخندم! میرم جلوی پنجره ، بارون تازه قطع شده ، با نشاط و شادابی هوای بعد بارونو میکشم توی ریه هام ، یه صدایی  میشنوم ! تو کوچه رو که نیگا میکنم دوتا پسره وایسادن ، یکیشون میگه بو نکش تموم میشه ها! اون یکی جواب میده خفه شو خرمگس! چندشم میشه ! بعضی ها واقعا بی شخصیتن ! پنجره رو میبندم و دوباره غرق میشم توی کاغذای دیواری ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;  کو یارم یارم کو . . . &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;                                                     نازنین نگارم کو . . . &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;                                                                                      برده او قرارم کو . . .&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دیوونه ی روانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;چرا وبلاگتو حذف کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;. . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=drshariatiemotafaker&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>saeedeh</dc:creator>
<guid>http://drshariatiemotafaker.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
