تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور
 

 

((    هر آغازی را پایانیست!    ))

 

دوستون دارم ، شاد و خرم باشید. . .

 

با تموم بدیام ، چشم امیدم به قلبای بزرگ شماست ، حلالم کنید!

 

ازم نخواید که بگم چرا دارم میرم ، فقط بدونید به میل خودم نیست ، بعضیا نمیخوان که من باشم ؛ باشه ، تسلیم!

 

خدافظ ! واسه ی همیشه . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت   توسط هستي 

یه چیزی دیدم که واقعا به طرزی وحشت انگیز ناک اعصابمو ریخته بهم

کدوم آدم............................... این ۷ نفر رو حذف کرده؟؟؟؟؟

 

مجید امیدوارم کار تو نباشه وگرنه یه فحش خیلی خیلی بدت میدم....از اون بد بدا ها

 

هرکی این کارو کرده الهی شب بخوابه صبح پاشه ببینه کچل شده ، الهی سیخ بره تو  چشش ، الهی روزی هزار بار اون یارو که من ازش بدم میادو ببینه ، الهی مورچه گازش   بگیره ، الهی الهی الهی ، اههههههههههه اعصاب ندارم!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت   توسط هستي 

گاهی اوقات چقدر ساده فاصله ی بین بالاترین تا پایین ترین طی میشه ،

گاهی اوقات چقدر ساده از اوج اوج اوج میرسی به پایین ترین نقطه ای که ترجیح میدی همون جا هم نباشی ،

گاهی اوقات چقدر ساده پررنگ ترین چیزایی که یه روزی تصور میکردی غیر ممکنه که حتی یه گوشه از شکلشون خال بیوفته تبدیل میشن به بی رنگی مطلق ،

گاهی وقتا چقدر ساده مرگ آپدیت ترین چیزا رو با چشم خودت میبینی و کاری از دستت برنمیاد ،

چقدر آسون میشه که بعضی وقتا حرف دلتو خفه کنی و گوش بدی به مغزت ، و اون چیزی رو بگه که نه تنها راحتی تو رو در حال تامین میکنه ، بلکه آینده ت رو هم به روشنی رقم میزنه اما این حرف دل تو نباشه؛

گاهی اوقات چقدر ساده یه نفر تموم زندگیتو خراب میکنه ، همه چیزو بهم میزنه ، یه چیزایی رو ازت میگیره ، یه چیزای بدی رو بهت میده ، بهترین هات رو ازت میگیره؛ تو رو تبدیل به یه آدم دیگه میکنه ، یک کلام بازیت میده اما تو ناخواسته فقط بازی میخوری و هیچ کاری از دستت برنمیاد ، و تنها مجبوری شبا توی خواب تموم قدرتتو تو مشتت جمع کنی و محکم بکوبی در دهنش اما صبح که پا میشی وقتی میفهمی همه چیز خواب بوده از شدت عجز و ضعف گریه کنی و در آخر بفهمی که باز هم بازی خوردی؛

گاهی چقدر تحمل بعضی چیزا سخت میشه ،

گاهی چقدر آسون اشتیاق تبدیل میشه به دلسردی؛

گاهی چقدر آسون مجبوری دلتو قربانی غرورت کنی و جلوی همه سرتو بالا بگیری اما از درون مدام فریاد دلتو خفه کنی که میگه این سهم واقعی تو نیست!

گاهی چقدر آسون زندگی شاد میشه و تو شاد به نظر میرسی اما اون ته تهش فقط خودت میفهمی که در حقیقت شاد نیستی و بدتر از همه اینکه بفهمی چقدر تظاهر کردن به اون چیزی که نیستی سخته،

بعضی وقتا چقدر ساده همه چیز تموم میشه ، فرداش دوباره شروع میشه، به میانه میرسه ، آرزو میکنی کاش شروع نشده بود ، دلت میخواد تمومش کنی اما خودبخود معکوس عمل میکنی ، غرورت سرت فریاد میکشه ، دلت بیچارت میکنه ، و ته تهش تو مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونی که فقط بازیچه میشی و عقل و غرورت در یه طرف بر احساس و دلت که طرف دیگه هستن پیروز میشن و از تو یه آدم یخ و سرد میسازن که حقیقتا کسی تو رو نمیشناسه!

گاهی اوقات چقدر آسون همونقدر که دیگران برات غریبه میشن خودت هم با خودت غریبی میکنی!

گاهی چقدر آسون از بعضی چیزا فرار میکنی ، از بعضی چیزا میگذری ، بعضی چیزا رو تموم میکنی ، فاتحه ی بعضی چیزا رو واسه همیشه میخونی فقط واسه اینکه(......)

و بعضی از وقتا چقدر آسون ((.....)) پیدا مکنی ، تو واقعا ((.....)) رو دوست داری ، واقعا براش احترام قائلی و دوست داری که باشی ، اما خود بخود نمیشه!

و بعضی وقتا چقدر سعی داری که بالاخره واسه یه بار هم که شده این احساس باشه که قربانی عقل و غرور میشه نه برعکس ، و نمیدونی که میتونی یا نه ، اما با تموم وجود دوست داری که بتونی ، مگه نمیگن خواستن توانستن است؟ البته اگه بعضی کسا و بعضی چیزا خیلی آسون مغلوب این بازیت نکنن و یه بار به خودت نیای و ببینی ای دل غافل این دفعه هم غرور مغلوب شد....

بعضی وقتا چقدر آسون همه چیز جدی میشه!

و چقدر آسون زندگیت به یکباره مسیرش عوض میشه و خودت ، علایقت ، کارات ، فکرت ، تصمیمات و کلا همه چیز تو یه لحظه میشه از این رو به اون رو!

و تو این تفاوت رو دوست داری!

آسونیای زندگیه که پدر همه مونو در میاره.

واسه تموم کسایی که دوست ندارن مغلوب بشن دعا کنین.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت   توسط هستي 

((متن این پست رو خیلی وقت پیش توی ورد نوشتم اما تا امروز فرصت نکرده بودم بیام نت و آپش کنم))

سلام

تعطیلات عید دوران خوبی بود ، یه عااااالمه درس خوندم! من از همین جا به این هستی خانوم مستعد و کوشا تبریک گفته و موفقیت روزافزونشان را خواهانم!و اما مهمونی ، امسال زیاد حوصله ی مهمونی رفتن رو نداشتم ، میگم حوصله که به خودم یادآوری کنم همه چیز به اختیار خودم بود و اگه می خواستم میتونستم این 14 روز تعطیلی هرچی درسه رو سه طلاقه کنم و بزنم به کیف ، اما ترجیح دادم درسمو بخونم! واقعا از این حس اختیار همیشه یه لذت شگرفی بهم دست میده ، از اینکه میبینم هیچوقت مجبور به تحمل چیزی یا کسی نبودم و نیستم خوشحالم ، از اینکه میبینم همیشه طبق میل خودم رفتار کردم و تصمیم گرفتم و اکثر موارد هم راه درستی رو البته این دفعه هم به نظر  خودم و هم دیگران رفتم (چون درستی یا غلطی راهی یا چیزی هیچ وقت نمیتونه با نظر یه مغز مشخص بشه و تنها وقتی بر درستی چیزی برچسب تایید میخوره که اون درستی ، نظر فرد نباشه و تبدیل بشه به نظر افراد)خوشحالم. یادمه توی یکی از کتابای معارفم که نمیدونم سال چندم بود خوندم که اختیار ، ظهور گوهر انسانیت است. و خیلی از این جمله خوشم اومد!بله!

خدایا دور و برمو بعضی کسایی گرفتن که بعضی وقتا از شدت کوتاهی سطح افکارشون واقعا دیوونه میشم . البته شاید هم فکراونا از نظر من کوتاهه ، نمیدونم! یا اینه که من هنوز به سطح اونا نرسیدم و واسه همین اهدافشونو بیخود و بی فایده میبینم ، یا ذهنم خیلی بیشتر از اونا رشد کرده و چون از اونا جلوترم حجم عمیق افکارشون رو پوچ و واهی میبینم ، حس میکنم هیچ کدومشون آرزوهاشون بی سقف نیست ، هیچ کدوم واقعا خودشون نیستن و اکثرشون از کسی تقلید میکنن ؛ حتی کسی که قبلنا آدم مهمی تو زندگیم بود ، با شناخت خیلی قوی و نزدیکی که امسال ازش پیدا کردم متوجه شدم چقدر بچه ست و تو زندگیش به چه چیزای بیخودی اهمیت میده ، همه چیزو در ظاهر میبینه و هرکی که خوشگل باشه یا باکلاس باشه این میره طرفش. کلا بیشتر کسایی که دور و برم هستن رو   حس میکنم هیچ کدوم استقلال فکری ندارن و یه تابعی هستن از بقیه! نمیگم خودم تافته ی جدابافته م اما هرچی هست بین من و آدمای دور و برم از نظر نوع فکر هزاران سال نوری فاصله هست ، و این دیوونه م میکنه!

الان شدیدا حس لرز کردم ، سریع بخاری رو روشن کردم. اما اتاق من ماشالاش باشه تا 2 ساعت دیگه هم گرم نمیشه! دور و بر اتاقو نیگا کردم ، چشمم افتاد به اون کاپشن صورتیه که از بس گرمه هیچ وقت نمیپوشمش ، الان به دردم خورد! ولی به اتاقم که نیگا میکنم ، چقدر تغییر! کی(چه وقت) اون تخت کوچولو و نارنجی رنگ که کنارش یه خرس کوچولو نقاشی شده بود تبدیل شد به این تخت بزرگ و چوبی؟ کی اون همه پوستر وینی پوه و اون کاغذ دیواری های خرگوش دار تبدیل شد به یه رنگ سفید روی دیوار و پوستر فوتبالیست ها و جملات جبران خلیل جبران؟ کی اون میز کوچولو و نارنجی که همیشه پشتش نقاشی میکردم تبدیل شد به یه میز کشیده و بلند و پر از کاغذ و شکلای هندسی و فرمولای فیزیک و ریاضی؟ وااااای! چقد تغییر! خدایا من کی بزرگ شدم؟ عروسکام کجان؟ اون لباسای پولک و مهره ای و عروسکیم کو؟ خدایا من میترسیدم! از بزرگ شدن میترسم اما حالا دور و برم نشون میده که واقعا بزرگ شدم ، بدون اینکه متوجه باشم ! برمیگردم به عقب ، و بازبه همون جایی میرم که همیشه دوست دارم خاطراتش بصورت پی در پی تکرار بشه ، کلاس سوم راهنمایی! واقعا چقدر خوش بودیم ، چقدر شنگول ، هیچ وقت خنده از رو لبامون نمیپرید ، اگه حتی یکی یه آه بی دلیل هم میکشید همه از غمش ناراحت میشدن ، یادم میاد به اون همه دوستی و صفا و صمیمیت ، که الان واسه هرکی ازش میگم نمیفهمه ، اما سال اول دبیرستان ، یه جورایی هم خیلی خوب بود هم خیلی بد! نمیگم چرا چون اگه بخوامم نمیتونم بگم! الان دیگه با هیچ کدوم از دوستای سال سومم رابطه ندارم ، فقط دو نفرشون رو هنوز شاید دو ماه یه بار تلفنی میحرفیم ، اما. . . نگاه میکنم به جمعی که تو کلاس امسالیمونه ، شاید واسه بقیه خوب باشه اما من که اصلا خوشم نیومد ، با هیچ کدومشون نه میسازم و نه میتونم بسازم ، اما اینم یه چیزیه مثل همیشه که دوست داشتم یا نداشتم گذشت و حالا هم میگذره! کم کم برمیگردم به حال ، امسال سال مهمیه ، بعضی وقتا پر از اضطراب میشم و بعضی وقتا به ترسم میخندم! بعضی وقتا شدیدا شارژ و سرحالم و گاهی حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم ! اما واقعا باور نمیکنم که بزرگ شدم! برمیگردم همه ی نوشته های دفتر عقایدمو میخونم ، از تموم چیزایی که باهاش برخورد کردم نوشتم ، بعضی هاشون رو واقعا میشه باور کرد که یه آدم بزرگ نوشته! یعنی لیاقت بزرگ شدن رو دارم؟ آیا در اون حدی هستم که خودمو بزرگ بدونم؟! ولی بزرگی وقتی خوبه که افکارت بزرگ بشن ، اما احساساتت نه! پاک تر از احساسات بچه ها که نداریم که؟! داریم؟! اما پیشرفته تر از افکار یه آدم بزرگ هم نداریم! پس چه خوب میشد اگه همه ی آدما بزرگ میشدن ، افکار بزرگی داشتن ، اما احساساتشون هیچوقت همراه خودشون بزرگ نمیشد! دیگه هیچوقت نمیدیدیم که کسی قلبش شکسته ، کسی گریه نمیکرد ، سکوتی وجود نداشت تا آدما درش بزرگترین جنایت ها رو بر قلب و احساس همدیگه وارد کنن و. . . چه دنیایی میشد! یه نیگا میکنم به خودم ، منم بر اساس قانون طبیعت رفتار کردم ! بزرگ شدم ، احساسمم بزرگ شد! و کسایی رو رنجوندم که نباید و ضرباتی وارد کردم که نشاید! واقعا میشه قانون طبیعت رو تغییر داد؟ واقعا دستای کوچیک ما توانایی عوض کردن چنین روالی رو دارن ؟ اگه هم داشته باشن خود ما نمیخوایم! در ظاهر چرا ، اما در باطن هیچ کس از ته قلبش نمیخواد بزرگ شه با احساسات کوچیک ، حتی خود من هم همینطور! چون اگه احساسات کوچیک داشته باشیم ، قطعا نمیتونیم بر خلاف احساس دیگران رفتار کنیم و فلان سود و یا صفری که جلوی موجودی حسابمون قرار میگیره که از فلان سنگ دلی عایدمون شده رو دیگه نداریم! آدمی اصلا از اساس منفعت طلبه ، و سخته که بر خلاف جهت سودش حرکت کنه و تقریبا غیر ممکن و اگه حتی کسایی هم پیدا بشن که از ته دلشون بخوان قانون طبیعت خلاف از این بشه ، مطمئنا تعدادشون اونقدر کم هست که به جایی نرسه ! به قول خانوم انصاری دبیر ادبیات سال اول راهنماییم یه دست صدا نداره!

اوه ! از کاپشن به کجاها رسیدما! امان از این ذهن ولگرد من! افسارشو که بدم دست خودش تا ناکجاها که منو نمیکشونه!

+ چه رنجی ست لذت ها را تنهایی بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنهایی دیدن و چه بدبختیِ آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن...دکتر شریعتی

+ همیشه واسه گلی خاک گلدون باش، که اگه به آسمون هم رسید یادش نره ریشه اش کجاست.

+ واقعیت این است که کشورهای موفق بر روی ثانیه ها حساب میکنند و ما به اتلاف سالها نیز وقعی نمیگذاریم.

+ در حقیقت اگر برای یک کار غلط خود ، هزار دلیل بتراشیم ، تعداد اشتباهات ما می شود هزار و یک غلط.

+ انسان خالی از مهر و محبت همچون ماشین بی موتوری می شود که آهن پاره ای بیش نیست.

+ ویساریون بلینسکی: هیچ کس نمی تواند هیچ شاعری را بفهمد مگر اینکه چندی در جهان او غرق شود ، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربه ها و باور های او زندگی کند. . .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت   توسط هستي