منو درگیر خودت کن ، تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من ، با حجومت روبرو شه
بی هوا ، بدون مقصد ، سمت طوفان تو میرم
منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام
چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام
با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام
چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام
من مات تصویر توام . . .
تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه ی دنیا ، تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام
چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .
صدای ترانه که در سالن میپیچید ، بی اختیار سردم شد! فنجان قهوه را به لبم نزدیک کردم و با بغضی فروخورده غرق در رویای پر ابهامی شدم که جای جایش برایم کهنه بودم ، من مات تصویر توام. . .!
*****
بازم مثل همیشه برگشتی نیگام میکنی! بهت میگم چیه؟ چرا اینطوری بهم زل زدی؟ جواب نمیدی و بازم نیگام میکنی ، یکم دیگه که میگذره حوصله م سر میره ، میخوام پاشم برم اما نمیذاری! دستتو میذاری سر شونه م و میگی بشین ! میگم چه عجب ، بالاخره یه چیزی گفتی! میگی وقتی چیزی ندارم بگم ، واسه چی بیخود حرف بزنم؟ حرصم میگیره! بازم مثل همیشه سرت داد میکشم : اگه کاری نداری پس واسه چی میگی بیام اینجا؟ میخندی! اما از بس تصنعیه بیشتر شبیه به یه دهن کجی زشت میشه تا خنده ! بهم میگی تو چطور تموم اون لحظه هایی که روی همین نیمکت ، روبروی همین درخت ، پشت همین استخر ، توی همین حیاط داشتیم رو یادت رفته؟ بازم میخوام پاشم برم ، بازم نمیذاری! داد میزنی جواب بده! حرفی ندارم که بگم ، مجبوری میگم : فراموشی ای درکار نیست! یه شوق محسوسی میدوه تو چشمای عسلی رنگت : پس چرا وانمود میکنی که فراموش کردی؟ به حرمت صداقت قسمت میدم نذار روی اون همه شادی خاک بشینه! حالت صورتم تغییر میکنه : تو از من چی میخوای؟ صاف و محکم میشینی و میگی: برگرد به گذشته ! میخوام مثل قبل باشی! قبل از اینکه دوباره مانعم بشی پا میشم و پشتمو بهت میکنم و درحال رفتن میگم : چیزی که تموم شده جایی واسه شروعش نیست ! متاسفم! توام دنبالم میای و با غم عمیقی میگی: پس اون دوبیتی چی میشه؟ اون همیشه رو تن همین درخت میمونه ، اونو که دیگه نمیتونی انکار کنی! با بی تفاوتی شونه بالا میندازم و چیزی رو میگم که مدت ها پیش باید میگفتم : از اولش هم نخواستی بفهمی تو قلب من هیچی نبود و حالا هم نیست! دیوونه! داد میزنی : اگه دیوونه نبودم که . . . با خشم نیگات میکنم و میگم : اگه دیوونه نبودی چی؟ چی میخوای بگی؟ صدات شکسته ، دو سه قدم عقب میری و میگی : هیچی! المیرا و مارشال از اون سر حیاط صدام میکنن! عصبانی و با خشم میگی : بازم این دوتا مزاحم ! جو موجود واقعا برام سنگین شده ، میگم : مزاحم نه ، فرشته ی نجات! با خنده و احساس راحتی میرم طرفشون ، و تو صدام میکنی ! یه بار ، دوبار ، سه بار ، حالا دیگه داری داد میزنی ! اهمیتی نمیدم و میرم ، توام پریشون میشی و میری تو اتاقی که ته حیاطه ، بازم مثل همیشه دفترتو رو نیمکت جا گذاشتی ! ردتو چی؟ چیزی اینجا نیست ، از اولش هم نبود! حیف که نمیخواستی ببینی! متاسفم !هربازی ای یه برنده داره یه بازنده ، متاسفم که برنده ی این بازی تو نبودی! ولی بدون که منم نبودم . بازی ما از هردوطرف واگذار شده بود!
*****
دیروز مغزم واقعا خسته شده بود . به مامان گفتم و اونم پیشنهاد داد که بریم پارک و یه خورده قدم بزنیم ، با کمال میل پذیرفتیم و باهم رفتیم . توی پارک داشتم با مامان درمورد یه مسئله ای حرف میزدم ، که دیدم یکی از این فالگیرا نشسته رو زمین و چهار تا دختر هم دورشن ! رفتم کنارشون گفتم چیکار میکنین؟ یکیشون گفت :نمیبینی؟ داریم فال میگیریم دیگه! گفتم :و هدفت؟ این دفعه خود زن فالگیره گفت خانوم دختر میخوای فال تو رو هم بگیرم؟ یه آینده ای برات بسازم که کیف کنی! عصبانی شدم! به دخترا گفتم حیف عقلی که ازش استفاده نمیکنین! هیچ فکر نکردین این اگه این آینده ی رویایی رو میتونست رقم بزنه سرنوشت خودش بیش از یه فالگیر میشد که مجبور شه واسه یه تک تومنی از صبح تا شب قاپ شما زود باورا رو بدزده؟ واقعا که ! فالگیره گفت: خانوم دختر فال نمیخوای چرا جلو خوشبختی اینا رو میگیری؟ یکی از دخترا گفت: این راست میگه بچه ها ، بیاین بریم! دو تا دیگه هم همراهش رفتن و یکیشون موند. یکی از همونا که داشت میرفت صدا زد: نازی؟ بیا پس! تو نمیای؟ جواب داد: دیوونه ها من خوشبختی رو با دستای خودم پر نمیدم و نشست روبروی فالگیره! همون دختره دوباره گفت: خاک بر سر احمقت! و رفتند.
مامانم دستمو کشید و گفت بیا بریم! دوباره نخود شدیا! دنبالش رفتم و بلند گفتم: متاسفم واسه کشورمون که پر شده از این افکار پوچ! همون دختره که اسمش نازی بود گفت: بابا عــــــاقــل! انقدی شد که مامانم دستمو کشید و هلم داد جلو ، وگرنه دعوا میشد!
واقعا نمیفهمید یا خودشو زده بود به خریت یا فقط قصد داشت چشماشو رو واقعیت ببنده؟ فکر کنین ، تعیین سرنوشت آدم بدست یه فالگیر!
*****
با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام
چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .
. . . . .
معذرت نوشت: بخدا فقط میتونم چهارشنبه ها و گاهی اوقاتم پنج شنبه ها نت بیام ، شرمنده اگر وقت نمیشه پیشتون بیام یا به آپاتون نمیرسم یا خیلی دیر میرسم! تابستون همه رو جبرام میکنم.
خطاب نوشت: فدات بشم پریس جونم که انقدی این روزا عجیب شدی!
. . . . .
+ انگار همه ی آدم ها قابل خرید و فروش میشوند ، ولی فقط قیمت ها فرق میکند.
+ در میان جامعه ی خوش باوران ، این مهم نیست که کسی حرف خوب و معقول و هرچند تلخ و سنگین بزند ، مهم این است که خوب حرف بزند.
+ یقینا اگر حرفی برای گفتن ، طرحی برای ارائه و هنری برای آموختن در چنته داشتیم ، خود را زیر چتر نام دیگری پنهان نمیکردیم.