به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست. مهتاب همچون بانويي زرين فام دامن اهورايي اش را بر وجود تاريكم پهن كرده و با آرامشي نيلوفرانه بر سر موجهاي عاشق دست لطافت مي كشد.
چكاوكي با آواز افسانه اي اش وجود قريب صبح را نويد مي دهد. در اين ميان تنها من هستم كه پرنده ي سرمازده ي ذهنم براي پرواز آرزوهاي تاريكي دارد و پروانه ي زجركشيده ي قلبم دلش براي دشت هاي سبز محبت تنگ شده. من مثل نسيمي به فرمان امواج دريايي چشمان آسمانيت آواره ي شهر و ديار آبي احساس شدم و چون ژاله اي هنگام صبحدم بر وجود گلبرگ هاي لطيف و شكننده ي عشق دميدم . و با قلبي مالامال از احساس و تبلور مهر هم سنگ شاعري دلخسته و با رويايي از نسل آسمان و از تبار ياس به خدمت قلمرو پاك عشق مقدسمان در آمدم تا شايد روزي به ياد آوري كه من آسمانم را وقف نگاهت ساختم. چشمان آسماني ات براي وجود عاشقم كتابيست خط به خط ستاره باران و ترنمي كه در بلور اشكت بيداد مي كند ، براي من آسمانيست پر از تبلور احساس سبز دوست داشتن . و اكنون كه چون غريبه اي در كنج عزلت و تنهايي ام ذره اي محبت را تكدي مي كنم ، براي من از شبهايي حرف بزن كه مهتابش خاطره بود و ستاره اش اشك . براي من از آرزوهايي بگو كه در اعماق قلوب عاشقشان ياد نگاه پاكت چون گنجي نهفته است . اي آرزوي اهورايي عشق بر من بتاب كه ديگر هيچ نگاه مشتاقي كوير داغ احساسم را سبز نمي كند . در اين روزگار سياه كه باران دعاهامان رنگ تيره ي دلها را نمي شويد مرا بفهم تا دشت محبت روزگارم را رنگ آبي بزنم . مرا بفهم تا از برايت آسمان ديدگانم را رنگ سرخ بزنم و با دستان راسخم طرح صورت حوري شكلت را بر بوم سفيد آسمان رسم كنم. و من در پناه اين آرامش نيلوفري رنگي كه بر سطح ساحل سايه افكنده گفتن را پنجره اي يافتم رو به آزادي درون و آزادي را نعمتي بي چون . از اينرو براي حرف هاي نگفته ام حنجري ساختم آسمان در آسمان فرياد تا از صبح بگويم و خورشيد ، از پنجره و اميد ، از آنچه نبايد پيش مي آمد و ناخواسته رخ داد ، از آنچه بايد رخ ميداد و اتفاق نيافتاد ، از هرچه خواستم و نگذاشتند ، از دستهايي كه بستند ، از پيوندهايي كه گسستند ، از شادي ، رنج ، عشق ، احساس ..... و بالاخره از هر چيز ممكن و ناممكن . و اكنون كه در سرزمين غريبان عاشق غربت زده اي بيش نيستم تحمل برايم نخ رنگيني است كه من در حاشيه ي همه ي اخلاقم كوك مي زنم و از هيچكس آدرس خشم را نميپرسم . در پايان با تمام وجود ، زلال جاري و شفاف احساسم را نثار عزيزي مي كنم كه نگاهش بوي خوش ياس مي دهد......... ۰