ساعت 23:45 دقیقه ، اینجا خیابان رنگین کمان ، مجتمع ناز ، طبقه ی یاس ، واحد شب گردی....
تق....تق
- کیه؟
- منم....تنهایی
- در بازه ، بیا تو.
- سلام دختر رنگین کمون !
- سلام یار همیشگی من ! چه خبر؟
- خبر که زیاد است اما مجالمان اندک.... دیروز سارا ، دختر مهتابی شهر قصه ها را تنها گذاشتم و امروز خبر رسیده که نهال عشق در باغچه ی قلبش جوانه زده . یاسمن ، هم آوا با پرستوها راهی آسمان شد و مستانه ، آن دختری که چکامه های عشق و لطافت در دریای قلبش شناور است ، برای سلامتی یاس آرزوها دعا خواند.
- یار همیشگی من ! میدانی امروز سالگرد آسمانی حضور من بود؟!
در این هنگامه بسته ی کادوپیچ شده ی پر زرق و برقی را جلویم گذاشت و گفت :
- تولدت مبارک !
بسته را باز کردم و با تمامی حجم عمیق احساسم به غنچه ی قرمز رنگی که در خاک گلدان عشوه ها میریخت ، چشم دوختم.
- یار همیشگی من ، این گل واقعا زیباست...
- زیباتر نیز میشود اگر بدانی که این غنچه ی عمر توست.
لرزش عمیق چانه ام را حس کردم ! چه حضور زیبایی...من و تنهایی و عمری که اختیارش با من است!
- هدیه ی گرانبهایی ست یار همیشگی ! براستی مرگ و زندگی من در قلب این غنچه است؟ واقعا این غنچه چیست؟ او کیست که در من چون شبهیست... وه! چه صدایی! شبهی در دل من...که ز اعماق دلم میشکفد!
که در این هنگامه غنچه در جای خود لرزید و همراه با هق هقی حزن آلود خواند:
(( شاعری خسته دلم !
قفس تنگ حیات
رشته ی روح و تنم میگسلد
و پس آینه ی چشم پر از اشک و تبم ،
هوسی تیز و بران خیره شده
هوس بودن یک ساعت شاد...
هوس دیدن یک رنگی مهر....
هوس زمزمه ی آیت عشق....
سخنم دانی چیست؟
در میکده ی وهم و خیال و نم غمگین غروب
و درون رگ این هیآت ساز دلکم
شاعری خسته دلم
درد من اندک نیست
درد من انبوه است...
ای مردم فرزانه ی بوم و قلم و آتش و رنگ
شاعر خسته دل خلوت نیلوفر را ،
ساده احساس کنید...
گذری ، نیم نگاهی ، نظری !
شاعری خسته دلم..... ))
چقدر شبیه من است ! تمامی سخنان پر وزنش ، ناز فروختنش ، صدایش ! براستی او خود خود من است ! صدای کف زدن تنهایی گونه ی سکوت زیبایمان را مینوازد و غنچه ی شرر انگیز را درون خاک اهورایی اش به خرامیدن وا میدارد...بلور اشکی سرسرای پاک رخم را چراغانی میکند و مروارید شوق ، در صدف پنهان قلبم پرورش می یابد . چقدر او را دوست دارم!
- یار همیشگی ، می شود این غنچه یا بهتر بگویم آیینه ، برای همیشه پیش من بماند؟
- این نمیشود اینجا بماند اما اگر بخواهی میتوانم تو را.....
صدای هق هق گلهای آرزو از درون باغچه ی قلبم به گوش می رسد...چقدر موهوم است سکوتی که بین ماندن و رفتن یخ می بندد !
- یار همیشگی ، دنیا با تمام زشتی ها و زیبایی هایش ارزانی خودشان . مرا نیز همراه غنچه ی آینه فام روحم ببر.....
آسمان به یکباره بر خود لرزید و دفتر شعرم به گریه افتاد....اما غنچه با تمام افسونگری اش بر ترس موهومشان می خندد!
**کسی که آسمان برایش کم بود ، در روز شکفتنش خود به آسمان ها پیوست**