تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ - والنتاین
اوج. . . زندگی. . . غرور

امشب که سقف آسمان بی ستاره است و هجوم تنهایی اتاقم بر سرم سنگینی می کند ، مانده ام از چه بنویسم؟ از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه مثنوی های عاشقانه و خزان زده ام را از بر میکنی؟ میدانی یکی در حسرت دیدار توست ولی من ساده و بی ادعایم ، تنها آرزویم دیدن خندیدن توست . . .

امشب انگار تمام غم های دنیا را توی دل آسمان ریخته اند! دلش حسابی گرفته اما نمیدانم چرا نمیبارد. . . چرا نمیبارد تا من دوباره شیدای خنده هایت شوم و به یاد آن خاطره ی بارانی قافیه نشین تمام کوچه های باران زده شودم؟ چرا نمیبارد و رنگی به باغ اندوهم نمیدهد تا دوباره شکوفه های عشق به خاکستر نشسته ام جوانه بزند؟ چرا آسمان نمی فهمد امشب بارانش را می خواهم؟ آه ای تنها کسم باران!

ساعت اتاقم بی وقفه فریاد میزند اما من دیگر قصه ی تیک تاکش را نمی خواهم. . . کاش دلیل عجله ی دقیقه ها را می دانستم! روزی شتابشان را آرزو میکردم تا به ساعت حضور تو برسند اما از وقتی پرستوی عشقمان را برای همیشه راهی دیار غربت کردی ، من ماندم و یک بغل اندوه از جنس خاطره ، سکوتی که بلور یخش در قلبم جاودانه شده و اقتدار دل شکسته ام که به اندوهیست که سروده نمی شود ! کاش میدانستی چطور هر روز به شمع دانی های اتاقم وعده ی آمدنت را میدهم و هر شب سجاده ی آرزوهایم را رو به درگاه تو باز میکنم ! به یاد می آورم روزهایی را که میترسیدم آغوش گرم تو گور آرزوهایم شود و من باشم پر از حضوری که در هیچ کجایش نشانی از تو دیده نمی شود ! می ترسیدم از آنکه من هم ساکن یکی از تاریکخانه های فراموشی ات شوم و در تنهاترین لحظات تنهاییم ، تنهای تنهایم گذاری! میترسیدم از روزی که التماست کنم نذار باورکنم تنهای تنهام . . . اما امن از تندباد زمان که گذشت و چرخید و مارا هم چرخاند! امان از همه ی میترسم هایی که مرا ترساند و امروز به اندوهی واهی منتهی شده که به هیچ کجای احساست نمیرسد!

کاش میدانستم هم آواز کدامین اطلسی زودباوری شده ای و به گوش کدامین لادن تشنه ای نغمه ی عشق میسرایی . . . کاش میدانستم عاقبت این دوبیتی های سرمازده ی ذهنم چه می شود و ای کاش میدانستم فردا شعر های آواره ی مرا چه کسی خواهد خواند؟ شعر های آواره ای که در غم نبودنت سروده شد و در تک تک واژها و تکواژهایش زندگی میکنم ، هزاران بار متولد میشوم ، جان میدهم ، نفس میکشم! و نفرین باد بر شلاق های زبان بی گناه کسانی که اشعار نومیدبارم را به تازیانه میکشند و تن داغ احساسم را همشکل قلب شقایق میکنند. . . کاش میدانستم به کدامین گناه شکستم؟ نمیدانم غربت شکاندم یا فلک؟ غربتی که قلبم را به صلیب آرزوهایی کشاند که مسیحش گمگشته ی بیابان شده بود! کاش موسایم میشدی و با مرور قصه ی دردناکمان دلواپس زخم هایی بودی که با اندوه تو بر قلبم انگاشته شد! کاش بهار را دوباره به اتاق کوچکم میخواندی تا زمستان روحم در گرمای آفتاب عشقت قطره قطره آب شود و دنیایم به جای حصار تنگ غم ها ، مامن آرامی باشد برای من و تو و بهاری که میخواستم به قول فریدون باورش کنم اما نشد! خواستم بهار بودنت را باور کنم اما نشد ! کاش میدانستم چرا غنچه های نوبهار زندگی همیشه جاری ام هیچگاه به شکوفه ی باور نمیرسد و باور همه ی خوبیها برایم راهی شده که عبور از آن ممکن نیست !

امشب که من و آسمان تنها مانده ایم ، شب خزان زده ایست با حضور تیک تاک دقیقه هایی که برای مرگ ارزوهایم دعا میکنند . صدای ناقوس کلیسای بی راهب قلبم شنیده می شود که عبور دقایقی را یادآور میشوند که یا باتو گذشت و یا با غم نبودنت و افسوسم از اندوهیست که همواره غم نبودنت بیش از کنار من بودنت بود و من چه ساده شانه هایت را مامن و تکیه گاهی میخواستم برای گریه ! و تمنای آرامشی که پس از اندوه اشک هایم بر صحنه ی تاتر لعل های به خون نشسته ام نقاشی میشود! اما تو مثل همیشه بروی تمام نقاشی هایم خط سیاهی کشیدی تا به گمان خودت کوچکترین ردی از عشقت برجای نگذاری! حجم عمیق واهیت خیال های پوشالیت را که میبینم ، خنده ام میگیرد! چه ساده بودی و عشق و محبت را فقط محدود به چند خط نوشته میدیدی و خط های کج و معوجی که در قالب دست خط عشق به ما انداختی! شاید هم از سادگیت نبود و مقصر اصلی فقط قلبت بود که قربانش بروم خدا آنرا از سنگ ساخته بود! و انقدر سنگدل بودی که هیچگاه عشقی در قلبت جوانه نزد و مهتاب رویاهایت هیچگاه به امید فرداهای روشنی که پر از حضور محبتم بود ، ستاره باران نشد! و جای تاسف دارد که مرا هم اینچنین میدیدی و آمدی ! خندیدی! اشک هایم را با سر انگشتانت پاک کردی و با اشک هایم گردنبند مرواریدی ساختی که تاروپودش با عشق ساخته شده بود و آن گردنبند را بر شالوده ی قلبم آویختی ! چند بیتی شعر ناسروده برایم نوشتی و گفتی که می مانی اما نماندی!  هنگامه ی عشقمان هرچند که شیرین بود ، گذشت! خطی بر نقاشی عشقم کشیدی و با مچاله کردن نامه های عاشقانه ات ، به ظاهر رنگ سیاهی انگاشتی بر گذشته ای که خمار چشمان خواب آلودت بود و امروز رفته ای ! انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار نگاهم کردی و باز من هزاران بار در بلور چشمان یخی ات شکفتم و انگار همین دیشب بود که گونه ی لطیف عشقمان را بوسیدی و انگار همین دیروز صبح بود که به خیال نغمه های عاشقانه ات سر از بالین خواب برداشتم و چهرهی عریان حقیقتی را دیدم که در طول سالها هرگز نگذاشته بودی حضورش را حس کنم و بفهمم که بین من و تو و عشقمان ، نفر چهارمی هم هست! و از این امشب ها زیاد آمد و رفت و امشب هم دوباره شبیست از شبهای دیگر که گویی هیچ صبحی انتظارش را نمیکشد!

چه گرم است اشک هایی که از غم قلبم بر وجود زمستانی کاغذ میچکد و چه هرم داغی دارد نفس هایی که انگار به شماره افتاده! افسوس که هیچگاه نفهمیدی با بی وفاییت چه زخم عمیقی بر گونه ی قلبم نشاندی و چگونه با وعده های پوچی که در فرداهای بی وصال و مجازیت نقاشی شده بود ، اعتبارم را در حضور دیگرانی که امروز بنفشه های احساسم را نمیفهمند ، با تمام قدرت شکاندی!

چه دنیای بی عدالتی داریم که قاتل نفس را بر چوبه ی دار میکشاند اما توئی که روح و تمامی احساسم را با ضربه ی عمیق بی وفائیم کشتی ، همچنان بر اوج قدرتی و من به جای تو هزاران بار جان می دهم و عزلت نشین گوشه ی تنهائی یی شده ام که بوی تند هیچ رز آتشینی کویر داغ احساسش را بهاری نمی کند!

چه سنگین است سکوتی که بین تک تک کلمات آهنگینم یخ می بندد و من چه ساده زندانی سکوتی شده ام که بنیانش بدست تو بنا شد و هنوز که هنوز است و هر روز که می گذرد ، حالا که رفته ای و خود نامهربانت نیستی ، غم عشقت و اندوه نبودنت هردم بر آجر های رفیع سکوتم می افزایند و من هردم بیشتر در حصار تنگ و تاریک غم ها فرو میروم! تنها دل خوشیم در آسمانیست کعه میدانم هیچگاه از دیدنش محروم نخواهم شد ؛ همان آسمانی که همیشه سنگ صبور درد هایم بوده و با بلور های روحانی اشکم ، به طرز غریبی همزاد پنداری میکرده . اما امشب انگار آسمان هم با من سر ناسازگاری گذاشته و نامهربانی می کند! ستاره هایش با دلم قهر کرده اند و من در این حجم عمیق احساس به غم نشسته ام ، تنها ماندم! کم کم اشک هایم به پایان میرسد اما من هنوز نمیدانم از تو بنویسم یا سال های بلند تقویمی که برای آمدن تو خط خورد؟

هر چند که حرفی اگر بود ، دیوار ها سکوت نمی کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت   توسط هستي  |