تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ - من و بی قراریام
اوج. . . زندگی. . . غرور

سیلام

این هفته واقعا در بی خیالی کامل گذشت!

یه جوری بی خیال....ریلکس....تکراری.....و بیخود! اصلا هیچ روزیش حس درس خوندن نداشتم....خیلی زور زدم درسمو بخونم اما نمیشد! دریغ از حتی یه کلمه! نمیشد دیگه...خودتون میدونید وقتی آدم درسش نمیاد خودکشی هم که بکنه نمیشه! عذاب وجدان گرفتم شدییید! تو زمون کنکور یه هفته عقب افتادن چیزیه در حد افتضاح که واقعا یه تنبیه حسابی واسش لازمه....اما نمیشد دیگه! من واسه درس خوندن ویر دارم! اگه ویرم بکشه ممکنه حتی 4 روز بدون حتی یه لحظه خواب پشت سر هم بخونم....اما امان از وقتی که نکشه و یه چیزی میشه مث الان! و بدبختانه مدت زمانی که ویرم نمیکشه همیشه بیشتر از وقتیه که میکشه!

امروز کارنامه هامون رو دادن.....فقط یکی از درسام نمره ش جالب نبود وگرنه بقیه ش عالی بود! نمیدونم چی شد که زدم تو خط گریه...! کلا من همه چیزو میریزم تو خودم ، بعد با کوچیک ترین تلنگری مث آتش فشان فوران میکنم و دیگه آروم شدنم با خداست! امروز توی مدرسه از ساعت نه و نیم تا یازده و نیم فقط گریه میکردم...! بچه ها هم هی میومدن و میرفتن و یه فحشی نثارمون میکردن! به خدا که تو دیوونه ای! همین نمره های تو رو اگه ما می آوردیم کلامون رو مینداختیم هوا....من گفتم اگه معدلم بالای نوزده شد همتون رو رانی مهمون میکنم اونوقت تو واسه این معدل گریه میکنی؟! دیوووووونه! مهراوه (همون دوست جونم) هم وقتی چشمای قرمزمو دید گفت برو از جلو چشمام اینطوری واینسا جلوی من! اینم از این! من یه کوچولو لوسم....یعنی وقتی ناراحتم خیلی نیاز دارم به روحیه ی دوستام....درسته امروز بچه ها اصلا بی خیالم نبودن اما خب اینطوری دوست ندارم...بیشتر به محبتشون نیاز دارم تا این طوری منع کردنم از گریه....حرف مهراوه هم...! بیخیال! مهم نیست! به خودم میگم مردم که مسئول ناراحتیه من نیستن....تازه لطف داشتن که بی توجه هم رد نشدن...اما خب خودم وقتی میبینم یکی ناراحته اونقدر میرم کنارش و باش حرف میزنم که محاله آخرش نخنده....شاید واسه همینم هست که از بقیه چنین انتظاری دارم! نمیدونم....گاهی زندگی در کنار آدمایی که نمیتونن درکت کنن سخته ! ولی خب این گریه ها آخرش یه خلسه ای داره که واقعا جون میدم براش....یه جوری از همه چیز خالی میشی! آروم آروم....خیلی خوبه این حس! اما وقتی گریه میکنم بعدش شدیدا سرم درد میگیره...تا جایی که امروز تقریبا از سردرد کور شدم! اوف! ولی گاهی حس خوب بعد از گریه ارزش تحمل سردردشم داره!

خیلی رو قضیه ی دوست داشتن و حرفایی که تو پست قبلی بهم زدین فکر کردم! داداش یه چیزایی گفت که واقعا کمکم کرد...! یعنی با حرفای اون راه رفتنو شروع کردم....با حرف بقیه بچه ها پیش رفتم و اون آخر حمید رضا چیزی گفت که یه جوری یخ بستم ! دیگه راهم کامل کامل شده بود! بهم گفت حرفات قبول اما فکرنکنم بشه زیر ذره بین کسی رو دوست داشت چون خصلتای بدی که دوست داشتنی نیستن پیدا میشن! ببینین واقعا ! اشتباه از منه که عزیزامو میبرم زیر ذره بین! همینه که تحملشون سخت میشه... زندگی باهاشون در خارج از ذره بین یه خورده برام سخته اما میدونم که اگه سعی کنم میتونم! میشه کسی رو دوست داشت بدون این که بدی هاشو دید! آره میدونم! گل من بی خار نیست.

و اما در مورد بیماری ها...! ما تو مدرسه معروف شدیم به تری زومی 21 !! این بیماریا داستانی شده واسه خودش...!

تازه یه قضیه دیگه هم پیش اومد....یه شنبه امتحان گسسته داشتیم....منم چون حوصله ی خوندنشو نداشتم از روز قبلش به بچه ها اعلام کردم که آقا بی خیال ما شین و من فردا نمیام! تازه با همشونم مشورت کردم که دل درد بهتره یا سردرد که فردا بهونه ش کنم و نیام! در نهایت هم دل درد تصویب شد! بچه ها میگفتن هستی بابای تو خودش این کاره ست...همه بیماریا رو هم بلده! میتونه تشخیص بده که دروغ میگیا....! منم همچنان بر اوج قدرت میگفتم نه! تا جایی که گفتم اگه من فردا اومدم تا آخر سال صدام کنین غضنفر!! خلاصه دل درد ما !! از ساعت حدودا 4 شروع شد.....تا جایی که مامان میگفت میخوای کلاس زبان هم نری؟ منم گفتم نهههه....نمیشه...مامان تو که میدونی من چقدر به درس علاقه دارم!! کلاسو رفتم و وقتی خواستم بیام برخلاف همیشه که خودم باید برمیگشتم دیدم بابا اومده دنبالم...! حالا نگو داشتیم با بچه ها شوخی میکردیم و میخندیدیم که یهو چشمم افتاد به بابام و خیلی ضایع تغییر حالت دادم ! بعدشم خیلی دردمند اومدم تو ماشین...! دیدم بابا شده این شکلی : ! گفت تو چطوره که داشتی میخندیدی و یهو منو که دیدی یاد دل دردت افتادی؟ گفتم بابا بخدا داشتم میمردم....نمیشد که جلوی بچه ها مریضیمو نشون بدم که! مجبور بودم بزنم به خوبی! جواب داد بله! این بله یعنی اینکه آره جون خودت تو گفتی و منم باور کردم! برو بچه خر خودتی! منم گفتم البته! اینم یعنی اینکه مگه تو نمیدونی که من امتحان دارم و میخوام نرم....پس طبیعیه که مریض باشم! پس ساکت باش و دیگه اذیت نکن! بابا هم یه آهی کشید که اینم یعنی حیف نون! من و بابا در کشاکش بین افکار هم بودیم که رسیدیم....تازه تو خونه رو مبل کنار شومینه رختخواب گذاشته بودن و مامان سوپ پخته بود و هوا رو هم کرده بودن عین سونا ! مامانم گفت عزیزم چطوری؟ دلت بهتره؟ گفتم نه مامان جون دارم میمیرم! گفت الهی من نباشم!!! خلاصه سوپه رو خوردیم و تو جای نرم و گرم گرفتیم خوابیدیم! وقتی همه خوابیدن خیلی فکر کردم....دیدم واقعا گاهی اوقات آدما ظاهرشون با باطنشون چقدر فرق میکنه! من امروز در ظاهر داشتم می مردم اما در باطن اصلا هیچیم نبود و کلی به نگرانیاشون میخندیدم.... جلوتر که رفتم خیلی خجالت کشیدم...بیشتر از همه از خودم! واقعا زشت بود که بخاطر یه امتحان اینقدر مامان بابا رو نگرانشون کنم...و شدم شرمنده ی همه... همین شد که ساعت حدودا 3 بلند شدم و نشستم پای دفتر و کتابام....با یه اراده ی قوی ای میخوندم که واقعا عالی بود واسه خودم! نزدیکای ساعت 7 هم تموم شد... 7 هم یه سر به نت زدم و بعدش مامان اینا بیدار شدن....اول از همه مامانم اومد بالاسرم گفت بهتری؟ گفتم آره مامان! گفت خدارو شکر...دیشب اصلا درست نخوابیدم...خواب میدیدم یه جایی بودیم که داشتن عذابم میدان! ...پاشدم پریدم بغلش و گفتم مامان خیلی دوست دارم! بخدا میمرم اگه نباشی! خندید و گفت مادر نشدی که بدونی دوست داشتن یعنی چی! خلاصه رفتیم مدرسه و یکی یکی بچه ها منو که میدیدن میزدن زیر خنده....بعدشم تا ظهر غضنفر بودیم! تازه از بس بچه ها غضنفر غضنفر کردن خانوم رفعت هم گفت بچه ها اونایی که کاغذ میلی متری ندارن از غضنفر بگیرن! خدااااااااا من میمیرم واسه این خاطره های مدرسه! یه کاری کن که تموم نشن!

 

خدایا شکرت ! دوست دارم ! به خاطر همه چیز ممنون...!

مهراوه خانومی همیشه به یادت هستیم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت   توسط هستي  |