تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ - بو میاد ، بوی بهار. . .
اوج. . . زندگی. . . غرور

سلام . خوبین ؟؟؟ بابا من به کی بگم دلم واسه بچه های نتی می تنگه؟ به کی بگم میخوام سر به تن این درس لعنتی نباشه؟ به کی؟؟؟ ها؟؟؟ چی بگم از این درسا ، چیزی نگم بهتره!! میل شدیدی دارم که نخونم ، اما نمیشه! در کل من هروقت نسبت به چیزی انرژی منفی پیدا میکنم بیشتر کشیده میشم طرفش!

بالاخره من این خریدای عیدمو کردم! امروز به محض اینکه از کلاس برگشتم به همراه ددی و مامان و علی رفتیم خرید! منتها اولش سر جاش یه خورده به اختلاف نظر رسیدیم ، که در نهایت نظر ددی پذیرفته شد و رفتیم نظر. (نظر منو هم بیخیال!) تو یه مغازه یه پسره بود شدیدا بد نیگا میکرد! تازشم از اول تا آخرش وایساده بود با دوتا دختره ی (استغفرلله) آخه دختر این هم وضع بیرون اومدنه؟ وایساده بود با اینا حرف میزد و هردفعه یه قیمتی هم به ما میگفت! مامان هم حرصش گرفته بود ، دستمو کشید بیرون! به همراه ما ددی و علی هم اومدن. این از اینجا! بعدش رفتیم یه مغازه ی دیگه ، دوتا پسره بودن با یه آقایی که از اون دور میشد بفهمی چقد باشخصیته! ادب حرف زدنش منو گرفت نافرم! که بعضیا که این روزا خیلی حرصم میدن در گوشمون فرمودن این زن داره ها! خیلی بد نیگاش کردم که خودش از رو رفت!! خلاصه زیاد لباساشون قشنگ نبود ، اما مامان مجبور کرد که یه روسری بخرم! آخه مامان من یه جایی که میره خرید اول نیگا به ادب فروشنده میکنه ، اگه خوشش اومد حتی آشغال ترین جنس رو هم میخره ! اما اگه خوشش نیومد پالتوی ملکه ی فلان کشور هم باشه نمیخره!! حالا جالبه من هنوز مانتو نگرفته روسری خریدم!!اونم چه رنگی؟؟؟؟! لیمویی! این دیگه ته اسکولی بود و ددی کلی بهم خندید. بعدش رفتیم وحدت ، از مانتوهاش اصلا خوشم نیومد.اه. بعدشم یادم نمیاد کجا رفتیم اما از دور یه مانتو دیدم که به رنگ روسریم میخورد ! (معمولا روسری رو از رو رنگ مانتو انتخاب میکنن دیگه؟!) مانتوهه لیمویی رنگ بود ، البته جلف نبودا ، رنگش خیلی ملیح و کم رنگ بود ، خوشم اومد ، پوشیدمش ، خریدیمش! داشتیم میرفتیم که چشمم افتاد به یه مانتوی صورتی رنگ ، اینم یه رنگ خوشگلیه ! چشممو گرفت ، پوشیدمش ، خریدمش! داشتیم میرفتیم ، از دور یه مانتوی نقره ای رنگ هم دیدم ، خوشم اومد ، دختره گفت این مشخصه سایز شماست ، منم نپوشیده گرفتمش! دیگه مامان در چشامو گرفت که برم بیرون و چشمم یه چیز دیگه رو نگیره! از پاساژ که رفتیم بیرون دیدم اون ور خیابون یه مغازه  ی عروسک  فروشی هست! من که عروسک از سنم گذشته فقط خواستم یه نیگایی بندازم ! مامان و بابا رفتن تو ماشین ، من و علی رفتیم تو مغازه ! واااااای ، شاسخین! علی گفت اه اینکه مث شاسخین خودته؟ گفتم نخیرم اون تو دلش قلب داره این ستاره داره! راشو گرفت رفت اونور ، منم شاسخینه رو + تدی + یه نینی خوشگل که دلشو فشار بدی میگه دوست دارم مامان خریدم! ددی که خریدا رو دید خیلی بدددددددد نیگا کرد! منم پرروتر ، گفتم خب بابا واسه شما خریدم!! اونم بیخیال شد! بعدشم رفتیم واسه علی و مامان و آخرم واسه بابا خرید کردیم و رفتیم خونه ، کیف و کفش نگرفتم چون یه کوه کیف مهمونی دارم ، کفش هم عموحسینم تابستون از کویت آورد برام.

الان شدیدا تحریک شدم برم سراغ وزنه ، وااااااااااای!!! 54 کیلوووو . اوف. من کی 4 کیلو زیاد کردم؟ هااان؟ یکی سریع جواب بده وگرنه همین حالا این وزنه رو توسر علی خورد میکنم!

یه چیزیم یادم رفت ، من شدیدا از سفره هفت سین و مخصوصا ماهیش بدم میااااد. اه! حالم از این ماهی قرمزا بهم میخوره ، از بوشون شدیدا احساس دل پیچه پیدا میکنم! امسال هم برخلاف میلم دوباره ماهی خریدن. یادمه پارسال سفره هفت سین که چیدن به بابا گفتم یا اینجا جای منه یا این ماهیا ، ایشون هم فرمودن جای ماهیا! منم روم کم شد نشستم سر سفره ، اما تا 5 روز بعدش که جفتشون مردن لحظه شماری میکردم! سنگ دلم- نه؟!

الان که دارم آپ میکنم یه مرده اومده خونمون ، میخواد تو گلدونای حیاط گل بکاره ، مامان ثانیه به ثانیه داد میزنه بیا بیرون ببین کدوم گلو تو کدوم گلدون بکارن! نمیخوام برم خب! خب حال ندارم روسری بپوشم برم بیرون ، چرا هیچ کس درک نمیکنه؟ هان؟ مامان داره به حد فرابنفش میرسه! برم!

-رفتم و الان برگشتم. مارشال و میلاد هم اومده بودم خونمون ، اینا کی انقد بی سر و صدا اومدن که من نفهمیدم؟ دوتاشون وقتی منو دیدن زدن زیر خنده! گفتم چیه فرشته ندیدین؟! میلاد گفت برو تو آینه یه نیگا به خودت بنداز! توجه کردم دیدم روسری نارنجی ، مانتوی طوسی ، شلوار راحتی صورتی ، دمپایی زرد!! مرده بودم از خنده ، از خجالتم نافرم سرخ شده بودم! سریع رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون ، سه تایی یه عالمه سر به سر گل کاره گذاشتیم ! بنده خدا هم مرده بود از دستمون از خنده ، هم گیج شده بود و گلا رو اشتباه میکاشت! تازه شانس آورد المیرا همراهمون نبود وگرنه . . . اوف!

و یه چیزی دیگه اینکه مهراوه عسلی قربون این کامنت خصوصی دادنت و میس زدنت و اس دادنت بشم! منم امروز که داشتم خدافظی میکردم حس عجیبی داشتم! میدونی وقتی بهت گفتم حیف که وسط خیابونیم و گرنه . . . منظورم از وگرنه چی بود؟ وگرنه داد میکشیدم دوست دارم! نخند خب! جدی میگم! ولی ای کاش پسر بودی ، خودم میومدم خواستگاریت!!! خدایا دوری ایشون رو تا 14 فروردین واسه ما آسون کن. آمین!!

بوی خوبی میشنوم ، بوی بهار! چقدر منتظر اومدنت شدم و حالا تو اومدی ، با یه بغل گل نرگس و یاس ، یه سبد ارکیده و ، یه هدیه! هدیه ی امسالتو خیلی دوست دارم ، چیزی رو بهم دادی که همیشه دنبالش بودم! خدایا 1 سال دیگه هم از عمرم گذشت ، واقعا تو این 1 سال چیکار کردم؟ چند تا دلو شکوندم؟ چند نفرو رنجوندم؟ چندتا گلو زیر پام لگد کردم؟ خدایا چند بار به خود تو پشت کردم؟ شرمنده م روم سیاه ، بدجور به بزرگواریت حسودیم میشه ، ببخش که چند وقتی نمازمو نمیخوندم ، ببخش که سر قضیه ی ..... اونطوری رفتار کردم ، ببخش که ، ببخش که ، ببخش که. . . ببخش خدایا! جبران میکنم!

عیدتون پیشاپیش مبارک ، شرمنده که زیاد نمیتونم به کسی سر بزنم! تا تابستون رو اینطوری با من بسازید ، به جان خودم جبران میکنم! تنها چیزایی که واسه تک تکتون آرزو میکنم شادیه و سلامتی و توکل! این سه تا که باشه خود به خود همه چیز حل میشه. . .

 

+ واقعا اینکه در رهگذر نوسانات و فراز و نشیب های اقتصادی ، فرصتی بدست آمده تا ثروتی بیاندوزیم و شمارش صفر های مقابل موجودی حساب های بانکی مان نفس ها را به شماره بیاندازد ، می تواند اصالت و شرافت را برای ما به ارمغان آورد؟؟!!

+ نشانه های ارزش ما درجه ی مصرف کنندگی و خودپروری ما نیستند ، بلکه درجه ی دانش ، تخصص ، مهارت و سازندگی ما هستند که با تلاش و کوشش بی حد آنها را بدست آورده ایم(؟)

+ دیکته ننوشته غلط ندارد.

+ وقتی که میخواهیم کاری را انجام دهیم ، راهش را پیدا میکنیم و وقتی که نمیخواهیم ، بهانه اش را و چه بهانه ای بهتر از بد شانسی و بداقبالی و در چارچوب عامیانه ، تقدیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت   توسط هستي  |