
سلام...
این دفعه اینی که گذاشتم دل نوشته نیست بلکه قصه ی شکستن یه دله! دلی که شکست و حالا کاملا ترمیم شده! اگه وقت داشتین آفلاین بخونینش!
خیلی آروم اومدی تو زندگیم....
آروم و بی سر و صدا
اولش کاملا عادی بودی برام....
یه آدمی مثل بقیه
یه کسی مثل کسای دیگه...
کسی که مواقع تنهایی هیچوقت تو فکر و خاطرم نبودی....
اما...
کم کم شدم گوشت
تو میومدی پیشم درد و دل میکردی و من گوش میدادم...
پناهت میشدم...
اشکاتو آروم با سر انگشتام پاک میکردم و بهت میخندیدم تا دیگه گریه نکنی...
بهم میخندیدی و میپریدی تو بغلم...
میگفتی وقتی پیشتم اصلا احساس ناراحتی نمیکنم...
کلی حرف میزدم برات تا دیگه غصه نخوری... تو هم میفهمیدی و همیشه ازم تشکر میکردی...
یادته؟ یادته اولین باری که بهم گفتی دوستت دارم؟ یادته تو خودت اولین نامه رو دادی دستم.... یادته بهت گفتم من ارزش این همه دوست داشتنو ندارم؟ یادته گفتی چرا خودتودست کم میگیری...همه دوستت دارن...
تا اینکه منم به تو گفتم دوستت دارم! نمیدونم اون روز واقعا دوست داشتم یا فقط تحت تاثیر حرفات احساس کردم که منم تو رو دوست دارم.... نمیدونم!
بعدش کم کم جامون عوض شد...تو دیگه غصه نمیخوردی...توشاد بودی و خندون! اما من ناراحت بودم... من میومدم پیشت و تو با حرفات آرومم میکردی... بهم میخندیدی تا منم بخندم! اما غم من بزرگتر از اونی بود که با خنده های تو از بین بره.... اما تو دست از تلاش برنداشتی...منم همه چیمو بهت میگفتم...هرچی که بود و یا نبود ! تو هم آروم گوش میکردی و کمکم میکردی.... الحق والانصاف هم کمکات عالی بود.... بعد از اون بود که عشق من هم به درجه ی عشق تو رسید...منم همونقدری تو رو دوست داشتم که تو منو....یادته تلفن که میزدی بهم تو میگفتی I ، من میگفتم love ، بعدش تو میگفتی you ....یادته؟! یادته چقدر میگشتم تا قشنگ ترین و عاشقانه ترین متنا رو برات اس مس کنم؟ یادته اون روزی که قرار بود دبیرستانمون رو انتخاب کنیم...تو و اون یکی دوستت نمیخواستین بیاین مدرسه ای که بابای من اسممو نوشته بود...اما تو بخاطر من اومدی...اسمتو نوشتی...اون دوستت هم نوشت...اما شما دوتا امتیازاتون به حد مجاز نرسید اما امتیاز من رسید....یادته اونروزی که گفتم بابام نمیذاره بیام مدرسه ای که تو میخوای بری چقد گریه کردی؟ یادته بهم میگفتی خیلی نامردی؟ واسه خودمم سخت بود که ازت جداشم! خیلی سخت! واسه همین یک ماه تموم با بابام دعوام شد....تا بالاخره راضی شد بیام اون مدرسه ای که تو میخوای بری...یادته وقتی اون روز از کلاس زبان بهت زنگ زدم و گفتم بابام راضی شد بیام اونجا چقد خوشحال شدی ؟ یادته خودمم چقد میخندیدم! اما دوستام همه میخواستن برن یه مدرسه ی دیگه و وقتی فهمیدن میخوام ولشون کنم چقد باهام دعوا کردن...همه شون تا حد تنفر باهام پیش رفتن...همشون چقدر دعوام کردن و بهم گفتن نامرد و بی معرفت...بابامم چقد اذیتم کرد که بالاخره به حرف من میرسی و میبینی که این مدرسه خوب نیست! اما من تو رو داشتم و خوشحال بودم! بخاطر تو تموم زخم زبوناشون رو تحمل کردم...اومدیم تو یه مدرسه! من و تو و اون یکی دوستت! همه چیز قشنگ بود...خیلی قشنگ...من تو رو داشتم و انگار دنیا رو داشتم! تو هم همینطور! تا اینکه نمیدونم یهو چت شد! نمیدونم چرا یهو از این رو به اون رو شدی! همه چیز زشت شد و خاکستری...حس میکردم دیگه منو دوست نداری...حتی گاهی اوقات مطمئن میشدم که ازم متنفری...خیلی گریه میکردم...تموم وقت تو اتاقم بودم و پتوم رو میکشیدم سرم و گریه میکردم...به مامانمم حرفی نمیزدم و فقط گریه میکردم...تو همه ی اینا رو میدیدی اما یا نمیفهمیدی و یا اصلا به روی خودت نمی آوردی...تا یه لحظه بهم میخندیدی گل از گلم میشکفت و همه چیزو یادم میرفت...من دلم کوچیک بود! خیلی کوچیک! تا اینکه یه شب خیلی گریه کردم....گفتم دیگه تحمل این همه بی قراری رو ندارم...رفتم سراغ گوشیم دیدم شارژ نداره....با گوشی بابام بهت اس مس زدم...گفتم تو از من بدت میاد؟ چرا اینطوری میکنی باهام؟ گفتی ازت بدم نمیاد اما دیگه نمیخوام باهات مثل قبل باشم! صدای شکستن یه چیزی رو تو وجودم شنیدم! حس کردم یه خون سردی دویده شد تو رگ هام....حالت تهوع پیدا کرده بودم.....ازت بدم اومد! بهت گفتم خیلی نامرد و مغروری...واقعا ازت بدم اومد....نامرد یادت نیست کلاس اول من همه دوستامو ول کردم و اومدم این مدرسه؟ گفتی تو داری اشتباه میکنی....اینطوری نیست! اما من دیگه ازت بدم میومد....دیگه هرچی از دهنم دراومد بهت گفتم ! چیکار کنم ازت بدم میومد! فرداش اس مس زدی و کلی عذرخواهی کردی! اما اون خون سرد هنوزم تو رگای من بود...هنوز ازت بدم میومد! یادم اومد به همه ی حرفای عاشقونه ات! به تموم اون لحظه هایی که با عشق هم نفس میکشیدیم! به اون نگاهایی که میکردی...به اون همه عشقی که تو چشمات بود...کم کم داشت باورم میشد که همه چیز دروغ بود و تو فقط میخواستی بازیم بدی...اما مگه میشد باور کرد؟ خدایا اون چشما نمیتونست دروغ بگه! اما اینطور شده بود و من در جواب معذرت خواهیتم باز کلی دعوات کردم.... کلی بهت گفتم نامرد و بی معرفت و مغرور...اما اونقدر معذرت خواستی که گفتم سعی میکنم همه چیزو فراموش کنم! تو آخرین اس مست گفتی هنوزم میگی منو نمیبخشی؟ گفتم وقت میخوام! از فرداش تو رفتارم چیزی نشون ندادم...شدیم همون دوستای قبلی...من و تو و اون یکی دوستت! اما نمیشد! چیکار کنم همون خون سرد هنوز تو رگای من بود! یه چیزی عوض شده بود .. یه چیزی نمیذاشت دیگه مث گذشته باشیم!
کم کم تحملت خیلی برام سخت شد....و تقریبا چیزی شد در حد غیر ممکن! ازت بدم میومد! ازت متنفر بودم! وقتی سلام میکردی یا جواب نمیدادم یا به زور جوابتو میدادم! چیکار کنم هنوز ازت بدم میومد! دوستی ما دوران قشنگی داشت اما تموم شد! بخاطر دلایلی که تو میگفتی واسه بی اعتناییت داری و من هیچوقت نتونستم قبولشون کنم....نمیتونم بگم اشتباه بود چون نظر شخصی خودت بود و ممکنه من اشتباه کنم اما هرچی هست من دلایلتو هیچوقت قبول نداشتم و ندارم! حالا دیگه ازتون فاصله گرفتم....تو فقط با اون یکی دوستت میری! منم میرم با بقیه ی بچه ها...با همه ی بچه های مدرسه دوستم! من بدون تو و عشقت خیلی راحت ترم! خیلی! اما توشاید هنوز منو دوست داشته باشی...شایدم ازم بدت بیاد! نمیدونم...خیلی وقته که مستقیم و رودررو باهات حرف نزدم! چیکار کنم هنوزم اون خون سرد تو رگمه! هنوز ازت بدم میاد! یعنی متنفرم ! این وسط ((ش)) خیلی تلاش کرد که ما دوباره مث قبل بشیم اما چیکار کنم ازت بدم میاد...!نشد!
حالا دیگه خیلی وقته که کاملا عادی شدی برام....
یه آدمی مثل بقیه
یه کسی مثل کسای دیگه...
کسی که مواقع تنهایی هیچوقت تو فکر و خاطرم نیست....
چیکار کنم ازت بدم میاد...
آخه هنوز اون خون سرد تو رگامه!
آروم و بی سروصدا اومدی اما خیلی وحشتناک و پرسروصدا رفتی...
قلب منم شکست!
قول دادم دیگه کسی رو دوست نداشته باشم اما نشد... که یکی دیگه تو قلبم پیداش شد!
ولی ((ش)) رو فقط دوست دارم..همین!
فقط دوست دارم اما عاشقش نیستم!
نمیتونم دیگه عاشق بشم...
آخه هنوز اون خون سرد تو رگامه...آخه هنوز از تو بدم میاد....هنوزم ازت متنفرم! الان میگم خداروشکرکه همه چیز تموم شد! کاش جلوچشمم نبودی چون تحملت سخته! خیییییییلی سخت! همیشه همینه....من خون سرد دارم! ازت بدم میاد! خیلی!

