گاهی اوقات چقدر ساده فاصله ی بین بالاترین تا پایین ترین طی میشه ،
گاهی اوقات چقدر ساده از اوج اوج اوج میرسی به پایین ترین نقطه ای که ترجیح میدی همون جا هم نباشی ،
گاهی اوقات چقدر ساده پررنگ ترین چیزایی که یه روزی تصور میکردی غیر ممکنه که حتی یه گوشه از شکلشون خال بیوفته تبدیل میشن به بی رنگی مطلق ،
گاهی وقتا چقدر ساده مرگ آپدیت ترین چیزا رو با چشم خودت میبینی و کاری از دستت برنمیاد ،
چقدر آسون میشه که بعضی وقتا حرف دلتو خفه کنی و گوش بدی به مغزت ، و اون چیزی رو بگه که نه تنها راحتی تو رو در حال تامین میکنه ، بلکه آینده ت رو هم به روشنی رقم میزنه اما این حرف دل تو نباشه؛
گاهی اوقات چقدر ساده یه نفر تموم زندگیتو خراب میکنه ، همه چیزو بهم میزنه ، یه چیزایی رو ازت میگیره ، یه چیزای بدی رو بهت میده ، بهترین هات رو ازت میگیره؛ تو رو تبدیل به یه آدم دیگه میکنه ، یک کلام بازیت میده اما تو ناخواسته فقط بازی میخوری و هیچ کاری از دستت برنمیاد ، و تنها مجبوری شبا توی خواب تموم قدرتتو تو مشتت جمع کنی و محکم بکوبی در دهنش اما صبح که پا میشی وقتی میفهمی همه چیز خواب بوده از شدت عجز و ضعف گریه کنی و در آخر بفهمی که باز هم بازی خوردی؛
گاهی چقدر تحمل بعضی چیزا سخت میشه ،
گاهی چقدر آسون اشتیاق تبدیل میشه به دلسردی؛
گاهی چقدر آسون مجبوری دلتو قربانی غرورت کنی و جلوی همه سرتو بالا بگیری اما از درون مدام فریاد دلتو خفه کنی که میگه این سهم واقعی تو نیست!
گاهی چقدر آسون زندگی شاد میشه و تو شاد به نظر میرسی اما اون ته تهش فقط خودت میفهمی که در حقیقت شاد نیستی و بدتر از همه اینکه بفهمی چقدر تظاهر کردن به اون چیزی که نیستی سخته،
بعضی وقتا چقدر ساده همه چیز تموم میشه ، فرداش دوباره شروع میشه، به میانه میرسه ، آرزو میکنی کاش شروع نشده بود ، دلت میخواد تمومش کنی اما خودبخود معکوس عمل میکنی ، غرورت سرت فریاد میکشه ، دلت بیچارت میکنه ، و ته تهش تو مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونی که فقط بازیچه میشی و عقل و غرورت در یه طرف بر احساس و دلت که طرف دیگه هستن پیروز میشن و از تو یه آدم یخ و سرد میسازن که حقیقتا کسی تو رو نمیشناسه!
گاهی اوقات چقدر آسون همونقدر که دیگران برات غریبه میشن خودت هم با خودت غریبی میکنی!
گاهی چقدر آسون از بعضی چیزا فرار میکنی ، از بعضی چیزا میگذری ، بعضی چیزا رو تموم میکنی ، فاتحه ی بعضی چیزا رو واسه همیشه میخونی فقط واسه اینکه(......)
و بعضی از وقتا چقدر آسون ((.....)) پیدا مکنی ، تو واقعا ((.....)) رو دوست داری ، واقعا براش احترام قائلی و دوست داری که باشی ، اما خود بخود نمیشه!
و بعضی وقتا چقدر سعی داری که بالاخره واسه یه بار هم که شده این احساس باشه که قربانی عقل و غرور میشه نه برعکس ، و نمیدونی که میتونی یا نه ، اما با تموم وجود دوست داری که بتونی ، مگه نمیگن خواستن توانستن است؟ البته اگه بعضی کسا و بعضی چیزا خیلی آسون مغلوب این بازیت نکنن و یه بار به خودت نیای و ببینی ای دل غافل این دفعه هم غرور مغلوب شد....
بعضی وقتا چقدر آسون همه چیز جدی میشه!
و چقدر آسون زندگیت به یکباره مسیرش عوض میشه و خودت ، علایقت ، کارات ، فکرت ، تصمیمات و کلا همه چیز تو یه لحظه میشه از این رو به اون رو!
و تو این تفاوت رو دوست داری!
آسونیای زندگیه که پدر همه مونو در میاره.
واسه تموم کسایی که دوست ندارن مغلوب بشن دعا کنین.