|
” آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... “ |
||||
|
” مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... “ |
||||
|
” یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.... “ |
||||
دليل بودن
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود
و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کنند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند
و زیبایی همواره تشته دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
عدم بود و خدا بود و با او
و عدم گوش نداشت
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.
و سرمایه هرکسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سر شار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم و جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هرکسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
(( دكتر علي شريعتي ))
پ.ن ۱ : خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ،
مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ،
و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ،
که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم»
به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد
و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی !
به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
علي (ع)
سخن گفتن درباره علي (ع) بينهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ ميبيند، بلكه خود را در برابر معجزهاي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «اين خلقت» احساس ميكند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن ميآيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزهاي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است.
علي (ع) يكي از شخصيتهاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته ميبود، بدشناختهتر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار ميشناختند.
گاه علي (ع) را كه توي اين جنگها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش ميبينيم، تاريخ ميگويد، تنها در نيمه شبها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه ميرفته و نگاه ميكرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو ميبرده و ميناليده! هرگز، من نميتوانم قبول كنم كه رنجهاي مدينه و رنجهاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگتر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!
درد علي (ع) خيلي بزرگتر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بيتاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني ميبيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم ميبيند و احساس خفقان در اين عالم ميكند.
مسلما هر كسي كه انسانتر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس ميكند، انسان است، اين است كه ميبينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونههاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيباييهايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.
علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانوادهاي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.
چهرهايي كه ميخواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كاملترين خصوصياتش نيست، اما اساسيترين آنهاست
علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) فيلسوف، علي (ع) مظهر بينشها و ابعاد متضاد، علي (ع) زهد انقلابي و عبادت، تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقتها و ارزشها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انساندوستي.
درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس ميكند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمههاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي ميگرييم كه از شمشير ابن ملجم در قرق سرش احساس ميكند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نميشناسيم!
بايد اين درد را بشناسيم، نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نميكند و ... ما درد علي (ع) را احساس نميكنيم.
ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه ميتواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه ميتواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال ميبينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيدهايم!
در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع ميشود و اين مرحلهاي است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) وار بودن، علي (ع) وار انديشيدن، علي (ع) وار احساس كردن در برابر جامعه، علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي (ع) وار زيستن، علي (ع) وار پرستيدن و علي (ع) وار خدمت كردن است.
پ.ن۱ : فدای صداقت کلامش بشم مثل علی (ع) همیشه تنهاست.
پ.ن ۲ : در روزها و شب ها ی ملکوتی شهادت و ولادت علي (ع) توسط مدعوین صدا و سیما بارها این جملات گفته شد ولی بدون آنکه نامی از خالق این جملات برده شود. کاش به همان اندازه که در اقتباس و استنساخ این جملات هنر داشتند . در معرفت آن هم می کوشیدند.
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت باخبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این ذلت.
زمین و آسمان را کفر میگویی .
خداوندا تو در قران جاویدت هزاران وعده ها دادی
که نا مردان بهشت را نمیبینند
من اما دیده ام نامرد نامردی که با خون تن مردم هزاران کاخ میسازد.
خداوندا تو میگویی اگر ا هریمن شهوت بر انسان حکمفرما شد
من او را با صلیب خویش مصلوب خواهم کرد
من اما دیده ام چشمان شهوت باز فرزندی
که بر اندام لخت مادرش چون ژا له می لغزید.
اگر مردانگی این است به نامردی قسم نامرد نامردم
اگر روزی به عرشت باز آیی لباس فقر پوشی و با مردم در آمیزی
برای لقمه ای نان به زیر پای نامردان شب آزرده و دل خسته به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟ !
(معلم شهید دکتر علی شریعتی)
پ.ن ۱ : دکتر شریعتی یگانه معلم من است.او که چون شمع به پای مردمی سوخت که نمی دانم ارزشش را داشتند یا نه؟؟؟
پ.ن ۲ : صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد « قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. و من هم می نویسم :« که این نوشتن ها و این گفتن ها فقط برای آرام کردن دل خود است و بس که هر چه بنویسیم و بگوییم از معلم شهیدمان كه باز كم گفته ايم و كم نوشته ايم.........سلام بر همه ي دوستان و پيروان راه دكتر شريعتي . مطلبي را كه برايتان نوشته ام مستقيما از كتاب « پدر ، مادر ، ما متهميم » دكتر شريعتي انتخاب شده است . بخشي از اين كتاب پر محتوا و واقعا خواندني را كه خيلي جالب بود را انتخاب كرده و در اين مكتب به نمايش مي گذاريم تا شايد رهگذري سوخته دل ببيند و بخواند و بداند و بفهمد كه دكتر كه بود و براي چه بود و چه گفت و چه فهميد و چه مي دانست...... در اين مكتب دل به اوج و عظمت روح والاي شريعتي پي خواهد برد و بر گرداگرد عرصه ي وجودش به نوحه خواني خواهد پرداخت...پس بيا و تو هم ساكن اين وادي باش.
( پدر ، مادر، ما متهميم )
دين « نه »
تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !
به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام .
كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !
تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !
پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !کویر انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات
در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم
و از آنست که ماوراء الطبیعه را که همواره فلسفه از آن سخن می گوید
و مذهب بدان می خواند در کویر بچشم میتوان دید، میتوان احساس کرد .
و از آنست که همه پیامبران از اینجا برخاسته اند و بسوی شهرها و ابادیها آمده اند .
درکویر خدا حضور دارد !
در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده ، دیگر هیچ نیست .
صحرای بیکرانه ی عدم است ، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول .
آسمان کویر سراپرده ی ملکوت خداست
و ...بهشت ! بهشت سرزمینی که در آن کویر نیست ،
با نهرهای سرشار از آب زلالش ،
جوی های شیر و عسل و نان بی رنج و آزادی و رهایی مطلقش
بی دیوار ، بی حصار ، بی شکنجه ، بی شلاق ، بی خان ، بی قزاق ... بی کویر !
شب کویر ! این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمیشناسند .
آنچه می شناسند شب دیگری است ، شبی است که از بامداد آغاز می شود .
شب كوير به وصف نمي آيد......
بر گرفته از کتاب هبوط در کویر اثر " دکتر علی شریعتی "
تو میدانی كه من هرگز به خود نیاندیشیدم،
تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است.
تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام.
تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو!
تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود.
تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است.
تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد.
تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم.
والسلام.![]()

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی
آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی
فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند.
مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و
در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما
میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما
نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم
آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند.
چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.
هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر
زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در
حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که
چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به
تعداد انگشتان دست هم نرسد.

با تو
همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم
با تو
همه ي رنگ هاي اين سرزمين مرا نوازش ميدهند
با تو
آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند
با تو
كوه ها حاميان وفادار خاندان من اند
با تو
زمين گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود مي خواباند
ابر حريري است كه بر گاهواره ي من كشيده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم،كه در پس اين كوه ها همسايه ي ما است در دست خويش دارد
با تو
دريا با من مهرباني مي كند
با تو
پرندگان اين سرزمين خواهران شيرين زبان من اند
با تو
سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند
با تو
نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي كند
با تو
من با بهار مي رويم
با تو
من در عطر ياس ها پخش مي شوم
با تو
من در شيره ي هر نبات مي جوشم
با تو
من در هر شكوفه مي شكفم
با تو
من در طلوع لبخند مي زنم ، در هر تندر فرياد شوق مي كشم ، در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم ، در غلغل چشمه ها مي خندم ، در ناي جويباران زمزمه مي كنم
با تو
من در روح طبيعت پنهانم
با تو
من بودن را ، زندگي را ، شوق را ، عشق را ، زيبايي را ، مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم.
با تو
من در خلوت اين صحرا ، در غربت اين سرزمين ، در سكوت اين آسمان ، در تنهائي اين بي كسي ، غرقه ي فرياد و خروش و جمعيتم ، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها كودكان من اند و اندام هر صخره مردي از خويشان من است و نسيم ها قاصدان بشارت گوي من اند و
((بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاك ، شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك)) :
همه خوشترين ياد هاي من ، شيرين ترين يادگار هاي من اند.
دكتر علي شريعتي ![]()



تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
ما که خانوم هستی میباشیم عاشق شريعتي هستيم و همچنين عاشق همه ي عاشقان شريعتي.در ضمن يه چيزي رو هم تاكيد كنيم كه مطهري با شريعتي مخالف نبوده و امروزيا مي خوان از عقايد اين دو تا در مسايل سياسي به نفع خودشون استفاده كنند و منافع خودشون رو در اين مي بينند كه بگند شريعتي با مطهري مخالف بوده. مطهري شريعتي رو قبول داشته و حتي در جايي هم راجع به اون گفته : شريعتي يعني به نظرات معقولانه اش احترام گذاشتن و ايراد هاي كارش را گرفتن.پس غلط كرد هركي كه گفت اين دو تا باهم مخالف بودن.ما مطهري رو هم دوست داريم ، اما عاشق شريعتي هستيم و تا ابد زبونم لال اونو همچون خدا مي پرستيم.
شريعتي واسه ما يعني عشق ، محبت ، ايمان ، اراده ي قوي و خلاصه همه چي.
و در پايان باز هم تكرار ميكنيم كه دوستت داريم شريييييييييييييعتي![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک بدبختی ما در ایران این است که یک روشنفکر تا سن هفت هشت سالگی و نه سالگی از همان ملاباجی و ملاهای اطراف محلش ،از مامانش
، از بی بی بزرگش
و از خاله"عمقزی" اش
-از اینها- دین اسلام را می آموزد، و اگر یک کم از همان نوحه خوان
و روضه خوان خانگی سر محلش بیشتر بیاموزد، باز تحصیلات اسلامی و شناخت اسلامی و آموزش اسلامی اش در همین حد است
.بعد او میرود مدرسه،و سال اول،سال دوم،سال سوم،چهارم..دبستان و دبیرستان و بعد دانشگاه..در دانشگاه عالی ترین اطلاعات علمی زمان را در سطح قرن بیستم می آموزد.طبیب می شود
و آخرین اکتشافات فیزیولوژی ،عصب شناسی، مغز شناسی ،خون شناسی و انسان شناسی را در سطح بین الملی در قرن بیستم می آموزد ،جامعه شناس می شود ،آخرین نظریات علوم انسانی را در قرن بیستم می آموزد
،فیزیکدان می شود،تمام قوانین هیئت و طبیعت را در سطح انسانی را در قرن بیستم می آموزد.مذهبش چیست؟ مذهب هنوز همان مذهب ملاباجی است
.این آقا که مثلا لیسانس یا دکتر فیزیک شده،اطلاعاتش درباره فیزیک در سطح ماکس پلانک استريا،اما اطلاعاتش در شناختن اسلام در سطح ملاباجی.بعد می گوید:"دین با علم نمی خواند."![]()
![]()
دکتر علی شریعتی
حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند.
"دکتر شریعتی"
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسین می گریند که آزادانه زیست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
دکتر علی شریعتی
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
دکتر علی شریعتی