تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره. . .

ممنون از یادگاری قشنگی که برام گذاشتی ، همیشه اینو گوش میدم ، به یاد تو ، به یاد بارون . . .

حدیث یاد. . .

*****

به نظر شما خدا این ذوق شاعرانه رو اشتباهی به من نداده ؟! چند شب پیش با مهراوه حرف میزدیم ، تهش هر دومون به این نتیجه رسیدیم که من خیییلی بی احساسم!! نمیدونم پس چرا میتونم شعر بگم؟! اما یه چیزی هم هست ، میشه تموم اینا رو یه طور دیگه ای هم برداشت کرد : نمیشه گفت اصلا احساس ندارم ، نمیشه گفت که بی احساسم ، فقط گاهی اوقات به خودم اجازه ی بروز احساساتم رو نمیدم ، یه جورایی جلوی تراوششون رو میگیرم ، اما تو دلم که هست! مثل خورشیدی که پشت ابره ، مثل ، مثل ، مثل احساس من! اما خب بازم یه جورایی با روحیه ی شاعری نمیخونه! چون معمولا کسایی که شعر میگن یا متن احساسی مینویسن احساساتشون کف دستشونه! و همیشه میشه فهمید که چه احساسی دارن و در چه روحیه ای هستن ، اما من . . .! به قول ایشون از ظاهر و رفتار من هیچی نمیشه فهمید! به قول خودش بعد از فلان وقت هنوز نتونسته منو بشناسه! چرا واقعا؟! بار اولی نیست که چنین چیزی در مورد خودم بهت اثبات میشه ، خیلی وقتا بوده که در یه گروهی قرار میگرفتم ، اما متفاوت از همه! این تفاوت چیز بدی نیست ، اما من دوسش ندارم! خوشم نمیاد واسه اینکه دیگران منظورمو درک کنن نیاز به یه عالمه توضیح داشته باشم ، دوست ندارم همیشه در هر مسئله ای احساس کنم که چیزی رو قبول دارم که غیر از نظر بقیه ست! خوشم نمیاد مثلا مثل چند روز پیش که سر فلان کلاس فلان بحث آزادو گذاشته بودن وقتی نظرمو گفتم با یه عالمه چشم گشاد شده مواجه بشم و وقتی مجبور میشم دلایل نظرمو بگم یا اینکه چرا اینطوری فکر میکنم از بس نیاز به توضیح زیاد هست همه خسته بشن درصورتی که اگه فقط یه ذره مثل من فکر میکردن نظرم خیلی براشون مهم و با ارزش تر جلوه میکرد ، یعنی این تفاوت ناخواسته ، حتی جلوی پیشرفت بعضی از تفکرات و عقایدمم میگیره! چیکار کنم؟!؟!؟!؟

*****

خب خدا جونم ، اینم اخرین آپ من تو سال 87 ، امیدوارم تموم بچگی ها و خامی هایی که امسال کردم رو ببخشی، امیدوارم توی سال جدید تموم مریضا شفا پیدا کنن ، امیدوارم وجدان خفته ی کسایی که قلبشون شده مثل سنگ خارا از خواب هزار ساله بیدار بشه ، امیدوارم ظهور آقا امام زمان در سال 88 اتفاق بیافته ، امیدوارم ، امیدوارم ، امیدوارم خدا! هزاران هزار آرزو تو دل کوچیک و در معنای دیگه بزرگم هست که همشونو ریختم تو یه سبد بزرگ ، دورشو با یه عالمه گل نرگس تزئین کردم ، گذاشتمش کنار تراس ، که شبونه بیارم سر سجاده و رو به درگاه تو بازشون کنم! دوست دارم خدا جونم ، خیلی دوست دارم ،

          ازت ممنونم که تو سال 87 توفیق آشنایی با مهراوه ی اهوراییم رو پیدا کردم ، ازت ممنونم که تو سال 87 عموکوچیکه ی مامانم شفا پیدا کرد ، ازت ممنونم که تو سال 87 این اتفاقا با هزار تا اتفاق خوب دیگه افتاد که الان دارن مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشن و نمیتونم همشونو بگم ،

          خدایا تو سال 87 بهترین و عزیزترین استادم فوت کرد ، کسی که همیشه حسرت میخورم ای کاش بهش گفته بودم اندازه ی تموم دنیا دوست دارم . . . تجربه ی تلخی بود خدا ، اما تو به ما فهموندی قدر کسایی که دور و برمون هستن ، کسایی که روزانه هزار بار بی تفاوت از کنارشون میگذریم و گاهی اوقات رو قلبای کوچیکشون پا میذاریم رو بیشتر بدونیم! به ما فهموندی توی دنیای کوچیکی که همتون رو توش جا دادم با صمیمیت زندگی کنین و اونقدر دور از هم نایستید که دنیای واستون اونقدر کوچیک بشه که حتی جلوی تنفس روحتون هم گرفته بشه . . . خدا جونم تو سال 87 خانوم ((س)) تقریبا احساسمو نابود کرد ! اونقدر ضعیف شده بودم که تا مدت ها نتونستم خودمو پیدا کنم و تقریبا هیچ اعتماد به نفسی نداشتم ، تا چند وقت یه مرده ی متحرک بودم ! تجربه ی تلخی بود خدا ، اما بهم فهموندی که نباید علاقه ی کسی در ردیف علاقه ی تو قرار بگیره ، بهم یاد دادی که آخر هر علاقه ای یه نقطه ی پایان هست و یاد گرفتم که هیچ وقت نباید خیلی خودمو وابسته کنم ، بهم فهموندی دنیای شاعرانه ی من اونقدر بزرگ نیست که یه قلب دیگه هم توش جا بشه !

خدای مهربونم ببین ! الان مهربونیت بیشتر از همیشه بهم اثبات شده! چون حالا که سال 87 خودم رو کنکاش میکنم میبینم بدترین اتفاق های این سال فقط 2 تا بود ، اما اتفاق های خوب اونقدر زیادن که حتی تو ذهنم هم بیش از یه ثانیه نمیتونن بمونن!

خدا جونم واسه همه ی دوستام یه دنیا شادی و سلامتی میخوام ، آرزو دارم حتی کسایی که با من خوب نکردن هم خوشبخت باشن ، دلم میخواد تو سال جدید حتی یه لحظه هم صدای گریه ی گل های آرزو از باغچه ی قلبشون شنیده نشه ، خدا یا آرزو دارم تموم آرزوهای قشنگشون برآورده بشه! واسه خودم چیزی نمیخوام ، چون بقیه که شاد باشن منم شادم ، خدایا سال جدیدم رو هر طور که دوست داری رقم بزن ، هر جور مصلحته برنامه ریزیش کن ، تو بهترین تدوین کننده ای خدا ، میدونم که همه چی که دست خودت باشه بهترین زندگی واسه هممون ایجاد میشه ، چون براستی مهربان ترین مهربانانی!

خدا جونم ببخشید وقتتو زیادی گرفتم ، ببخشید اگه زیادی آرزو کردم ، اما اونقدر مهربونی که خودم از این همه حرف خجالت کشیدم اما تو در سکوت و لبخند ، فقط بهم گوش میدی !

اما حیف که ما بنده ها قدر مهربونیتو نمیدونیم ، نمیگم همه ، اما با جرئت میتونم بگم اکثرا! خود من که خیلی وقتا شده که در اوج خوشی ها یادم رفته که تو هم در کنارم هستی ، اما همیشه در اوج ناراحتی ها دوباره رو به درگاه تو نشستم! خیلی وقتا شده که فراموش کردم واسه ی چی توی این دنیا پا گذاشتم و مشغول اموری شدم که از ریگ بیابان هم بی ارزش ترن ، خیلی وقتا شده که بی توجه به هدفی که دارم و یا برام تعیین شده راهی رو در پیش گرفتم که حتی فکر کردن به اون راه هم گناهه ، اما مگه خودت نگفتی ما جایزالخطائیم؟ درسته عقل آدما رو اونقدر جامع آفریدی که با تموم پیشرفت هایی که در تمامی علوم داشتیم هنوز هم نتونستیم از تمومش استفاده کنیم ، اما خدا ، چنین عقلی بیشتر واسه ی امور دنیاست ، نه امور عرفانی ای که فقط خودت میتونی اونا رو بفهمی ، پس به ما حق بده اگه گاهی پامون لغزید ، حق بده اگر بنده ای شدیم که نباید میشدیم ، بهمون حق بده که کسی بودیم که نباید میبودیم! با وجود تموم این خطاها هنوز هم همه دست یاری به سوی تو دراز میکنیم خدایا ، مگر نه که تو بهترین بهرترینی خدای من ؟ پس خدایا ما رو ببخش و از گناهامون بگذر که جز سر کوی توی ملجاء دیگری نداریم ، بازم میگم ، هزاران بار ، ده ها هزار بار ، صد ها هزار بار ، بی نهایت میگم دوست دارم ای بهترین کاتب سرنوشت!

سال 87 گذشت ، سال جدید پیش روی ماست ، آیا واقعا اونقدر قلبمون پاک شده که بتونیم بنده ی خوب خدا بشیم؟ واقعا اونقدر با خودمون پیش رفتیم که قلبمون در عنفوان سال جدید بتونه از تموم زشتی ها پاک بشه؟ واقعا اونقدر در دنیای تفکر و عرفان غرق شدیم که در سال جدید فقط توشه ی خوب جمع کنیم؟ خدایا کمکمون کن که جز در راه تو قدم دیگه ای برنداریم ،

و در این مطلع بهارین سال 88 ، تمامی احساسم قاب نرگسیست ، تقدیم به زیبایی وصف ناپذیر تو خدا ، کمکم کن ، کمکمون کن که بتونیم به آرزوهای عرفانیمون جامه ی تحقق بپوشونیم ،آمین ، یارب العالمین. اللهم عجل لویک الفرج.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت   توسط هستي  | 

سلام . خوبین ؟؟؟ بابا من به کی بگم دلم واسه بچه های نتی می تنگه؟ به کی بگم میخوام سر به تن این درس لعنتی نباشه؟ به کی؟؟؟ ها؟؟؟ چی بگم از این درسا ، چیزی نگم بهتره!! میل شدیدی دارم که نخونم ، اما نمیشه! در کل من هروقت نسبت به چیزی انرژی منفی پیدا میکنم بیشتر کشیده میشم طرفش!

بالاخره من این خریدای عیدمو کردم! امروز به محض اینکه از کلاس برگشتم به همراه ددی و مامان و علی رفتیم خرید! منتها اولش سر جاش یه خورده به اختلاف نظر رسیدیم ، که در نهایت نظر ددی پذیرفته شد و رفتیم نظر. (نظر منو هم بیخیال!) تو یه مغازه یه پسره بود شدیدا بد نیگا میکرد! تازشم از اول تا آخرش وایساده بود با دوتا دختره ی (استغفرلله) آخه دختر این هم وضع بیرون اومدنه؟ وایساده بود با اینا حرف میزد و هردفعه یه قیمتی هم به ما میگفت! مامان هم حرصش گرفته بود ، دستمو کشید بیرون! به همراه ما ددی و علی هم اومدن. این از اینجا! بعدش رفتیم یه مغازه ی دیگه ، دوتا پسره بودن با یه آقایی که از اون دور میشد بفهمی چقد باشخصیته! ادب حرف زدنش منو گرفت نافرم! که بعضیا که این روزا خیلی حرصم میدن در گوشمون فرمودن این زن داره ها! خیلی بد نیگاش کردم که خودش از رو رفت!! خلاصه زیاد لباساشون قشنگ نبود ، اما مامان مجبور کرد که یه روسری بخرم! آخه مامان من یه جایی که میره خرید اول نیگا به ادب فروشنده میکنه ، اگه خوشش اومد حتی آشغال ترین جنس رو هم میخره ! اما اگه خوشش نیومد پالتوی ملکه ی فلان کشور هم باشه نمیخره!! حالا جالبه من هنوز مانتو نگرفته روسری خریدم!!اونم چه رنگی؟؟؟؟! لیمویی! این دیگه ته اسکولی بود و ددی کلی بهم خندید. بعدش رفتیم وحدت ، از مانتوهاش اصلا خوشم نیومد.اه. بعدشم یادم نمیاد کجا رفتیم اما از دور یه مانتو دیدم که به رنگ روسریم میخورد ! (معمولا روسری رو از رو رنگ مانتو انتخاب میکنن دیگه؟!) مانتوهه لیمویی رنگ بود ، البته جلف نبودا ، رنگش خیلی ملیح و کم رنگ بود ، خوشم اومد ، پوشیدمش ، خریدیمش! داشتیم میرفتیم که چشمم افتاد به یه مانتوی صورتی رنگ ، اینم یه رنگ خوشگلیه ! چشممو گرفت ، پوشیدمش ، خریدمش! داشتیم میرفتیم ، از دور یه مانتوی نقره ای رنگ هم دیدم ، خوشم اومد ، دختره گفت این مشخصه سایز شماست ، منم نپوشیده گرفتمش! دیگه مامان در چشامو گرفت که برم بیرون و چشمم یه چیز دیگه رو نگیره! از پاساژ که رفتیم بیرون دیدم اون ور خیابون یه مغازه  ی عروسک  فروشی هست! من که عروسک از سنم گذشته فقط خواستم یه نیگایی بندازم ! مامان و بابا رفتن تو ماشین ، من و علی رفتیم تو مغازه ! واااااای ، شاسخین! علی گفت اه اینکه مث شاسخین خودته؟ گفتم نخیرم اون تو دلش قلب داره این ستاره داره! راشو گرفت رفت اونور ، منم شاسخینه رو + تدی + یه نینی خوشگل که دلشو فشار بدی میگه دوست دارم مامان خریدم! ددی که خریدا رو دید خیلی بدددددددد نیگا کرد! منم پرروتر ، گفتم خب بابا واسه شما خریدم!! اونم بیخیال شد! بعدشم رفتیم واسه علی و مامان و آخرم واسه بابا خرید کردیم و رفتیم خونه ، کیف و کفش نگرفتم چون یه کوه کیف مهمونی دارم ، کفش هم عموحسینم تابستون از کویت آورد برام.

الان شدیدا تحریک شدم برم سراغ وزنه ، وااااااااااای!!! 54 کیلوووو . اوف. من کی 4 کیلو زیاد کردم؟ هااان؟ یکی سریع جواب بده وگرنه همین حالا این وزنه رو توسر علی خورد میکنم!

یه چیزیم یادم رفت ، من شدیدا از سفره هفت سین و مخصوصا ماهیش بدم میااااد. اه! حالم از این ماهی قرمزا بهم میخوره ، از بوشون شدیدا احساس دل پیچه پیدا میکنم! امسال هم برخلاف میلم دوباره ماهی خریدن. یادمه پارسال سفره هفت سین که چیدن به بابا گفتم یا اینجا جای منه یا این ماهیا ، ایشون هم فرمودن جای ماهیا! منم روم کم شد نشستم سر سفره ، اما تا 5 روز بعدش که جفتشون مردن لحظه شماری میکردم! سنگ دلم- نه؟!

الان که دارم آپ میکنم یه مرده اومده خونمون ، میخواد تو گلدونای حیاط گل بکاره ، مامان ثانیه به ثانیه داد میزنه بیا بیرون ببین کدوم گلو تو کدوم گلدون بکارن! نمیخوام برم خب! خب حال ندارم روسری بپوشم برم بیرون ، چرا هیچ کس درک نمیکنه؟ هان؟ مامان داره به حد فرابنفش میرسه! برم!

-رفتم و الان برگشتم. مارشال و میلاد هم اومده بودم خونمون ، اینا کی انقد بی سر و صدا اومدن که من نفهمیدم؟ دوتاشون وقتی منو دیدن زدن زیر خنده! گفتم چیه فرشته ندیدین؟! میلاد گفت برو تو آینه یه نیگا به خودت بنداز! توجه کردم دیدم روسری نارنجی ، مانتوی طوسی ، شلوار راحتی صورتی ، دمپایی زرد!! مرده بودم از خنده ، از خجالتم نافرم سرخ شده بودم! سریع رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون ، سه تایی یه عالمه سر به سر گل کاره گذاشتیم ! بنده خدا هم مرده بود از دستمون از خنده ، هم گیج شده بود و گلا رو اشتباه میکاشت! تازه شانس آورد المیرا همراهمون نبود وگرنه . . . اوف!

و یه چیزی دیگه اینکه مهراوه عسلی قربون این کامنت خصوصی دادنت و میس زدنت و اس دادنت بشم! منم امروز که داشتم خدافظی میکردم حس عجیبی داشتم! میدونی وقتی بهت گفتم حیف که وسط خیابونیم و گرنه . . . منظورم از وگرنه چی بود؟ وگرنه داد میکشیدم دوست دارم! نخند خب! جدی میگم! ولی ای کاش پسر بودی ، خودم میومدم خواستگاریت!!! خدایا دوری ایشون رو تا 14 فروردین واسه ما آسون کن. آمین!!

بوی خوبی میشنوم ، بوی بهار! چقدر منتظر اومدنت شدم و حالا تو اومدی ، با یه بغل گل نرگس و یاس ، یه سبد ارکیده و ، یه هدیه! هدیه ی امسالتو خیلی دوست دارم ، چیزی رو بهم دادی که همیشه دنبالش بودم! خدایا 1 سال دیگه هم از عمرم گذشت ، واقعا تو این 1 سال چیکار کردم؟ چند تا دلو شکوندم؟ چند نفرو رنجوندم؟ چندتا گلو زیر پام لگد کردم؟ خدایا چند بار به خود تو پشت کردم؟ شرمنده م روم سیاه ، بدجور به بزرگواریت حسودیم میشه ، ببخش که چند وقتی نمازمو نمیخوندم ، ببخش که سر قضیه ی ..... اونطوری رفتار کردم ، ببخش که ، ببخش که ، ببخش که. . . ببخش خدایا! جبران میکنم!

عیدتون پیشاپیش مبارک ، شرمنده که زیاد نمیتونم به کسی سر بزنم! تا تابستون رو اینطوری با من بسازید ، به جان خودم جبران میکنم! تنها چیزایی که واسه تک تکتون آرزو میکنم شادیه و سلامتی و توکل! این سه تا که باشه خود به خود همه چیز حل میشه. . .

 

+ واقعا اینکه در رهگذر نوسانات و فراز و نشیب های اقتصادی ، فرصتی بدست آمده تا ثروتی بیاندوزیم و شمارش صفر های مقابل موجودی حساب های بانکی مان نفس ها را به شماره بیاندازد ، می تواند اصالت و شرافت را برای ما به ارمغان آورد؟؟!!

+ نشانه های ارزش ما درجه ی مصرف کنندگی و خودپروری ما نیستند ، بلکه درجه ی دانش ، تخصص ، مهارت و سازندگی ما هستند که با تلاش و کوشش بی حد آنها را بدست آورده ایم(؟)

+ دیکته ننوشته غلط ندارد.

+ وقتی که میخواهیم کاری را انجام دهیم ، راهش را پیدا میکنیم و وقتی که نمیخواهیم ، بهانه اش را و چه بهانه ای بهتر از بد شانسی و بداقبالی و در چارچوب عامیانه ، تقدیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت   توسط هستي  | 

 

منو درگیر خودت کن ، تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من ، با حجومت روبرو شه

بی هوا ، بدون مقصد ، سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام

من مات تصویر توام . . .

تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا ، تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .

صدای ترانه که در سالن میپیچید ، بی اختیار سردم شد! فنجان قهوه را به لبم نزدیک کردم و با بغضی فروخورده غرق در رویای پر ابهامی شدم که جای جایش برایم کهنه بودم ، من مات تصویر توام. . .!

*****

بازم مثل همیشه برگشتی نیگام میکنی! بهت میگم چیه؟ چرا اینطوری بهم زل زدی؟ جواب نمیدی و بازم نیگام میکنی ، یکم دیگه که میگذره حوصله م سر میره ، میخوام پاشم برم اما نمیذاری! دستتو میذاری سر شونه م و میگی بشین ! میگم چه عجب ، بالاخره یه چیزی گفتی! میگی وقتی چیزی ندارم بگم ، واسه چی بیخود حرف بزنم؟ حرصم میگیره! بازم مثل همیشه سرت داد میکشم : اگه کاری نداری پس واسه چی میگی بیام اینجا؟ میخندی! اما از بس تصنعیه بیشتر شبیه به یه دهن کجی زشت میشه تا خنده ! بهم میگی تو چطور تموم اون لحظه هایی که روی همین نیمکت ، روبروی همین درخت ، پشت همین استخر ، توی همین حیاط داشتیم رو یادت رفته؟ بازم میخوام پاشم برم ، بازم نمیذاری! داد میزنی جواب بده! حرفی ندارم که بگم ، مجبوری میگم : فراموشی ای درکار نیست! یه شوق محسوسی میدوه تو چشمای عسلی رنگت : پس چرا وانمود میکنی که فراموش کردی؟ به حرمت صداقت قسمت میدم نذار روی اون همه شادی خاک بشینه! حالت صورتم تغییر میکنه : تو از من چی میخوای؟ صاف و محکم میشینی و میگی: برگرد به گذشته ! میخوام مثل قبل باشی! قبل از اینکه دوباره مانعم بشی پا میشم و پشتمو بهت میکنم و درحال رفتن میگم : چیزی که تموم شده جایی واسه شروعش نیست ! متاسفم! توام دنبالم میای و با غم عمیقی میگی: پس اون دوبیتی چی میشه؟ اون همیشه رو تن همین درخت میمونه ، اونو که دیگه نمیتونی انکار کنی! با بی تفاوتی شونه بالا میندازم و چیزی رو میگم که مدت ها پیش باید میگفتم : از اولش هم نخواستی بفهمی تو قلب من هیچی نبود و حالا هم نیست! دیوونه! داد میزنی : اگه دیوونه نبودم که . . . با خشم نیگات میکنم و میگم : اگه دیوونه نبودی چی؟ چی میخوای بگی؟  صدات شکسته ، دو سه قدم عقب میری و میگی : هیچی! المیرا و مارشال از اون سر حیاط صدام میکنن! عصبانی و با خشم میگی : بازم این دوتا مزاحم ! جو موجود واقعا برام سنگین شده ، میگم : مزاحم نه ، فرشته ی نجات! با خنده و احساس راحتی میرم طرفشون ، و تو صدام میکنی ! یه بار ، دوبار ، سه بار ، حالا دیگه داری داد میزنی ! اهمیتی نمیدم و میرم ، توام پریشون میشی و میری تو اتاقی که ته حیاطه ، بازم مثل همیشه دفترتو رو نیمکت جا گذاشتی ! ردتو چی؟ چیزی اینجا نیست ، از اولش هم نبود! حیف که نمیخواستی ببینی! متاسفم !هربازی ای یه برنده داره یه بازنده ، متاسفم که برنده ی این بازی تو نبودی! ولی بدون که منم نبودم . بازی ما از هردوطرف واگذار شده بود!

*****

دیروز مغزم واقعا خسته شده بود . به مامان گفتم و اونم پیشنهاد داد که بریم پارک و  یه خورده قدم بزنیم ، با کمال میل پذیرفتیم و باهم رفتیم . توی پارک داشتم با مامان درمورد یه مسئله ای حرف میزدم ، که دیدم یکی از این فالگیرا نشسته رو زمین و چهار تا دختر هم دورشن ! رفتم کنارشون گفتم چیکار میکنین؟ یکیشون گفت :نمیبینی؟ داریم فال میگیریم دیگه! گفتم :و هدفت؟ این دفعه خود زن فالگیره گفت خانوم دختر میخوای فال تو رو هم بگیرم؟ یه آینده ای برات بسازم که کیف کنی! عصبانی شدم! به دخترا گفتم حیف عقلی که ازش استفاده نمیکنین! هیچ فکر نکردین این اگه این آینده ی رویایی رو میتونست رقم بزنه سرنوشت خودش بیش از یه فالگیر میشد که مجبور شه واسه یه تک تومنی از صبح تا شب قاپ شما زود باورا رو بدزده؟ واقعا که ! فالگیره گفت: خانوم دختر فال نمیخوای چرا جلو خوشبختی اینا رو میگیری؟ یکی از دخترا گفت: این راست میگه بچه ها ، بیاین بریم! دو تا دیگه هم همراهش رفتن و یکیشون موند. یکی از همونا که داشت میرفت صدا زد: نازی؟ بیا پس! تو نمیای؟ جواب داد: دیوونه ها من خوشبختی رو با دستای خودم پر نمیدم و نشست روبروی فالگیره! همون دختره دوباره گفت: خاک بر سر احمقت! و رفتند.

مامانم دستمو کشید و گفت بیا بریم! دوباره نخود شدیا! دنبالش رفتم و بلند گفتم: متاسفم واسه کشورمون که پر شده از این افکار پوچ! همون دختره که اسمش نازی بود گفت: بابا عــــــاقــل! انقدی شد که مامانم دستمو کشید و هلم داد جلو ، وگرنه دعوا میشد!

واقعا نمیفهمید یا خودشو زده بود به خریت یا فقط قصد داشت چشماشو رو واقعیت ببنده؟ فکر کنین ، تعیین سرنوشت آدم بدست یه فالگیر!

*****

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .

. . . . .

معذرت نوشت: بخدا فقط میتونم چهارشنبه ها و گاهی اوقاتم پنج شنبه ها نت بیام ، شرمنده اگر وقت نمیشه پیشتون بیام یا به آپاتون نمیرسم یا خیلی دیر میرسم! تابستون همه رو جبرام میکنم.

خطاب نوشت: فدات بشم پریس جونم که انقدی این روزا عجیب شدی!

. . . . .

+ انگار همه ی آدم ها قابل خرید و فروش میشوند ، ولی فقط قیمت ها فرق میکند.

+ در میان جامعه ی خوش باوران ، این مهم نیست که کسی حرف خوب و معقول و هرچند تلخ و سنگین بزند ، مهم این است که خوب حرف بزند.

+ یقینا اگر حرفی برای گفتن ، طرحی برای ارائه و هنری برای آموختن در چنته داشتیم ، خود را زیر چتر نام دیگری پنهان نمیکردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت   توسط هستي  | 

روزای خوبی رو میگذرونیم ، پر از خنده و شادی ، بر خلاف چند وقت قبل! تعطیلی هم حسابی بهمون ساخته و دست کمش بیست کیلو آب زیر پوستمون نشسته!

به یه باور خیلی قوی ای رسیدم ، ما آدما اگه همدیگه رو نداشتیم میمردیم! من یکی که اینطوریم . . . یعنی خوب که فکر کردم دلیل شارژی الانم فقط بخاطر آدمای زیادی هستش که دور و برم اند و دوسشون دارم و دوسم دارن! قبلا که زیاد رو فرم نبودم دقیقا زمونی بوده که ارتباطم با بقیه کم شده بود ! آدما بر اساس یه میل طبیعی دوست دارن که با هم رابطه برقرار کنن! و من به این باور رسیدم که اشتباه میکنن کسایی که میگن با وجود این همه دوست و آشنای دور و برمون تنهاییم ! درسته که ممکنه روح بیقراری داشته باشه که نتونه یه نوع همزاد پنداری با محیط اطرافش و ارواح مجاورش داشته باشه ، و همین رو همون بهونه میکنه واسه انکار اونها و این قسمتشو قبول ندارم! پس هیچ وقت تنهایی رو باور نداشتم و ندارم! ما هرچیم که تنها بشیم کم کمش بالاخره یه نفرو داریم که به درد دلمون برسه ! حتی اگر همون یه نفر هم نباشه خدا که هست! خدایی که عشقمه ، دوسش دارم! قدرشم میدونم!

خدا خدا دوست دارم

*****

ترانه را مثل کف دستم می شناختم . مثل لالایی مادری برای بچه اش ، آرامم میکرد:

وقتی صدای بارون میپیچه توی ناودون

پر میکشه پرستو به زیر طاق ایوون

وقتی پرنده ی صبح رو شاخه ها میشینه

خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل میچینه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه

دستای خیس بارون میمونه روی شیشه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره

آوازه گریه هاتو ، به یاد من میاره

بعد تو دست بارون ، رو شونه های گل نیست

رو شاخه ی اقاقی جا پای سبز گل نیست

چشمهایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم. زیر لب زمزمه کردم: حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره. . .

با باران خواهم بارید

*****

دوشنبه زنگ آخر که خورد ، خسته و کوفته راهی خونه شدم . . . منتظر تاکسی که وایساده بودم یه پسره در فاصله ی دو سه متریم وایساده بود . تیپ و قیافه ی واقعا مضحکی داشت ! میخواست تیپ بزنه اما دهاتی بازیشو بیشتر نشون داده بود ! همه چیزش در تناقض و تضاد بود . . تازه بیشتر از همه موهایی که سیخشون خوابیده بود آدمو به خنده وامیداشت ! برگشت نیگام کرد ، فکر کرد مثلا دارم بهش علامت میدم ! سریع رومو برگردوندم ، اما سنگینی نیگاشو حس میکردم! یه تاکسی که اومد ، سریع سوار شدم ! تاکسی خالی خالی بود اما فهمیدم پسره هم میخواد بیاد عقب! قبل از اینکه سوار شه سریع به راننده تاکسی گفتم آقا بهش بگید جلو بشینه! به محض اینکه پسره سوار شد راننده هم گفت آقا پسر جلو که خالیه ، بیا اینجا بشین ! پسره هم خورد تو ذوقش و رفت جلو . . . یه نفس راحتی کشیدم. یه خورده که شد دیدم وااااای! راننده تاکسیه که خودشم جوون بود داره از تو آینه لبخند تحویل میده!! حسی که اون لحظه داشتم اصلا قابل توصیف نیست ! هم یه حس مشمئز کننده و زننده پیدا کرده بودم از این دوتا آدم ، هم به بابام بد وبیراه میگفتم که چرا نیومد دنبالم ، هم از پستی و کثیفی جامعه مون حالم داشت بهم میخورد ، هم از چرت و پرتی این اتفاقا خنده م گرفته بود . . .! فکر کنین همه ی این حسا همزمان با هم آدمو چه شکلی میکنه! ولی خب اونقدی حرصم گرفت که میخواستم پیاده شم ، دیدم فقط پنج تومنی دارم و اصلا خورد همراهم نیست ! یه پنج تومنی دادم راننده ، گفت خانوم اینجوری که تا فردا صبح باید خورد تحویل بدم که ! بسکه حرصم گرفته بود ازش گفتم برو بنداز تو صندوق صدقات شاید خدا شفات داد! بعدشم محکم درو کوبیدم بهم و رفتم !!

آی آی زندگی ! میبینین چطوری میچرخه و ما رو هم به چرخوندن وا میداره؟!

رسم خوشایندیست!

*****

خونه مامان طلانم بودم ، تو همون اتاق طبقه ی بالا ، ضبط روشنه و همون آهنگ همیشگی :

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

نیگا کردم به در و دیوار اتاق ! پر از کاغذ دیواری هایی که هر قسمتش هزار تا خاطره رو واسم تداعی میکرد ! اتاقی که فقط مال من بود و هیچ کس نمیتونست توش قدم بذاره ! یه قسمتیش پر خط خطی ؛ یادمه اینو روزی کشیدم که . . . یه قسمت دیگه ش یه شعری که با ذغال نوشته بودمش ، یادته اونوقتی که مینوشتمش فقط به فکر تو بودم! ؛ یه قسمت دیگه ش کلی حروف انگلیسی و شکلای رمزی ، هر قسمتش هم پر شده بود با هزار جور حس و فکر ! یه قسمت دیگه فقط درد دل ، یادمه روزی که مینوشتمشون ، یادمه نوشتمشون چون تو رو ناراحت کرده بودم! هنوز نمیدونستم نسبت بهت چه حسی دارم ! گیج و سردرگم بودم ، صدام میزدی اما جوابتو نمیدادم! آخرشم هر قسمتی از کاغذ دیواری که مربوط به تو میشد رو پاره کردم ، حالا رو دیوار دو سه تا جای خالی به چشم میخوره ، نیگاشون میکنم و میخندم! میرم جلوی پنجره ، بارون تازه قطع شده ، با نشاط و شادابی هوای بعد بارونو میکشم توی ریه هام ، یه صدایی  میشنوم ! تو کوچه رو که نیگا میکنم دوتا پسره وایسادن ، یکیشون میگه بو نکش تموم میشه ها! اون یکی جواب میده خفه شو خرمگس! چندشم میشه ! بعضی ها واقعا بی شخصیتن ! پنجره رو میبندم و دوباره غرق میشم توی کاغذای دیواری ،

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت   توسط هستي  | 

سلام. . . . دلم تنگ شد! برمیگردیم!

اول از همه دلیل بهم ریختنم رو بگم و اینکه چی بود که مجبورم کرد این همه فکر کنم!

:

چند روز پیش فرصت خوبی پیدا شد واسه کندوکاو یه رفتاری که جزء شخصیتم شده.... یه رفتاری که برام تبدیل شده به عادت و متاسفانه اصلا عادت قشنگی نیست.... یعنی شروع کردم همه رو از اول واسه یه کسی گفتم... تموم حسایی که وقتی این رفتارو دارم میاد سراغم و یا همه ی هدفای احتمالی که ممکنه از این کارا داشته باشم.... یه چیزی برام جالب بود ، در حین تعریفشون که بودم خودم به یه نکته هایی میرسیدم که قبلا هیچ وقت نتونسته بودم کشفشون کنم...چیزایی رو میفهمیدم که قبلا همیشه از درکشون عاجز بودم! چیزایی که از بس تکرارشون کردم همه رو از حفظم... یه چیزی هست! من خیلی مغرورم...خیلی و تقریبا بیش از حد... یه جورایی وقتی میبینم کسی قبولم داره میرم یا تو یه موقعیتای خاصی قرار میگیرم میرم تا اوج و دیگه اون خود واقعیم محو میشه.... درکش ، لمسش ، و فهمش خیلی مشکل میشه! و همینه که گاهی خودمو نمیشناسم! مثل الان...چند روزه نگاه چشمام خیلی تغییر کرده! اون حس نگاه دختر توی آینه رو نمیشناسم.... یه چیزی تو حالت چشمام گم شده که نمیدونم چیه اما هرچی که هست چشمایی که قبلا ازشون هزار تا حرف میشد بفهمی حالا تبدیل شده به دوتا گلوله ی شیشه ای که کارشون فقط و فقط دیدنه! نمیدونم اون چیه که حالا گم شده اما میدونم چیز مهمیه... واسه همین نمیتونم نگاهای صاحب عکس آینه رو بشناسم! نه تنها نگاهاشو بلکه خودش هم واسم غریبه شده... هرچی سعی میکنم بیشتر بهش نزدیک بشم احساس میکنم بیشتر ازم دور میشه! دلیلشم اینه که من و اون هیچ جور قابل جمع  نیستیم! اون کجا من کجا... این هستی چند رنگ کجا و اون هستی صافو ساده کجا ! اما نه میشه بهش نزدیک شد ، نه میشه ازش فرار کرد...میدونم باید بهش نزدیک شم! باید بشناسمش ! باید باهاش رفیق شم تا ببینم واقعا کیه! کیه که سعی داره خودشو به زور بشونه تو قلبم... اما اونقدر زرنگه که میدونه اگه بشناسمش زشتیای شخصیتش برام مشخص میشه! اونوقته که واسه همیشه طردش میکنم...خیلی سعی کردم بفهمم واقعا کیه اما نمیشه! نمیتونم! یه چیزی این وسط مانعه که نمیدونم چیه اما نمیذاره با خودم و دختر توی آینه کنار بیام!... واقعا ضربه ای که گاهی آدم خودش به خودش میزنه دیگران هیچوقت نمیتونن بزنن! . . .

(( با تو ام دختر پرروی مغرور ، توئی که انقد سعی در شکستنم داری ، ازت متنفرم...خیلی زیاااد!

با توام دختری که نمیدونم چطوری بگم دوست دارم...با توئی که واقعا تموم زندگیمی! تو دلمی خیلی زیاااد! )) همتون میدونین کی رو میگم!

اینا 2 نفرن در اطرافم... یکیشون در نهایت خوبی و دیگری واقعا منفور و مشمئز کننده... میبینین دنیای اطرافمون رو؟ آدمایی که همشون از یه خاک و یه گل آفریده شدن چقدر با هم فرق دارن. . . چرا ما گاهی اصل خودمون رو فراموش میکنیم؟ چرا ما که هممون از یه اصلیم تا یه خورده بزرگ میشیم دنیامون و افکارمون و شخصیتمون کاملا متفاوت میشه...؟ حالا باز اگه همه خوب میموندیم یه چیزی...اما چرا گاهی روح خدایی ای که درمون دمیده شده رو به لجن میکشیم؟ درسته که دنیا بر پایه ی تفاوت آدما استواره ، اما نه تا این حد ! نباید تفاوت رو بر پایه ی دور شدن از اصل ببینیم! میدونم که آدما با هم متفاوت اند و باید این تفاوت هم وجود داشته باشه....اما نه تفاوتی اینطوری! نه تفاوتی که از زمین تا آسمون بین دو تا آدم وجود داشته باشه. . . درسته این نظر شخصی من در مورد این دو نفر هست ولی خب باور ما از دیگران هست که به شخصیت اونا شکل میده و شخصیتی که من از اونا برداشت کردم اینه ! اینم میدونم که دنیا همیشه مامن خوب و بده و همیشه تضادهای زیادی وجود داره . . . اما چرا واقعا؟ چرا ما آدما گاهی انقدر از اصلمون دور میشیم؟

دیشب بالاخره دفتر نقاشی پیش دبستانمو پیدا کردم یه نقاشی ای توش بود که غرق شدم تو دنیای قشنگ بچیگیم! دقیقا یادم اومد وقتی میخواستم این نقاشی رو بکشم چی تو ذهنم بود... یه شهری روی ابرا...همش رنگای شاد و قشنگ... آدمای همه سفید رنگ... یه مغازه که سر کوچه ست و توش پر از بستنیه. . . داره باد میاد. . . من و المیرا دست هم رو گرفتیم ، داریم راه میریم و شعر میخونیم. . . یه خانوم خوشگلی میاد جلومون و المیرا و من رو بغل میکنه. . . بهمون جایزه میده . . . خداااااایـــــا!چه حس خوبی داره خاطرات بچگونه! اما فکر کردم این حس تو سنی که الان دارم چطوریه؟ من توی مدرسه ام ، مهراوه کنارم نشسته ، دارم براش درددل میکنم ، وسط حرفام گریه می افتم ، سرمو میذارم رو شونه اش ، اونقدر برام شعر میخونه تا آروم میشم. . . اما بعدش دوباره از ترس از دست دادنش گریه می افتم! انقدر گریه میکنم که دلش میگیره و پا میشه میره!

میبینین تفاوت رو ؟ واقعا فاصله ی زمین تا آسمون هم کمه واسه فاصله ی بین این دوتا رویا که هردوشون تو دو تا دنیای متفاوت از مغز یه آدم تراوش پیدا کردن. . .

یه کسی میگه تصور دنیای بچگی الان برات قشنگه ، اما وقتی خیلی درش غرق شدی برات تکراری میشه... اما من اینو قبول ندارم! درسته که گاهی چیزا در نگاه اول و یا فکرای اول قشنگن و بعد تکراری میشن و دافع...اما دنیای بچه ها اینطوری نیست! حتی کوچیک ترین بدی یا دورنگی ای توش نیست... همش یه دنیاییه قشنگ و رنگارنگ ، زیر نوازش دستای گرم مامان ، به امید هدیه ای که شب بابا میاره ، با صدای خنده و شادی ، پر از حضور سبز و قشنگ خدا !  محشر نیست؟ اصلا هم رنگ خاطراتش به رنگ سیاه غصه در نمیاد! چنین دنیایی هیچ وقت نمیتونه تکراری بشه واسه کسی که قشنگیشو درک میکنه! قشنگ ، اهورایی و . . . جالب!(میبینین ذلت کلمات رو؟)

              خیلی دلم تنگه برات . . .

                                                   دار و ندارمو بگیر . . .

                                                                                  مال خودت مال چشات . . .

 

من ، هستی ، تقدیم به بهترینم که آخرینم شد!

یه تخته مهراوه داریم ، ته مهربونیه ، قربونشم میریم ، دوسشم داریم ، مخلصشم هستیم!

 

+ والنتاین بر همه مبارک. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت   توسط هستي  | 

اینو بفرستین : (میگن هر یه مرتبه ش صواب هزار تا صلوات داره)

 

**اللهم صل‎ علي سيدنا محمد ما اختلف الملوان و تعاقب العصران وكرالجديدان وستقبل الفرقدان و بلغ روحه وارواح اهل بيته منا التحيه والسلام  

پروردگارا درود فرست بر آقاي ما محمد {ص} مادامي كه شب و روز پديدار و صبح عصر در پي هم ديگر، و روز وشب جديد پديدار، و روبرو كردند ستارگان.برسان به روح او و ارواح اهل بيت او،ازما سلام وتحيت.**

 

التماس دعاء

 

یه جورایی خیلی بد بهم ریختم. . .

باید یه چند وقتی فکر کنم تا خودمو پیدا کنم. . .

 

بی خیال دنیا و هرچیزی که مربوط به زندگیه!

 

زود برمیگردم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت   توسط هستي 

سیلام

این هفته واقعا در بی خیالی کامل گذشت!

یه جوری بی خیال....ریلکس....تکراری.....و بیخود! اصلا هیچ روزیش حس درس خوندن نداشتم....خیلی زور زدم درسمو بخونم اما نمیشد! دریغ از حتی یه کلمه! نمیشد دیگه...خودتون میدونید وقتی آدم درسش نمیاد خودکشی هم که بکنه نمیشه! عذاب وجدان گرفتم شدییید! تو زمون کنکور یه هفته عقب افتادن چیزیه در حد افتضاح که واقعا یه تنبیه حسابی واسش لازمه....اما نمیشد دیگه! من واسه درس خوندن ویر دارم! اگه ویرم بکشه ممکنه حتی 4 روز بدون حتی یه لحظه خواب پشت سر هم بخونم....اما امان از وقتی که نکشه و یه چیزی میشه مث الان! و بدبختانه مدت زمانی که ویرم نمیکشه همیشه بیشتر از وقتیه که میکشه!

امروز کارنامه هامون رو دادن.....فقط یکی از درسام نمره ش جالب نبود وگرنه بقیه ش عالی بود! نمیدونم چی شد که زدم تو خط گریه...! کلا من همه چیزو میریزم تو خودم ، بعد با کوچیک ترین تلنگری مث آتش فشان فوران میکنم و دیگه آروم شدنم با خداست! امروز توی مدرسه از ساعت نه و نیم تا یازده و نیم فقط گریه میکردم...! بچه ها هم هی میومدن و میرفتن و یه فحشی نثارمون میکردن! به خدا که تو دیوونه ای! همین نمره های تو رو اگه ما می آوردیم کلامون رو مینداختیم هوا....من گفتم اگه معدلم بالای نوزده شد همتون رو رانی مهمون میکنم اونوقت تو واسه این معدل گریه میکنی؟! دیوووووونه! مهراوه (همون دوست جونم) هم وقتی چشمای قرمزمو دید گفت برو از جلو چشمام اینطوری واینسا جلوی من! اینم از این! من یه کوچولو لوسم....یعنی وقتی ناراحتم خیلی نیاز دارم به روحیه ی دوستام....درسته امروز بچه ها اصلا بی خیالم نبودن اما خب اینطوری دوست ندارم...بیشتر به محبتشون نیاز دارم تا این طوری منع کردنم از گریه....حرف مهراوه هم...! بیخیال! مهم نیست! به خودم میگم مردم که مسئول ناراحتیه من نیستن....تازه لطف داشتن که بی توجه هم رد نشدن...اما خب خودم وقتی میبینم یکی ناراحته اونقدر میرم کنارش و باش حرف میزنم که محاله آخرش نخنده....شاید واسه همینم هست که از بقیه چنین انتظاری دارم! نمیدونم....گاهی زندگی در کنار آدمایی که نمیتونن درکت کنن سخته ! ولی خب این گریه ها آخرش یه خلسه ای داره که واقعا جون میدم براش....یه جوری از همه چیز خالی میشی! آروم آروم....خیلی خوبه این حس! اما وقتی گریه میکنم بعدش شدیدا سرم درد میگیره...تا جایی که امروز تقریبا از سردرد کور شدم! اوف! ولی گاهی حس خوب بعد از گریه ارزش تحمل سردردشم داره!

خیلی رو قضیه ی دوست داشتن و حرفایی که تو پست قبلی بهم زدین فکر کردم! داداش یه چیزایی گفت که واقعا کمکم کرد...! یعنی با حرفای اون راه رفتنو شروع کردم....با حرف بقیه بچه ها پیش رفتم و اون آخر حمید رضا چیزی گفت که یه جوری یخ بستم ! دیگه راهم کامل کامل شده بود! بهم گفت حرفات قبول اما فکرنکنم بشه زیر ذره بین کسی رو دوست داشت چون خصلتای بدی که دوست داشتنی نیستن پیدا میشن! ببینین واقعا ! اشتباه از منه که عزیزامو میبرم زیر ذره بین! همینه که تحملشون سخت میشه... زندگی باهاشون در خارج از ذره بین یه خورده برام سخته اما میدونم که اگه سعی کنم میتونم! میشه کسی رو دوست داشت بدون این که بدی هاشو دید! آره میدونم! گل من بی خار نیست.

و اما در مورد بیماری ها...! ما تو مدرسه معروف شدیم به تری زومی 21 !! این بیماریا داستانی شده واسه خودش...!

تازه یه قضیه دیگه هم پیش اومد....یه شنبه امتحان گسسته داشتیم....منم چون حوصله ی خوندنشو نداشتم از روز قبلش به بچه ها اعلام کردم که آقا بی خیال ما شین و من فردا نمیام! تازه با همشونم مشورت کردم که دل درد بهتره یا سردرد که فردا بهونه ش کنم و نیام! در نهایت هم دل درد تصویب شد! بچه ها میگفتن هستی بابای تو خودش این کاره ست...همه بیماریا رو هم بلده! میتونه تشخیص بده که دروغ میگیا....! منم همچنان بر اوج قدرت میگفتم نه! تا جایی که گفتم اگه من فردا اومدم تا آخر سال صدام کنین غضنفر!! خلاصه دل درد ما !! از ساعت حدودا 4 شروع شد.....تا جایی که مامان میگفت میخوای کلاس زبان هم نری؟ منم گفتم نهههه....نمیشه...مامان تو که میدونی من چقدر به درس علاقه دارم!! کلاسو رفتم و وقتی خواستم بیام برخلاف همیشه که خودم باید برمیگشتم دیدم بابا اومده دنبالم...! حالا نگو داشتیم با بچه ها شوخی میکردیم و میخندیدیم که یهو چشمم افتاد به بابام و خیلی ضایع تغییر حالت دادم ! بعدشم خیلی دردمند اومدم تو ماشین...! دیدم بابا شده این شکلی : ! گفت تو چطوره که داشتی میخندیدی و یهو منو که دیدی یاد دل دردت افتادی؟ گفتم بابا بخدا داشتم میمردم....نمیشد که جلوی بچه ها مریضیمو نشون بدم که! مجبور بودم بزنم به خوبی! جواب داد بله! این بله یعنی اینکه آره جون خودت تو گفتی و منم باور کردم! برو بچه خر خودتی! منم گفتم البته! اینم یعنی اینکه مگه تو نمیدونی که من امتحان دارم و میخوام نرم....پس طبیعیه که مریض باشم! پس ساکت باش و دیگه اذیت نکن! بابا هم یه آهی کشید که اینم یعنی حیف نون! من و بابا در کشاکش بین افکار هم بودیم که رسیدیم....تازه تو خونه رو مبل کنار شومینه رختخواب گذاشته بودن و مامان سوپ پخته بود و هوا رو هم کرده بودن عین سونا ! مامانم گفت عزیزم چطوری؟ دلت بهتره؟ گفتم نه مامان جون دارم میمیرم! گفت الهی من نباشم!!! خلاصه سوپه رو خوردیم و تو جای نرم و گرم گرفتیم خوابیدیم! وقتی همه خوابیدن خیلی فکر کردم....دیدم واقعا گاهی اوقات آدما ظاهرشون با باطنشون چقدر فرق میکنه! من امروز در ظاهر داشتم می مردم اما در باطن اصلا هیچیم نبود و کلی به نگرانیاشون میخندیدم.... جلوتر که رفتم خیلی خجالت کشیدم...بیشتر از همه از خودم! واقعا زشت بود که بخاطر یه امتحان اینقدر مامان بابا رو نگرانشون کنم...و شدم شرمنده ی همه... همین شد که ساعت حدودا 3 بلند شدم و نشستم پای دفتر و کتابام....با یه اراده ی قوی ای میخوندم که واقعا عالی بود واسه خودم! نزدیکای ساعت 7 هم تموم شد... 7 هم یه سر به نت زدم و بعدش مامان اینا بیدار شدن....اول از همه مامانم اومد بالاسرم گفت بهتری؟ گفتم آره مامان! گفت خدارو شکر...دیشب اصلا درست نخوابیدم...خواب میدیدم یه جایی بودیم که داشتن عذابم میدان! ...پاشدم پریدم بغلش و گفتم مامان خیلی دوست دارم! بخدا میمرم اگه نباشی! خندید و گفت مادر نشدی که بدونی دوست داشتن یعنی چی! خلاصه رفتیم مدرسه و یکی یکی بچه ها منو که میدیدن میزدن زیر خنده....بعدشم تا ظهر غضنفر بودیم! تازه از بس بچه ها غضنفر غضنفر کردن خانوم رفعت هم گفت بچه ها اونایی که کاغذ میلی متری ندارن از غضنفر بگیرن! خدااااااااا من میمیرم واسه این خاطره های مدرسه! یه کاری کن که تموم نشن!

 

خدایا شکرت ! دوست دارم ! به خاطر همه چیز ممنون...!

مهراوه خانومی همیشه به یادت هستیم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت   توسط هستي  | 

کجایی بهترین روز من؟

دیروز اعصابم بد جور شطرنجی شده بود....

من یه عیب خیلی بزرگی دارم که وقتی یه کسی رو خیلی دوست دارم اون آدمو میبرمش زیر ذره بین . البته ذره بین که چه عرض کنم تقریبا میکروسکوپ ! بعدشم فقط از زیر همون ذره بین میبینمش و هرکاری که میکنه و هر حرفی که میزنه و کلا کوچکترین و بزرگترین کاراشو پیش خودم تجزیه و تحلیل میکنم و واسه همه حرکاتش پیش خودم دلیل میارم و بعد با خودم به یه نتیجه هایی میرسم و تهشم این میشه که مثلا اون طرف چون امروز در حین سلام نخندید ، پس دلیلش اینه که حتما دیگه از من بدش میاد و چی و چی و چی ! البته نه تا این حد ولی خب یه چیزیه تو همین مایه ها... و همین خیلی داره اذیتم میکنه. شاید تا وقتی کسی برام عادیه بدترین توهیناشو متوجه نمیشم اما همینکه دوسش داشته باشم از کاهش کوه میسازم و این ضربات عاطفی خیلی بدی بهم وارد میکنه...بعد ته همه ی نتیجه گیریامم از اون طرف بدم میاد ولی فرداش که میبینمش دوباره مث قبل دوسش دارم در حالیکه حس شب گذشته رو هنوز دارم و کشاکش بین دوست داشتن یا نداشتن واقعا اذیتم میکنه. میشه کمکم کنین که چطور اینجوری نباشم؟ آخه خیلی به کسی که دوسش دارم فکر میکنم و خودبخود این حالات هم بوجود میاد...خیلی سعی کردم تا این حد بهش فکر نکنم تا اینطوری هم نشه اما نمیشه! من چیکار کنم که اینجوری نباشم؟!(بازم واسه جلوگیری از بعضی افکار بگم که این یارو همون دختره ست که تازه باهاش آشناشدم)

پریشب و اینا بود که خاله زنگید گفت برو نت یه تحقیقی چیزی از زندگی امام علی پیدا کن. گفتم واسه چی؟ گفت عماد واسه مدرسه ش میخواد...گفتم خاله جون من که امسال کنکور ندارم که؟! گفت کنکور...؟ نه...! کنکور کیه...؟! منم مجبورانه و درحالیکه صد تافحش به خودم میدادم ده تا به معلم عماد ، رفتم گوگل و یه سایتو باز کردم...یه قسمتی از سایت اینو نوشته بود : ((جایگاه واقعی علی توی هستی!)) واقعا خیلی سعی خودمو کردم که ذهنم نره طرف یه چیزایی اما نشد که نشد ! بعد که خوب خندیدم کلی از دست خودم  حرصم گرفت...ای مرده شور این ذهن کج منو ببرن!

جمعه آزمون گزینه دو دارم اما اصلا حسش نیست که بخونم...بدبختیم اینجاست که همه دوستام رفتن قلم چی و حتی اگه یه درصد هم از اونا بدتر بزنم مث بچه ها می افتیم به جون هم و دعوا میشه که قلم چی بهتره یا گزینه دو! تاحالا صد بار این بحثای فرسایشی رو انجام دادیم و تهش به جز سوت کشیدن مخمامون چیزی بدست نیومده اما تا یه جرقه زده میشه دوباره روز از نو و روزی از نو!

چند روز پیش شهرزاد رفته بود المپیاد شیمی (رشته ش تجربیه) وقتی برگشته بود ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت گند زدم! دریغ از یه سوال که بتونم حل کنم! خنده م گرفته بود...گفتم آخه من موندم تو واسه چی میری المپیاد! حداقل من میرفتم...یه چیزی! جواب داد اتفاقا امروز سراغتو میگرفتن...میگفتن نابغه ی اصفهان کجاست، گفتم باباش نذاشت بیاد!!!! با یه لحن خیلی جالبی گفت که کلی وقت فقط میخندیدم!

تازگیا این پیش تجربیای مدرسه نقطه ضعفمو پیدا کردن و هی میرن رو نروم! این بیماری های عجیب غریبی که تو زیست میخونن رو ردیف میکنن و تا یه سوتیی چیزی میدم میفرستنشون طرفم...3 تابیماری هست که هی میگن اینا رو داری! منم که چیزی سر درنمیارم هاج و واج نیگاشون میکنم و اونام دِبرو خنده! ...نمیخوامم از بابا بپرسم چون میترسم یه چیز ناجوری باشه و.....! بیماریا ایناس : (............) ـ tirizomi 21 _ کمبود کروموزوم شماره 5 ! ببخشید دوتاشو انگلیسی نوشتم چون املای فارسیشو نمیدونستم..درثانی که ممکنه انگلیسیشم اشتباه باشه! شما میدونین اینا چین؟ جون من هرکی بلده بیاد بگه...بدجور رفته رو اعصابم! شیطونه میگه برم از اول شروع کنم رشته تجربی بخونم و روی همشونو کم کنما !

راستی چرا انقد صدای این احمد پارسا افتضاااحه؟؟؟ اه اه حالم بهم خورد...هرچی سیاوش و یاس قشنگ میخونن عوضش این...! حالا که دارم می تایپم یکی از آهنگای اینم گذاشتم و هرچی این میخونه دو سه تا آب نبات نثارش میکنم و بی اختیار خودمو از افتضاحی صداش جمع میکنم! وجدان- آخه تو که خوشت نمیاد واسه چی گوش میکنی؟!  هستی- دیوونگی که شاخ و دم نداره که..داره؟! وجدان-نه والا !

این مشکل گردنم واقعا جدی شده ها....وقتی کتاب میخونم یا چیزی مینویسم مجبورم سرمو بگیرم روکاغذ که گردنم بدجووووور درد میگیره...خدایا یوقت نکنه این خوب نشه؟ تازه جمعه 4 ساعت تموم باید رو کاغذ خم شم...بدبختی آدم که یکی دوتا نیست که!

بابای

 خدا دوسش دارم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت   توسط هستي  | 

سنام

 

دررررررررررررررررررررررسا وحححححشتتتناک سخخخخخخخخت و زیااااااااااااااااااد شدههههههههههه۰

 

اما من شرط بستم که روی هرچی درسه کم کنم

شرمنده اگه نمیام پیشتون

بخدا نشده و اصلا وقت نت اومدن نداشتم

شرمنده ی همه هستم بخدا

مخصوصا سحر جونم

و ستاره

داداش

پریس

دایی

کمانگیر خودمون

پنگوئن

همه دیگه

ای بابا......اینطوری باید تا فردا اسم بیارم !۰

راستی جناب ایندیا...کجایی؟ نکنه واقعا؟؟؟؟؟؟؟!؟

پنج شنبه ها آپ میکنم که بگیم ما همچنان زنده ایم و مشغول دست و پنجه نرم کردن با دماغ این!۰

از شر این کنکور که راحت شدم همه ی نیومدنا و کم لطفیامو جبران میکنم

بازم شرمنده

قوفون همه

این هفته خیلی خوب بود

بخاطر اینکه تو جمع آشنایان کسی رو کشف کردم که تا حالا هیچوقت حضورشو حس نکرده بودم....البته واسه جلوگیری از افکار بعضیاااااااااااااااا بگم که اینی که میگم دخمره...از پسر حرفی نیستا...اهه

خلاصه خیلی خوبه

با اینکه از خودم بزرگتره اما فکر نکنم هیچوقت کسی رو اندازه ی اون دوست داشته باشم

از خوبیاش هرچی بگم کم گفتم.....دو تا شعر هم از خودمون واسشون در کردیم

خدایا یعنی من چقد ............... رو دوست دارم؟؟؟؟۰حفظش کن خدا

با توام دخملی.....عاشختمممم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گردنمون خوب شده اما همچنان گاهی اوقات اذیت میکنه

تا من باشم دیگه هوس اینطوری کاکائو خوردن نکنم......ولی خدایی ایت حمیدرضا و پنگوئن چقد باشخصیت....چرا؟ چون کاکائو دوست دارن !۰ وجدان : حالا اگه خودت دوست نداشتی که........ هستی : ۰

 

 

فعلا بای تا پنج شنبه

 

پی نوشت بسیار مهم و سریع: آیدییییییییییییییییییییییییییین کجاااااااااایییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت   توسط هستي  | 

سناملکوم۰

احوال بچه ها؟

تو این شبا و روزای مقدس که متعلقه به عزیز فاطمه (س) آقا امام حسین (ع) امیدوارم دعاها و بخار قلباتون که ازصمیم دل دمیده میشن و بلور زیبایی ساخته میشه بنام اشک ، مورد قبول واقع بشه....تسلیت میگم به همه

راستی یه چیزی....میگم من خوبما ! این پست قبلیم انگار زیادی غم انگیزناک بوده ! هرکی میرسه و به ما میگه چته مگه؟ یعنی تو همون هستی هستی؟ آره هستم...من همون هستی هستم! این اسم منم مشکل دار شده ها.... مثلا تو خیابون دارم راه میرم ، یه بنده خدایی از اونطرفا داره به دوستش میگه هستی؟(این هستی یعنی همون پایه ای!) که من بی اختیار بر میگردم میگم بله؟!  بعدشم ته ضایعی!۰

چند وقته علاقه ی شدیدی به کاکائو پیدا کردم ! چند روز پیش پشت سیستم نشسته بودم و از یه طرف هدفون تو گوشم بود و از طرف دیگه هم یه دستم به کاکائو خوردن بود و دست دیگه مم به صفحه کلید که داشتم تو یاهو با یکی حرف میزدم (خودت میدونی که تو رو میگما...ببین اون کاری گفتم مجبور شدم بخاطرش بدون خدافظی برم خیلی مهم بود! مسئله مرگ و زندگی بید!) که از اونجایی که من روی صندلی نمیشینم و معمولا می خوابم به جای نشستن ، یهو حس کردم صندلی داره از پشت بر میگرده ! توانایی کنترل کردن خودمم نداشتم ! فقط تموم سعیمو کردم و با حالتی مث ماوراء بنفش جیغ کشیدم ! خودم که نفهمیدم بقیه ش چی شد! المیرا ، دختر دایی ما که اونروز خونه مون بود و از صدای جیغمان به داخل اتاقمان دویده و طبق آمار تنها ناظر صحنه ی برگشتن بوده ، صحنه را اینچنین به تصویر میکشد :۰

از یه طرف دهنم بیست متر باز ، از طرف دیگه چون هدفون به پشت کیث وصل بوده با افتادن من و کشیده شدن سیم هدفون از پشت کیث و بدلیل محکمیش ، نه ثنها کیث بر میگرده ، بلکه کیبورد و ماوس نیزهمزمان بروی زمین می افتن ، این جایی از میز کامپیوتر که کیبورد و اینا روشه هم از جا در میاد و می افته ، و دو سه تا از دکمه های کیبوردم در میاد ، تو همین لحظه منم با مخ از عقب میام رو زمین و تمامی این وقایع در حالی اتفاق می افتد که موسیقی کر کننده ی جیغ همچنان گوش جان را مینوازد!!!۰۰

تازه بعد از افتادن میخواستم پاشم که از اونجایی که پاهام تو هوا بود تازه بدتر یه کله محلق هم زدم!۰

خلاصه فیلمی بود اون صحنه ها.....المیرا هم عوض اینکه بیاد کمک ببینه زنده م یا مرده وایساده بود یه کنار و حالا نخند و کی بخند!۰

و نتیجه ی کلیه ی این حوادث داغون شدن کیث ، از کار افتادن دو سه تا از دکمه های کیبورد ، و انتقال بنده به دکتر بود که نتیجه ی اونم رگ به رگ شدن گردنمه که الان با این نمیدونم چی های سفید رنگ هست که دور گردن میبندنا...با اینا نشستم پشت کامی چون هنوزم خوب نشده ...البته دردش کمتر شده اما همچنان به طرزی وحشت انگیز ناک توش کلنگ میزنن! بخاطر همین گردن شکسته هم نمیتونم هیچ یک از مراسمای اما حسینو برم...اما من از همین جا از صمیم قلب اعلام میکنم که چشم اجنبی کور تموم وجودم عاشق اما حسینم.۰

 الانم با کامی اتاق علی اومدم ! چون کامی خودم که نزده مست بود.....دیگه چه برسه به الان که کلا یاورش استاد شده....آخه بدبختی اینه که چند وقت پیش لب تابمم زدم خوردش کردم! سرهمین قضیه لب تاب و ضایع شدنش طبق همون مثل معروف حسابی تو شیلنگ شنا کردم تا باز بهتر از ضایعی باشه! ۰

جریان این بود که یه شب میخواستیم خانوادگی بریم تولد آرمان (بچه ی یکی از همکارای بابامه)...مهمونی خانوادگی نبود و دوستانه بود. که مراسم رستوران خان گستر بود و قرار شده بود با ماشین دکتر میربد بریم و خودمون ماشین نبریم....دکتر میربدم عمرا تو ماشینش موزیکی چیزی پیدا بشه ، منم خواستم لب تابمو بردارم که تو ماشین حوصله م سر نره . بابا هم شدیدا گیر داده بود که اینو برندار منم که حسااااااااس ! مصمم شده بودم که الا و بلا اینو هم میارم! و نتیجه ش این شد که وقتی میخواستم از پله های حیاط بیام پایین ، جناب لب تاب از دستم ول شدند و خرامان خرامان به سوی زمین حرکت کردند و تبدیل به چهار تکه شدند! و چون بابا تاکید زیادی کرده بود که برش ندار و منم برداشتمش ، بعدشم یکی دیگه برام نخرید !۰۰

خلاصه اینکه از من به شما نصیحت که 1: مثل آدم رو صندلی بشینین و مثل من ولو نشین روش! 2: هیچموقع چند تا کارو همزمان با هم انجام ندین! 3: واسه من دعا کنین که زودتر از شر این باند راحتی خلاص بشم !   4: توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!۰

 

اینم از قضیه پس افتادن ما!۰۰

 

دیروز یکی از بچه های فامیل یه حرفی بهم زد که غرق شدم تو دنیای قشنگ و پاک کودکانه ش. واقعا چقد دنیای بچه ها پاک و شیرینه...کاش ما هم مثل بچه ها میموندیم...واقعا چرا ما آدما بزرگ میشیم؟؟؟ کاش هممون از این دنیای پر از دو رنگی به زمانی بر میگشتیم که بزرگترین غم زندگیمون شکستن نوک مدادمون بود......۰

راستی ادامه ی مطلب پست قبلی رو سری بزنین...اون متنه رو نوشتمش....این پست هم ادامه مطلب داره.    از این به بعد تو ادامه مطلب هر پستی یه دلنوشته هم میذارم. چیه؟ ناسلامتی یه روزی ننه بزرگ حافظ بودیما! ۰۰

 

آرزومند آرزوهاتون۰

   ۰   * هستی *۰

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت   توسط هستي  | 

وجدان - هستی....دختر خوشگل رنگین کمونی.....پری شهر قصه ها....ای قشنگ تر از پریا!!! من کماکان به تو افتخار میکنم که با وجود سیستم وصل تونستی دقیقا ۱۴ روز نیای نت!!

هستی-

سلام.....سلام سلام....سلام با یه دنیا حرف نگفته و هزار هزار تا دریا از جنس دلتنگی که توی قلبم با تموم حجم عمیق شاعرانه ش شناوره

خوبین؟منم هییییییی بدکی نیستم......یعنی با این گندی که به سر و روی امتحانام زدم نبایدم بهتر از این باشم!!! بی انصافا انقد همه رو سخت گرفته بودن که واااااااااای......خلاصه این از امتحانامون!

بریم سر تولدم که واقعا ممنون از لطف همتون.....امسال کادو بارون شدم....حتی چند تا کادو هم پست آورد که فرستنده شو ننوشته بودند!!! که ما جهانی شدیم رفت....فیض ببرین از وجود مبارک!

این روزا از وجود یه کسی در کنارم خیلی رنج میبرم...گاهی اوقات تحمل بعضی از آدما چقد سخت میشه برعکس خیلی هم زیاد میبینمش....اصلا باورم نمیشه نسبت به اونی که یه روزی تا سرحد پرستش برام عزیز بود الان انقد احساس تنفر پیدا کردم..... این روزا اصلا یه جوری شدم....همش تو لاک خودمم....دیگه با کسی گرم نمیگیرم....که بخاطر همین رفتارامم پچ پچ چند تا از بچه ها رو حس کردم....اما اصلا مهم نیس...هرچی میخوان بگند! به درک! کاش امسال زودتر تموم میشد.....اصلا تموم اشتیاقم واسه مدرسه کور شده...بی خیال..این نیز بگذرد!

کلا حس میکنم از بیخ و بن عوض شدم! جدی تر....محکم تر.....کلا یه جورایی که زیاد به دل نمیشینه اما از نظر خودم عالیه....بلاخره از سردرگمی دراومدم و اون تیپ شخصیتی که مورد علاقم بود رو پیدا کردم...همینه....یه آدم جدی و محکم و در ظاهر مغرور. به نظر خودم که عالیه! ممکنه بهم نیاد اما یکم که گذشت عادی میشه

شب تولدم یه حس خیلی خاصی بهم دست داد....از اون حسایی که وقتی میاد حتما باید بنویسم.....چیزی نوشتم که جمله ی آخرش خیلی روم اثر گذاشت و چند روزیه تو حسشم....حالا تو ادامه مطلب میذارم برین ببینینش....

و اینکه تو دنیای نت حالم داره شدیدا از یه کسی که بهترین تصوراتو درموردش داشتم بهم میخوره توجه کن....خیلی شدیددددددددددددد

فعلا برم دیگه.....

فقط یه چیزی ته دلم مونده که باید به خودت بگم....

ببخشید اگه مبهم نوشتم یه خورده...

 

فعلا بای

پیش به سوی شکوندن دماغ بعضیا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت   توسط هستي  | 

سلام بچه ها فصل امتحانا شروع شده و ما هم كه خرخون.....! امكان داره تا دو - سه هفته ي ديگه نت نيام.... 3 دي هم تولدمه از همين حالا پيشاپيش تولدمو تبريك ميگم! به خدا ميسپارمتون. باي به اميد لحظات شاد تو زندگي..... - هستي...دختر رنگين كمون -
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت   توسط هستي 

سناملكوم

مراسم آقاي سامع انقد شلوغ شدددددددد كه نگو...از بس ماه بود. خدايا ميدونم كه تو اون دنيا جاش خيلي بهتر از اينجاست.... ولي تا دنيا دنياست همچين آدمي كه به اين ماهي باشه ديگه نمياد رو زمين...به قول حميدرضا ما آدما فقط وقتي يكي ميره ياد خوبياش مي افتيم. از همتونم ممنونم كه با جملات دلگرم كننده تون مرهم زخم بي كسيم شدين. واقعا حرفاي بعضيا خيلي كمكم كرد كه بتونم اين مصيبتو باور كنم/مرسي . فداي تو بشم من ستاره

ديروز تمرين فوتسال داشتم. انقدي خسته شدم كه حد نداشت....تازه از آنجايي كه بنده يك بانوي بسيار ماهر در بازي و بيسيار بيسيار(اينو با لحجه ي هنگامه بخونين)) تيزپا ميباشم دو سه بار هم عمدا روم خطا كردن...نامردااااا..دلتون مياد؟  وقتي هم برگشتم خونه به دو ثانيه نكشيده خوابم برد...تازه چي؟ فرداش كه امروز باشه امتحان ديف داشتيم...منم كه هيييچي نخونده بودم. بقيه بچه ها هم حالشون بهتر از من نبود . اين شد كه نيازمند ياري سبز هم شديم و از روش جديد تقلب كه پارميس اخطراعش كرده استفاده نموديم! چي؟ كاغذ تقلبو ميذاشتيم تو در غلط گير و انتقالش ميداديم! حالا وسطاي امتحان ساحل برگشت گفت هستي يه غلط گير بده به من...يهو رو پامو كه نيگا كرديم ديدم حدود ۱۰-۱۲ تا غلط گير رو پام گذاشته!!! سخت ترين كار زندگيمو اون لحظه انجام دادم كه منفجر نشم از خنده

بلاخره امتحانو با هزار تا بدبختي داديم و اومديم بيرون...خدايا يعني ميشه امسال دوباره از اول شروع بشه؟ اتفاقا چند روز پيش با مامان طلا بحث همين خاطره هاي مدرسه بود....نميدونم چطوري ميخوام از مدرسه دل بكنم  ولي چيزي كه هست جريان وقفه ناپذير رود زندگيه و ما هم سنگاي توش كه به هر طرف كه بخواد كشيده ميشيم..... خدايا راضيم به رضاي خودت

تازه شنبه رفته بوديم تو آزمايشگاه زيست مدرسه...يه اسكلتي اونجا بود كه منو تحريك كرد به اعمال يك نقشه ي شيطاني! نقشه رو درگوشي به آيدا انتقال دادم و بعدشم علي علي!

گلي يه مانتو داره خيلي كوتاهه...درحدي كه ميشه جاي بلوز پوشيدش! من و آيدا هم رفتيم مانتوي گلي رو گرفتيم و كرديمش تن اسكلته!!! انقدي خنده دار شده بود كه...! تازه يه دبير شيمي داريم به اسم آقاي كيوي!!! ۰۰۰گيوي هست اما سر يه قضيه اي بهش ميگيم كيوي۰۰۰

خلاصه از اونجايي كه كيوي بيش از حد درازه اسكلته هم شده بود عينهو اون! ديگه تو مدرسه پيچيده بود كه اين آقاي كيويه!!!

قضيه كيوي هم اينه كه يه بار يكي از بچه ها ميخواسته تو اس بنويسه گيوي...اما گوشيش گ چ پ ژ رو نميزده...اينم نوشته كيوي!! از اون روز به بعد ما شناسنامه ي اين دبيرمون رو درش تحريف ايجاد كرديم!!

امروزم با بچه ها قرار گذاشتيم بريم سينما....آهاي با تو هستما،چپ چپ نيگا نكن و بگو مگه تو كنكور نداري!!! پنج شنبه ها ازساعت ۱ ظهر تا صبح جمعه بنده بيكار ميباشم. بابا فولاد كه نيستم ديگه.اين مخ آكبندم بايد يه خورده هوابخوره يا نه؟!  ولي ما همه جوره مخلصت هستيم كه به فكرموني

جالبه اصلا نميدونيم فيلمشم چيه! فقط ميريم ديگه بالاخره يه چيزي هست! ما كه نگاه نميكنيم  آخه سينما رفتناي ما خودش فيلمه. گلي و مستانه كه از اول تا آخر بازار بولوتوث بازيشون داغه. ساغر و نوشا و شيرين هم كه از اول تا آخر ميشينن بحث سياسي راه ميندازن! ميمونيم من و سلاله و ساره و جنيفر لوپز و نيكي كريمي و پاستور... كه بحث ما هم معمولا پيرامون غيبت ميگذره!! موضوعشم ثابته...مگه ميشه تا دبيراي محترم هستن غيبت ما حول محور ديگه اي بچرخه؟!!؟

يكي از دوستامم كه تو استخر باهاش آشنا شده بودم ديروز پريد قاطي مرغا! ...انقد باحالههههههههههههه....حيف كه نميتونم مراسمش رو برم..آخه تهران ميگيرن جشنشو. بچه ها ميگفتن پسره خوشگله...تازه قدش بلنده...بعد چي و چي و چي! ولي چيزي كه مهمه اينكه به من هيچ ربطي نداره!! من فعلا كلاه خودمو بچسبم باد نبرتش

راستي بيتا ، دوشنبه رفتم انجمن ادبي...يه دختره اومده بود انقدي ماه بود...تازه يه شعرم گفته بود محشرررررررررر  بعد رفتم اسمشو ازش بپرسم ياد تو افتادم....هم اسم خودت بود! ولي يه سوتي داد كه تا رسيدم خنديدمااا!

بهش گفتم اين شعرت خيلي قشنگ بود.  گفت مرسي....گفتم آفرين...كه گفت خواهش ميكنم!!!!

فكر كن در جواب آفرين بگن خواهش ميكنم!!!

البته لازم به ذكر بيد كه خودمم يه بار يه همچين سوتيي دادم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ديدين گاهي اوقات آدم دلش واسه يكي انقد تنگ ميشه كه ميخواد سرشو بكوبه به ديوار؟

خيلي وقته باهاش حرف نزدم...خبري هم ازش ندارم...خدايا يعني الان كجاست؟ يعني داره چيكار ميكنه؟ هنوزم منو يادشه؟ واقعا تكه....همه چيزش يك! بيست! نامبر وان! معركه ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيادي حرفيدم مث اينكه! بااجازه ما كم كم راهي سينما شويم

خنده دار است....بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت   توسط هستي  | 

سلام.....

حالم خوب نيست.....

اصلا حالم خوب نيست.....

نميدونم چي بايد بگم.....

فقط بيشتر از همه دلم به حال مظلوميت دكتر شريعتي ميسوزه كه بعد از اين همه سال هنوزم بعضيا هستن كه نميخوان قبول كنن اگه حرفاي دكتر آيينه ي راهمون بود حالا حال و روزمون خيلي بهتر از ايني كه الان هست ميشد.

ديگه خسته شدم. آره...خسته شدم

از دست تو خسته شدم...خود تويي كه اين چند وقته انقد آزارم دادي. آره آره تو....خود خود تو.

خوشم مياد انقد ترسو هستي كه حتي اسمت رو هم نميگي. خوشم مياد از ترست حتي يه رد كوچولو هم از خودت بجا نميذاري.

دلم ميخواد محكم بكوبم در دهنت تا درمورد شريعتي اينهمه ياوه و چرت و پرت بهم نبافي.

اصلا كاش ميشد نظر خصوصيام رو مسدود كنم. كاش ميشد يه كاري كنم كه با اون كامنتات خراب نشي رو سرم و همه بفهمن كه چه دروغگويي هستي . خداروشكر دكتر بعد اين همه سال هنوز هم اونقدر طرفدار داره كه بيان بشوننت سر جات.

اصلا من اشتباه كردم كه اومدم توي بلاگفا حرف دكترو زدم. نميدونستم يه آدم كثيف دورو مثل تو هم پيدا ميشه كه بياد با حرفايي كه در مورد شريعتي ميزنه و افترا هايي كه بهش ميبنده اعصابمو بريزه بهم.

آره من عاشق عقايد دكترم. به تو و امثال تو هم اجازه نميدم با حرفات شخصيت اونو زير سوال ببريد. بهتره بدوني اونايي كه عقل دارن كه حرف تو رو باور نميكنن . اونايي هم كه حرفتو باور ميكنن مطمئنا اونقدر نفهم هستن كه از دست من و امثال منم كاري براشون بر نمياد.

تو رو كه من نميتونم درستت كنم. فقط از خدا ميخوام جوابتو بده. از خدا ميخوام حق دكترو ازت بگيره. از خدا ميخوام همچينت بكنه كه نفهمي از كجا خوردي.

نميتونم درستت كنم. نميتونمم در دهنتو ببندم. نميتونمم حرفاتو بخونم و اعصابمو خورد نكنم. نميتونمم كامنتاتو نخونده پاك كنم.

تو كه هميني كه هستي ميموني... اعصاب منم خورد ميشه بيخود.... تازه تحمل ديدن اهانت به شريعتي رو هم ندارم.

دوستان محترم شيوه ي وب بنده من بعد تغيير خواهد كرد. جاي دكتر اينجا نيست. بعد از اين از خودم مينويسم و خودم. فقط چيزي كه ازش مطمئنم اينه كه خدا ظلمتو بي جواب نميذاره.

 

لالا لالا بخواب دنيا خسيسه    

          واسه كمتر كسي خوب مي نويسه

                    يكي لبهاش هميشه غرق خنده ست

                              يكي چشماش تو خوابم خيسه خيسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت   توسط هستي 

من از پشت شبهای بی خاطره

من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور و دراز

من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبیر رویای نا دیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک آسمان بخشش بی طلب

تو بر خاک تردید باریده ای

مرا با نگاهت به رویا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

 

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

تو یک خانه در کوچه زندگی

تو یک کوچه در شهر آزادگی

تو یک شهر در سرزمین حضور

تویی راز بودن به این سادگی

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم... 

 به عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روی صفحه’ ساعت بچرخند... 

 بلکه روز موعود زودتر فرا رسد...  

تا در میعادگاهمان سرشار از عطر نگاه مهربانت شوم ... 

 گفتی در دستهایم مثنوی بی آلایش احساست را تکثیر کنم. گفتی سرشار از شکوفه های مهر برخیزم و از دنیای هزار رنگ اندیشه برایت گلی بچینم. مانده ام که حرفهای رنگ به رنگ مرا چگونه خوب خوانده ای گه باید از ژرف ترین سایه های مهر برخیزم و با همه شوردر امتداد تنهایی ات بایستم. اینک برخاسته ام همراه با سبوی کوچک که گوشه ای از آن عمری است که به احترام مهر شکفته است. اینک در محضر عشق نشسته ام و چشم در چشم آینه به تمنای گرم تو می اندیشم که از میان هزاران رنگ خواسته ای رنگی که نه از حزن خورشید بگوید وقتی که غروب می کند و نه از ناله جانسوز درختان باغ وقتی که برگهایشان فرو میریزد. تورنگی خواستی که فرهاد و شیرین حضور عشق را بر کوهپایه های گرم احساس نقاشی کنند.

آنگاه پرستوها نیز با همه بی وفایی از کنار دلهای سودایی می گریزند. به راستی در محضر عشق چه زیبا می توان با هم بود بی آنکه یکدیگر را دیده باشیم. می توان از سپیدی آینه گفت و به میهمانی باران رفت. می توان با تو تا معبدی دور سفر کرد. آنجا که دستها سبز می شوندو دل به یاد روزهای خوش رنگ باغ پرمیگیرد. آنجا که عطر گل سرخ تا فراسوی عشق می پیچد.

 مهربانا ! این لحظه شقایق چه مبهوت است. همان روزی که مرا به تو پیوند داده است. از غم آلوده ترین نقطه زمان می آیم . ای کاش در امتداد تنهایی ام حضوری و از دنیای رنگ به رنگ زندگی رنگی را نیز به من تقدیم کنی. رنگی که از شکوفه های تحسین برانگیز باغ بگوید که .....

مهربانم ! آشفتگی گلهایم سرشار از حسن زیبایی حضور توست. من تورا با تمام هستی خود هم آوا با روش شقایق ها احساس کردم و کلمه هایم برای گریز از تنهایی به سوی تو روی گردانیده اند. به راستی وجودم با رسیدن کدامین نسیم پر از شکوفه های مهربانی تو خواهدشد.

 

******

سلام بچه ها!

الان دقيقا ۹ ماه بعد از اون روزيه كه خدافظي كردم و رفتم!!!!!! اه....خب اينطوري نيگام نكنين ديه... بسكه دوستون دارم دلم نتونست دوريتون رو تحمل كنه و به مغزم هي زد كه پاشو برگرد تو نت....

منم با كمال ميل اومدم!

درسا بي نهايت سخت بيد!

مخصوصا اين حسابان كه ميخوام سر به تنش نباشه

مرده شور اين آقاي خيرمند دبير فيزيكمون رو همببرن

چند روز پيش بدجووووووور حالمو گرفت....

ديگه چي؟ فيزيكمون امتحان سختي بود.....۴ تا بيست داشتيم يكيش خودم بودم!

عوضش امتحان آقاي سامع امتحاني بود در نهايت سادگي....

كه از اونم ۴ تا زير ۱۵ داشتيم يكيش خودم بودم!!!

ديگه چي؟

تازگيا عضو يه انجمن ادبي شدم به اسم باران

يه استاده اونجا هست...ووووي! من الان دقيقا ميدونم اين چند تا دندون داره! همچين كه حرف ميزنه همه ي دندوناشم نشون ميده!

ديگه.....دوتا سوتي گنده هم پريشب جلو پسر دايي و دايي كوچيكه م دادم

چي؟؟؟؟؟نميگم كه....اما جديدا مديترانه اقيانوس شده...لندن هم تو فرانسه ست!!!

ديگه هم....آهان....ميخواستم بگم اين پريس من كوشش؟؟؟؟ چند روزه ازش خبر ندارم....امشب ميرم بهش اس ميزنم ديگه...

بعد...ديگه چي؟ آهان....ساعت ۷ كلاس انگليش دارم

امتحان ميان ترم داريم...منم در طول ترم كلا مرخصي بودم هيچي نخوندمممم! تورو خدا ولم كنين برم يه چيزي بخونم من اين ترم مي افتمااااا !

سپيده من فداي تو بشم كه اينقد با معرفتييا عالمه

ديگه چي؟محدثههههههه؟؟؟؟كجا؟بي معرفت؟ حالا كه من اومدم تو ميخواي بري؟؟؟ميزنمااااااا....اههههههه

ديگه.....ستاره تو كجايي ديگه؟اوخ كه شخد دلم برات تنگوليده....

دايي مدار شما خوبين؟ شيطونكام شطورن؟ اميرگلم...آذين ناسيم...دوستون دارم بچه هااااااا

ديگه همينا ديه...

اوووووووووووووووووه عجب آپي شد!

خوشحالم كه برگشتم!

فداي همه

فيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

پ.ن : از قرار معلوم اسم جناب آقاي حسن داداش بزرگ خاندان بيلاگفا جا افتاده! خوانندگان گرامي با عرض پوزش اين قسمت رو هم جزء همون بالاييا بخونيد!

به قول خودش اي حسن اي گل زيبا....(پيشنهاد ميكنم بعضيا يه كارت پستال هم واسه خودشون پست كنن) اي آلبالو......بيا ديگه.... خب خوبي گل زيبا؟ دماغت چاقه؟ كيفت كوكه؟ درسا چطورن؟ مام خوبه ؟ احوال دد ميزونه؟؟ خوب به سلامتي! الحمد لله! خداروشكر! به من چه! به اون چه ؟ به اينا چه؟ من اعصااااااااااااااب ندارم!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت   توسط هستي  | 

سلام به همه ي دوستان و عزيزان همراه

بچه ها امروز دلم خيلي گرفته ... يه احساس خاص و البته خيلي بدي دارم ..... يه حسي دارم كه برام نا آشناست ... يه جورايي بگم كه تقريبا تا حالا تجربش نكردم. يه حس غريب و نا آشنا ..... حس جدايي .... حس دلتنگي. حس غم ... حسي كه موقع جدايي از عزيزانت داري ..... ميفهميد چي ميگم كه؟

بچه ها تا آخر تابستون ۴-۵ روز بيشتر باقي نمونده ... ۴-۵ روزي كه اي كاش هيچوقت تموم نميشد. چرا ؟ چون بايد برم. بايد برم و اين جمع صميمي رو تا تابستون آينده يعني بمدت يك سال ترك كنم.

نا سلامتي امسال كنكور داريم ديگه! بابا هم پريشب اعلام فرمودند كه تا اطلاع ثانوي تمامي اجسامي از قبيل گوشي موبايل ... لپ تاب ... كامپيوتر(كامي جون خودمون) ... ام پي تري پلير ... واكمن و تمامي اجسامي كه تنها جنبه ي تفريحي داشته مزاحم درس خواندن بنده مي گردد و لذا بدينوسيله اعلام ميگردد كه عموم اجسام نامبرده روز اول مهر راس ساعت ۷ صبح از دسترس عام و خاص جمع آوري گشته و دسترسي به آنان تا تابستان سال آينده ممنوع و غير ممكن مي گردد!

بچه ها خيلي دلم براتون تنگ ميشه ... تواين مدت دوستاي خيلي خوبي پيدا كردم كه خيلي برام ارزش دارن و مطمئنم كه هيچوقت فراموششون نميكنم ... (بماند كه شماها منو مي فراموشين! يه كوزه آبم روش! ) البته كامنتدوني اين پست رو باز ميذارم ... وبلاگمو هم حذف نمي كنم كه نشونه ي محكمي باشه واسه اينكه برميگردم. امروز خواستم بگم كه :

دل من ايوانيست ... كه پر از مهر و پر از دلتنگيست ... دل من آينه ايست ... كه بر آن مي نگري ... اي قديمي اي خوب ! تو مرا ياد كني يا نكني ... من به يادت هستم ... آرزويم همه خوشبختي توست.

توي ادامه مطلب خطاب به تك تك  دوستاي گلم كه تو اين مدت همراهم بودن و باعث شدن با خندشون بخندم و با گريشون گريه كنم  نوشتم.

خوندنش خالي از لطف نيست.

هركسي ميتونه با خوندن قسمت خودش بفهمه كه :

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دم

گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم .....

برمي گردم!

ديگه ببخشيد اگه شوخيايي كردم كه كسي از دستم دلگير شد و يا گاهي اونقد جدي بودم كه بعضيا دلسرد شدن.

هيچيش از روي عمد نبوده.

دوستتون دارم تا ابد ......

تابستون آينده بر ميگردم.

برام دعا كنين .... براتون دعا ميكنم!

قربون همه ي دوستاي گل و بامعرفتم برم.

به يادتونم ... به يادم باشيد

و خداحافظي بمدت يك سال .... يه خداحافظي كه از همين حالا دلم واسه همتون تنگ شده.

برو ادامه مطلب تا بفهمي درموردت چي نوشتم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت   توسط هستي  | 

 

مادر عزيزم....

 

آئينه ي آه هاي مرا در ايوان اشك آميز نگاهت بگذار ، مادر سجاده نشين من.

كه دواي دعاي تو زخم هاي مرا مرهميست...

وقتي كنار دريچه ي خاطرات مي نشيني و برايم شال غربت مي بافي ، وقتي كه با مقنعه ي عفاف در كوچه باغ هاي مفاتيح به راه مي افتي و براي همه ي خاك نشينان حلواي رستگاري قسمت مي كني ، تا از شكر خواب شپيده دمانت رويا وار بگذرم و ساعتي زير سايه بان آرام قنوتت بياسايم . سپس به شيوه ي باغبانان نوبر نيايشت را از سر شاخه هاي اجابت بردارم.

 

مادر ؛

 

مرا حلال كن اگر نرگس هاي نگاه تو را گاه گاه از ايوان تنهائيت برداشتم و لب پنجره ي گفتگو گذاشتم ، اگر نفهميدم و با كفش جهالت از روي قاليچه هاي سكوتت گذشتم و اگر پرسه ي نيمه شبان من ، نيايش آرام تو را بر هم زد حنجره ي آوازم بر گلهاي صورتي رنگ تو خراش گذاشت .

مرا حلال كن اگر فراموش كردم كه در بازگشت از آئينه ها ، برايت هديه ي لبخند بياورم.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط هستي  |