تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ - اووووووووووووووووووووووووووووووووووووف
اوج. . . زندگی. . . غرور

عجب هوایی دارد هوای غروب!

در میان انبوه گل های دشت رویافام خیالم مینشینم و هم آوا با لاله های واژگون برای غمناکی چشمان قرمز رنگ آسمان اشک میریزم. بنفشه ها با سوگواری سر به زیر انداخته اند و در دلشان چه غوغاها که بیداد میکند.

و اما شقایق ؛ گل با غم آشنایی که هیچ کس به خوبی من شکستگی قلبش را احساس نمی کند ، همچنان مهر سکوت بر لب دارد و به نرگسی که در دو قدمیش با چشمان سرخ آسمان همزاد پنداری میکند ، خیره شده.

چه حجم عمیقی دارد غم دشت خیالم ! امروز غروب رنگ دیگری دارد!

تو ای غروب ! ای غروبی که همیشه با کودک زیبایت غم ، مهمان خانه ی قلبم بوده ای و هستی ، توئی که دست های زیبایت را به زیر اشک هایم می گرفتی و با آن ها تسبیح دست های آسمان را می بافتی تا هنگامی که می خواهی خورشید را از سپهر عاشقمان بگیری ، تسبیح مقدسمان را بر گردن ظریف و زیبای خورشید بیاندازد و با لذت اهورایی شکلش دلواپس زخم دلواپسی هایش شود و یادی داشته باشیم هرچند کوتاه از سهراب مقدس و (کسی که سهراب را دوست میداشت) که خورشید بداند هرکجا باشد،باشد! آسمان مال اوست.

چه می گویم؟!

غروب آتشین قلب من ! چند صباحیست که فرشته ی مرگ مانوس قلبم گشته و تکواژهای غم بارم نوید مرگ زود هنگامم را میدهند. به تو بگویم ، به تو بگویم که به او بگویی چقدر در کنار بید مجنون جنگل آرزوها انتظارش را کشیدم و او نیامد. به او بگویید که چقدر بهار را برای او خواستم و هنگام سحر ، برای شادی دل نیلوفرهای مرداب قلبش دعا خواندم ؛ چقدر نرگس های چشمان ظاهر بینش را از سرشاخه های اجابت برداشتم و هنگامی که حنجره ی آوازش بر گلهای صورتی رنگ احساسم خراش گذاشت ، چقدر فریادم را در گلو خفه کردم تا کودکان به خواب رفته ی وجدانش بیدار نشوند ؛ آری ، به او بگویید دوستش دارم. به او بگویید که چند صباحی بیش از حضور کوتاه قلبم باقی نمانده و خلوت نشینان میکده ی قلبم همه لباس مشکی خریده اند.

و امروز ای غروب ! تو شاهد باش که بر تن همان بید مجنونمان خواهم نوشت که دختری بودم زاده ی رنگین کمان ؛ آسمان دلم همیشه هفت رنگ بود و چشمان خیس من همیشه بارانی . آفتاب آرزوهایم در فراق صورت ماه همیشه غمگین بود و بنفشه های قهوه ای رنگ چشمانم همیشه از شرم ، سر به زیر داشتند. دختری بودم که احساسات شاعرانه ام در تمامی لحظات زندگی در قلبم بیداد میکرد و ابیات غم آلودم همیشه بر روح سبز و دست نخورده ی باران آرزوهای پوشالیم نقش می بست. هیچگاه قلبی را نشکستم بر خلاف دیگران که در شکستنم بسیار کوشیدند ؛ هیچگاه دل یتیمی را نرنجاندم و تمامی عمرم در کشاکش بین ماندن و رفتن ، برای سلامت یاس آرزوهای او ، اوی نامهربانم دعا خواندم .

و اکنون که آسمان دشت خیالم ساغر عشق را بر مجمر قرمز رنگ غروبم می ریزد ، آمده ام تا بدانند که بودم و به یاد شاه بیتی که در خلوتسرای سکوت هفت رنگ قلبم همیشه سوگلی تمام اشعار است ، بر زیر نوشته هایم امضا میزنم و به بید مجنون میگویم که به یاد تو ای غروب بیاندازد که به همه و مخصوصا به او بگویی دختر رنگین کمون رفت ، اما این تک بیت را از او به یادگار داشته باشید و یادتان نرود که هنگامی که آخرین ثانیه های بودنش را به آغوش خسته میکشید ، آهسته زمزمه کرد :

 

               بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم 

                                                                          باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 

((مهربانترینم ! هرگاه قطرات غروب بر پهنه ی آسمان بارید، به یادم باش ، به یادت هستم))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت   توسط هستي  |