تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ - نازنین احساسم
اوج. . . زندگی. . . غرور

روزای خوبی رو میگذرونیم ، پر از خنده و شادی ، بر خلاف چند وقت قبل! تعطیلی هم حسابی بهمون ساخته و دست کمش بیست کیلو آب زیر پوستمون نشسته!

به یه باور خیلی قوی ای رسیدم ، ما آدما اگه همدیگه رو نداشتیم میمردیم! من یکی که اینطوریم . . . یعنی خوب که فکر کردم دلیل شارژی الانم فقط بخاطر آدمای زیادی هستش که دور و برم اند و دوسشون دارم و دوسم دارن! قبلا که زیاد رو فرم نبودم دقیقا زمونی بوده که ارتباطم با بقیه کم شده بود ! آدما بر اساس یه میل طبیعی دوست دارن که با هم رابطه برقرار کنن! و من به این باور رسیدم که اشتباه میکنن کسایی که میگن با وجود این همه دوست و آشنای دور و برمون تنهاییم ! درسته که ممکنه روح بیقراری داشته باشه که نتونه یه نوع همزاد پنداری با محیط اطرافش و ارواح مجاورش داشته باشه ، و همین رو همون بهونه میکنه واسه انکار اونها و این قسمتشو قبول ندارم! پس هیچ وقت تنهایی رو باور نداشتم و ندارم! ما هرچیم که تنها بشیم کم کمش بالاخره یه نفرو داریم که به درد دلمون برسه ! حتی اگر همون یه نفر هم نباشه خدا که هست! خدایی که عشقمه ، دوسش دارم! قدرشم میدونم!

خدا خدا دوست دارم

*****

ترانه را مثل کف دستم می شناختم . مثل لالایی مادری برای بچه اش ، آرامم میکرد:

وقتی صدای بارون میپیچه توی ناودون

پر میکشه پرستو به زیر طاق ایوون

وقتی پرنده ی صبح رو شاخه ها میشینه

خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل میچینه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه

دستای خیس بارون میمونه روی شیشه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره

آوازه گریه هاتو ، به یاد من میاره

بعد تو دست بارون ، رو شونه های گل نیست

رو شاخه ی اقاقی جا پای سبز گل نیست

چشمهایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم. زیر لب زمزمه کردم: حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره. . .

با باران خواهم بارید

*****

دوشنبه زنگ آخر که خورد ، خسته و کوفته راهی خونه شدم . . . منتظر تاکسی که وایساده بودم یه پسره در فاصله ی دو سه متریم وایساده بود . تیپ و قیافه ی واقعا مضحکی داشت ! میخواست تیپ بزنه اما دهاتی بازیشو بیشتر نشون داده بود ! همه چیزش در تناقض و تضاد بود . . تازه بیشتر از همه موهایی که سیخشون خوابیده بود آدمو به خنده وامیداشت ! برگشت نیگام کرد ، فکر کرد مثلا دارم بهش علامت میدم ! سریع رومو برگردوندم ، اما سنگینی نیگاشو حس میکردم! یه تاکسی که اومد ، سریع سوار شدم ! تاکسی خالی خالی بود اما فهمیدم پسره هم میخواد بیاد عقب! قبل از اینکه سوار شه سریع به راننده تاکسی گفتم آقا بهش بگید جلو بشینه! به محض اینکه پسره سوار شد راننده هم گفت آقا پسر جلو که خالیه ، بیا اینجا بشین ! پسره هم خورد تو ذوقش و رفت جلو . . . یه نفس راحتی کشیدم. یه خورده که شد دیدم وااااای! راننده تاکسیه که خودشم جوون بود داره از تو آینه لبخند تحویل میده!! حسی که اون لحظه داشتم اصلا قابل توصیف نیست ! هم یه حس مشمئز کننده و زننده پیدا کرده بودم از این دوتا آدم ، هم به بابام بد وبیراه میگفتم که چرا نیومد دنبالم ، هم از پستی و کثیفی جامعه مون حالم داشت بهم میخورد ، هم از چرت و پرتی این اتفاقا خنده م گرفته بود . . .! فکر کنین همه ی این حسا همزمان با هم آدمو چه شکلی میکنه! ولی خب اونقدی حرصم گرفت که میخواستم پیاده شم ، دیدم فقط پنج تومنی دارم و اصلا خورد همراهم نیست ! یه پنج تومنی دادم راننده ، گفت خانوم اینجوری که تا فردا صبح باید خورد تحویل بدم که ! بسکه حرصم گرفته بود ازش گفتم برو بنداز تو صندوق صدقات شاید خدا شفات داد! بعدشم محکم درو کوبیدم بهم و رفتم !!

آی آی زندگی ! میبینین چطوری میچرخه و ما رو هم به چرخوندن وا میداره؟!

رسم خوشایندیست!

*****

خونه مامان طلانم بودم ، تو همون اتاق طبقه ی بالا ، ضبط روشنه و همون آهنگ همیشگی :

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

نیگا کردم به در و دیوار اتاق ! پر از کاغذ دیواری هایی که هر قسمتش هزار تا خاطره رو واسم تداعی میکرد ! اتاقی که فقط مال من بود و هیچ کس نمیتونست توش قدم بذاره ! یه قسمتیش پر خط خطی ؛ یادمه اینو روزی کشیدم که . . . یه قسمت دیگه ش یه شعری که با ذغال نوشته بودمش ، یادته اونوقتی که مینوشتمش فقط به فکر تو بودم! ؛ یه قسمت دیگه ش کلی حروف انگلیسی و شکلای رمزی ، هر قسمتش هم پر شده بود با هزار جور حس و فکر ! یه قسمت دیگه فقط درد دل ، یادمه روزی که مینوشتمشون ، یادمه نوشتمشون چون تو رو ناراحت کرده بودم! هنوز نمیدونستم نسبت بهت چه حسی دارم ! گیج و سردرگم بودم ، صدام میزدی اما جوابتو نمیدادم! آخرشم هر قسمتی از کاغذ دیواری که مربوط به تو میشد رو پاره کردم ، حالا رو دیوار دو سه تا جای خالی به چشم میخوره ، نیگاشون میکنم و میخندم! میرم جلوی پنجره ، بارون تازه قطع شده ، با نشاط و شادابی هوای بعد بارونو میکشم توی ریه هام ، یه صدایی  میشنوم ! تو کوچه رو که نیگا میکنم دوتا پسره وایسادن ، یکیشون میگه بو نکش تموم میشه ها! اون یکی جواب میده خفه شو خرمگس! چندشم میشه ! بعضی ها واقعا بی شخصیتن ! پنجره رو میبندم و دوباره غرق میشم توی کاغذای دیواری ،

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت   توسط هستي  |