تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ - مخم یاری نمیده اسمی واسه این آپ بذارم...شرمنده
اوج. . . زندگی. . . غرور

ساعت 23:45 دقیقه ، اینجا خیابان رنگین کمان ، مجتمع ناز ، طبقه ی یاس ، واحد شب گردی....

تق....تق

- کیه؟

-  منم....تنهایی

- در بازه ، بیا تو.

- سلام دختر رنگین کمون !

- سلام یار همیشگی من ! چه خبر؟

- خبر که زیاد است اما مجالمان اندک.... دیروز سارا ، دختر مهتابی شهر قصه ها را تنها گذاشتم و امروز خبر رسیده که نهال عشق در باغچه ی قلبش جوانه زده . یاسمن ، هم آوا با پرستوها راهی آسمان شد و مستانه ، آن دختری که چکامه های عشق و لطافت در دریای قلبش شناور است ، برای سلامتی یاس آرزوها دعا خواند.

- یار همیشگی من ! میدانی امروز سالگرد آسمانی حضور من بود؟!

در این هنگامه بسته ی کادوپیچ شده ی پر زرق و برقی را جلویم گذاشت و گفت :

- تولدت مبارک !

بسته را باز کردم و با تمامی حجم عمیق احساسم به غنچه ی قرمز رنگی که در خاک گلدان عشوه ها میریخت ، چشم دوختم.

- یار همیشگی من ، این گل واقعا زیباست...

- زیباتر نیز میشود اگر بدانی که این غنچه ی عمر توست.

لرزش عمیق چانه ام را حس کردم ! چه حضور زیبایی...من و تنهایی و عمری که اختیارش با من است!

- هدیه ی گرانبهایی ست یار همیشگی ! براستی مرگ و زندگی من در قلب این غنچه است؟ واقعا این غنچه چیست؟ او کیست که در من چون شبهیست... وه! چه صدایی! شبهی در دل من...که ز اعماق دلم میشکفد!

که در این هنگامه غنچه در جای خود لرزید و همراه با هق هقی حزن آلود خواند:

(( شاعری خسته دلم !

 قفس تنگ حیات

رشته ی روح و تنم میگسلد     

و پس آینه ی چشم پر از اشک و تبم ،

هوسی تیز و بران خیره شده

هوس بودن یک ساعت شاد...

هوس دیدن یک رنگی مهر....

هوس زمزمه ی آیت عشق....

سخنم دانی چیست؟

در میکده ی وهم و خیال و نم غمگین غروب

و درون رگ این هیآت ساز دلکم

شاعری خسته دلم

درد من اندک نیست

درد من انبوه است...

ای مردم فرزانه ی بوم و قلم و آتش و رنگ

شاعر خسته دل خلوت نیلوفر را ،

ساده احساس کنید...

گذری ، نیم نگاهی ، نظری !

شاعری خسته دلم..... ))

چقدر شبیه من است ! تمامی سخنان پر وزنش ، ناز فروختنش ، صدایش ! براستی او خود خود من است ! صدای کف زدن تنهایی گونه ی سکوت زیبایمان را مینوازد و غنچه ی شرر انگیز را درون خاک اهورایی اش به خرامیدن وا میدارد...بلور اشکی سرسرای پاک رخم را چراغانی میکند و مروارید شوق ، در صدف پنهان قلبم پرورش می یابد . چقدر او را دوست دارم!

- یار همیشگی ، می شود این غنچه یا بهتر بگویم آیینه ، برای همیشه پیش من بماند؟

- این نمیشود اینجا بماند اما اگر بخواهی میتوانم تو را.....

صدای هق هق گلهای آرزو از درون باغچه ی قلبم به گوش می رسد...چقدر موهوم است سکوتی که بین ماندن و رفتن یخ می بندد !

- یار همیشگی ، دنیا با تمام زشتی ها و زیبایی هایش ارزانی خودشان . مرا نیز همراه غنچه ی آینه فام روحم ببر.....

 

آسمان به یکباره بر خود لرزید و دفتر شعرم به گریه افتاد....اما غنچه با تمام افسونگری اش بر ترس موهومشان می خندد!

 

**کسی که آسمان برایش کم بود ، در روز شکفتنش خود به آسمان ها پیوست**

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت   توسط هستي  |