تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور
 

 

((    هر آغازی را پایانیست!    ))

 

دوستون دارم ، شاد و خرم باشید. . .

 

با تموم بدیام ، چشم امیدم به قلبای بزرگ شماست ، حلالم کنید!

 

ازم نخواید که بگم چرا دارم میرم ، فقط بدونید به میل خودم نیست ، بعضیا نمیخوان که من باشم ؛ باشه ، تسلیم!

 

خدافظ ! واسه ی همیشه . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت   توسط هستي 

سیلام!

happy valentine

والنتاین امسال از همیشه واسه من خاطره انگیزتر بود ، کادو اصلا ندادم ، به هیچ کس! اما خب زیاد گرفتم که فقط سه تاش رو میگم چی بود!

دایی رضام یه کادوی خیلی خوشملی خریده بود ، یه قلب پارچه ای بزرگی بود در ابعاد تقریبا 30 . 40 که اینو که باز میکردی توش یه قلب دیگه بود ، دوباره اونو که باز میکردی یه قلب دیگه و تقریبا پنج تا قلب تو در تو بود ، اون اخرین قلبو که باز میکردی یه گاو کوچولوی سفید رنگ بود که گوشهاش هم صورتی رنگ بود ، فشارش که بدی میگه  happy valentine  ! انقد خوشم اومد ، خیلی خوشگله. مرسی دایی گلم/

بعد مهراوه جونمم یه جعبه ی تلقی بود که توش یه قلب قرمز رنگ بود با یه خرس کوچولو که روش نشسته بود ، اینم خیلی خوشم اومد . آخه از شب قبلش میگه شنبه حتما بیا تو اون کلاس خالی طبقه بالا ، کار مهمی دارم! موندم چه کاری؟! گفتم نامردی اگه نگی چیکار! بعدش خودم دوباره گفتم الان یه حدسایی زدم ، حدسم به همین کادو بود! که خودش گفت درمورد رفتارای این چند وقتته ، میخوام اتمام حجت کنم! منم خودمو اماده کردم واسه یه کامیون فحش ! وقتی کادوشو داد نمیدونستم باید بخندم ، تشکر کنم ، جواب بدم ، دفاع کنم ، اصلا مونده بودم!!! خلاصه حس اون وقتمو هروقت یادم می افته خنده م میگیره!!! ممنونم مهراوه جونم

یه کادویی هم پست آورد ، یه رز مخملی خیلی خوشگل بود که روش با نخ طلایی نوشته بود تقدیم به بهترینم ! هیچ آدرس فرستنده ای هم نداشت ! مونده بودم این از طرف کیه! خلاصه تا شبش تو خماریش بودم ، شبشم یه اس مس از یه شماره ای اومد که نمیشناختمش ، نوشته بود هدیه م بدستت رسید؟ والنتاینت مبارک! دیگه از شدت فوضولی در حد انفجار بودم! جواب دادم یا خودتو معرفی میکنی یا آرزو میکنم کچل شی! گفت تو خماریش بمون!!! انقدی حرصم گرفت . . . که دیگه نزدیکای ساعت 12 بود که اس مس زد من الهامم! فکرشو بکنین ادم از یه دوستی که خیلی براش عزیز بوده و حدود 6 سالیه که ازش خبر نداره ، یهو روز والنتاین کادو بگیره و شبشم اس مس!!! یه حس خاصی پیدا کردم که نمیتونم توصیفش کنم! بهش گفتم دختر تو کجایی؟ شماره و آدرس منو از کجا آوردی؟ گفت چون احتمال میدادم که دیگه اون خونه قبلی و اون شماره رو نداشته باشی همه رو زنگ زدم از المیرا پرسیدم. . . یه زمونی با این دوستم خیلی جور بودیم ، همیشه هم با هم بودیم ، تا اینکه بخاطر ماموریت باباش رفتن بندر عباس و تا 6 سال هم هیچ خبری ازش نشد! اما الان دوباره برگشتن! نپرسیدم چرا رفتی و دیگه هیچ سراغی هم نگرفتی چون نمیخواستم اون لحظه های قشنگو بعد از 6 سال بی خبری خرابش کنم! مرسی الی جونم/محبتتو عشق است

این 3 تا کادو یه جورایی خاص بودن! واسه همین نوشتمشون . . .

یه اس مس تبریک هم از طرف یه کسی اومد که انتظارشو اصلا نداشتم ! یعنی حتی فکر نمیکردم واسه همچین کسی وجود داشته باشم ، چه برسه به اینکه بخواد والنتاینم تبریک بگه!

شنبه ددی و مامان و علی میخواستن برن خرید ، واسه عید . منم میخواستم برم اما چون از طرف مدرسه جشن داشتیم نرفتم . . . یعنی بخاطر جشن که نبود ، بخاطر یکی از بچه ها بود ! خلاصه نرفتم و رفتم جشن! برخلاف انتظارم خیلی خوش گذشت . . .آخه من اصلا حوصله ی جشن و اینجور برنامه ها رو ندارم . یعنی بدم میاد بشینم و بیان برام برنامه اجرا کنن! این یه جور رفتار عجیبیه که دارم اما حس میکنم همچین جاهایی (( نشستن و گوش دادن)) به ادم تحمیل میشه! یعنی از اول تا اخر فقط باید بشینی و این برنامه رو ببینی و هیچ قدرت انتخابی هم وجود نداره . . .

4 شنبه حدود دو ساعت تموم منتظر یه کسی بودم! باید میومد دنبالم که میرفتیم جایی . قبلا از انتظار کشیدن خیلی بدم میومد! اما وقتی حدود یک ساعت و نیم از اون دو ساعتو به هزار بدبختی گذروندم ، نتیجش شد یه اعصاب متشنج و آماده ی انفجار ، یه قیافه ی شطرنجی و 10 تا ناخن از ته جویده شده!! نشستم با خودم فکر کردم بیکارما ! اومد که اومد ، نیومدم مهم نیس! بعدشم رفتم تو فکر درمورد این انتظاره ، چیز خیلی جالبیه ها! یکی از وجوهی که تو دنیای ما قربانی شده! انتظار نه کسی یا چیزی رو داشتن ، بلکه خود نفس انتظار با ارزشه ؛ انتظار یعنی نپذیرفتن وضع موجود و حفظ نیروی آرمان خواهی انسان! شما هم یه خورده بهش فکر کنین ، قطعا به چیزای جالبی میرسین! اما به قول "پل سیمون" انسان امروز منتظر هیچ چیز نیست ، بجز رسیدن مترو!!

راستی سر کلاس زبان هم یه سوتی به معنای واقعی فجیع دادم ، بحث آزاد که گذاشته بودن ، یه موضوع جالبی بود که چیزای زیادی ازش میدونستم ، دیگه به قول محبوب رفتم رو منبر و هی حرف زدم ، هی حرف زدم ! تا جایی که خودم فهمیدم باید ساکت شم ! دبیر زبانه هم که یه خانوم بامزه ایه و من دوسش دارم حرفام که تموم شد گفت موفق باشی هستی جون! منم گفتم چشم!!!!! اولش یه خورده هاج و واج نیگام کرد و بعدش که خودش خنده ش گرفت ، کلاس هم زدن زیر خنده و تا چند دقیقه هی اونا میخندیدن و منم به رنگ طیف رنگین کمون در میومدم!!

امروز سوار اتوبوس بودم ، یهو سر چهار راه یه نیسانه پیچید جلوی یه پرایدی که راننده ش خانوم بود ، من فکر کردم الان خانومه سکته میکنه !  اما برخلاف انتظارم از ماشینش پیاده شد ، با حالتی خیلی خشانت انگیز ناک رفت طرف نیسانه ، وسط چهار راه کفششو درآورد و بعدم با لنگه کفش افتاد به جون نیسانیه و دو سه تا لگد هم به در ماشینش زد !!! تا جایی که نیسانیه که مرد هم بود پاشو گذاشت رو گاز و در رفت!! حالا تصور کنید کل چهار راه پر ماشین بود و همه وایساده بودن نیگا میکردن!! تا جایی که همه از ماشیناشون پیاده شدن و خانومه رو تشویقش کردن حتی مردا!! واقعا دل و جرئت و شجاعت خانومه برام ستودنی بود!! خوشم اومد ازش ، ایول.

مامانی عزیزم تفلدت مبارک! خیلی دوست دارم ، میمیرم واسه زحمتات ، همیشه به یادتم ای پری آسمونی

+ از این ثانیه به بعد بنده متاهل میباشم! با مهراوه ازدواج کردم!!! جالبه از یه طرف شوهر فرشته ام ، از طرف دیگه زن مهراوه!! شفته بازی که میگن یعنی این!

+ شعرای حمید مصدق رو عاشقانه میپرستم.

+بوس

+بابای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت   توسط هستي  |