تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره. . .

ممنون از یادگاری قشنگی که برام گذاشتی ، همیشه اینو گوش میدم ، به یاد تو ، به یاد بارون . . .

حدیث یاد. . .

*****

به نظر شما خدا این ذوق شاعرانه رو اشتباهی به من نداده ؟! چند شب پیش با مهراوه حرف میزدیم ، تهش هر دومون به این نتیجه رسیدیم که من خیییلی بی احساسم!! نمیدونم پس چرا میتونم شعر بگم؟! اما یه چیزی هم هست ، میشه تموم اینا رو یه طور دیگه ای هم برداشت کرد : نمیشه گفت اصلا احساس ندارم ، نمیشه گفت که بی احساسم ، فقط گاهی اوقات به خودم اجازه ی بروز احساساتم رو نمیدم ، یه جورایی جلوی تراوششون رو میگیرم ، اما تو دلم که هست! مثل خورشیدی که پشت ابره ، مثل ، مثل ، مثل احساس من! اما خب بازم یه جورایی با روحیه ی شاعری نمیخونه! چون معمولا کسایی که شعر میگن یا متن احساسی مینویسن احساساتشون کف دستشونه! و همیشه میشه فهمید که چه احساسی دارن و در چه روحیه ای هستن ، اما من . . .! به قول ایشون از ظاهر و رفتار من هیچی نمیشه فهمید! به قول خودش بعد از فلان وقت هنوز نتونسته منو بشناسه! چرا واقعا؟! بار اولی نیست که چنین چیزی در مورد خودم بهت اثبات میشه ، خیلی وقتا بوده که در یه گروهی قرار میگرفتم ، اما متفاوت از همه! این تفاوت چیز بدی نیست ، اما من دوسش ندارم! خوشم نمیاد واسه اینکه دیگران منظورمو درک کنن نیاز به یه عالمه توضیح داشته باشم ، دوست ندارم همیشه در هر مسئله ای احساس کنم که چیزی رو قبول دارم که غیر از نظر بقیه ست! خوشم نمیاد مثلا مثل چند روز پیش که سر فلان کلاس فلان بحث آزادو گذاشته بودن وقتی نظرمو گفتم با یه عالمه چشم گشاد شده مواجه بشم و وقتی مجبور میشم دلایل نظرمو بگم یا اینکه چرا اینطوری فکر میکنم از بس نیاز به توضیح زیاد هست همه خسته بشن درصورتی که اگه فقط یه ذره مثل من فکر میکردن نظرم خیلی براشون مهم و با ارزش تر جلوه میکرد ، یعنی این تفاوت ناخواسته ، حتی جلوی پیشرفت بعضی از تفکرات و عقایدمم میگیره! چیکار کنم؟!؟!؟!؟

*****

خب خدا جونم ، اینم اخرین آپ من تو سال 87 ، امیدوارم تموم بچگی ها و خامی هایی که امسال کردم رو ببخشی، امیدوارم توی سال جدید تموم مریضا شفا پیدا کنن ، امیدوارم وجدان خفته ی کسایی که قلبشون شده مثل سنگ خارا از خواب هزار ساله بیدار بشه ، امیدوارم ظهور آقا امام زمان در سال 88 اتفاق بیافته ، امیدوارم ، امیدوارم ، امیدوارم خدا! هزاران هزار آرزو تو دل کوچیک و در معنای دیگه بزرگم هست که همشونو ریختم تو یه سبد بزرگ ، دورشو با یه عالمه گل نرگس تزئین کردم ، گذاشتمش کنار تراس ، که شبونه بیارم سر سجاده و رو به درگاه تو بازشون کنم! دوست دارم خدا جونم ، خیلی دوست دارم ،

          ازت ممنونم که تو سال 87 توفیق آشنایی با مهراوه ی اهوراییم رو پیدا کردم ، ازت ممنونم که تو سال 87 عموکوچیکه ی مامانم شفا پیدا کرد ، ازت ممنونم که تو سال 87 این اتفاقا با هزار تا اتفاق خوب دیگه افتاد که الان دارن مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشن و نمیتونم همشونو بگم ،

          خدایا تو سال 87 بهترین و عزیزترین استادم فوت کرد ، کسی که همیشه حسرت میخورم ای کاش بهش گفته بودم اندازه ی تموم دنیا دوست دارم . . . تجربه ی تلخی بود خدا ، اما تو به ما فهموندی قدر کسایی که دور و برمون هستن ، کسایی که روزانه هزار بار بی تفاوت از کنارشون میگذریم و گاهی اوقات رو قلبای کوچیکشون پا میذاریم رو بیشتر بدونیم! به ما فهموندی توی دنیای کوچیکی که همتون رو توش جا دادم با صمیمیت زندگی کنین و اونقدر دور از هم نایستید که دنیای واستون اونقدر کوچیک بشه که حتی جلوی تنفس روحتون هم گرفته بشه . . . خدا جونم تو سال 87 خانوم ((س)) تقریبا احساسمو نابود کرد ! اونقدر ضعیف شده بودم که تا مدت ها نتونستم خودمو پیدا کنم و تقریبا هیچ اعتماد به نفسی نداشتم ، تا چند وقت یه مرده ی متحرک بودم ! تجربه ی تلخی بود خدا ، اما بهم فهموندی که نباید علاقه ی کسی در ردیف علاقه ی تو قرار بگیره ، بهم یاد دادی که آخر هر علاقه ای یه نقطه ی پایان هست و یاد گرفتم که هیچ وقت نباید خیلی خودمو وابسته کنم ، بهم فهموندی دنیای شاعرانه ی من اونقدر بزرگ نیست که یه قلب دیگه هم توش جا بشه !

خدای مهربونم ببین ! الان مهربونیت بیشتر از همیشه بهم اثبات شده! چون حالا که سال 87 خودم رو کنکاش میکنم میبینم بدترین اتفاق های این سال فقط 2 تا بود ، اما اتفاق های خوب اونقدر زیادن که حتی تو ذهنم هم بیش از یه ثانیه نمیتونن بمونن!

خدا جونم واسه همه ی دوستام یه دنیا شادی و سلامتی میخوام ، آرزو دارم حتی کسایی که با من خوب نکردن هم خوشبخت باشن ، دلم میخواد تو سال جدید حتی یه لحظه هم صدای گریه ی گل های آرزو از باغچه ی قلبشون شنیده نشه ، خدا یا آرزو دارم تموم آرزوهای قشنگشون برآورده بشه! واسه خودم چیزی نمیخوام ، چون بقیه که شاد باشن منم شادم ، خدایا سال جدیدم رو هر طور که دوست داری رقم بزن ، هر جور مصلحته برنامه ریزیش کن ، تو بهترین تدوین کننده ای خدا ، میدونم که همه چی که دست خودت باشه بهترین زندگی واسه هممون ایجاد میشه ، چون براستی مهربان ترین مهربانانی!

خدا جونم ببخشید وقتتو زیادی گرفتم ، ببخشید اگه زیادی آرزو کردم ، اما اونقدر مهربونی که خودم از این همه حرف خجالت کشیدم اما تو در سکوت و لبخند ، فقط بهم گوش میدی !

اما حیف که ما بنده ها قدر مهربونیتو نمیدونیم ، نمیگم همه ، اما با جرئت میتونم بگم اکثرا! خود من که خیلی وقتا شده که در اوج خوشی ها یادم رفته که تو هم در کنارم هستی ، اما همیشه در اوج ناراحتی ها دوباره رو به درگاه تو نشستم! خیلی وقتا شده که فراموش کردم واسه ی چی توی این دنیا پا گذاشتم و مشغول اموری شدم که از ریگ بیابان هم بی ارزش ترن ، خیلی وقتا شده که بی توجه به هدفی که دارم و یا برام تعیین شده راهی رو در پیش گرفتم که حتی فکر کردن به اون راه هم گناهه ، اما مگه خودت نگفتی ما جایزالخطائیم؟ درسته عقل آدما رو اونقدر جامع آفریدی که با تموم پیشرفت هایی که در تمامی علوم داشتیم هنوز هم نتونستیم از تمومش استفاده کنیم ، اما خدا ، چنین عقلی بیشتر واسه ی امور دنیاست ، نه امور عرفانی ای که فقط خودت میتونی اونا رو بفهمی ، پس به ما حق بده اگه گاهی پامون لغزید ، حق بده اگر بنده ای شدیم که نباید میشدیم ، بهمون حق بده که کسی بودیم که نباید میبودیم! با وجود تموم این خطاها هنوز هم همه دست یاری به سوی تو دراز میکنیم خدایا ، مگر نه که تو بهترین بهرترینی خدای من ؟ پس خدایا ما رو ببخش و از گناهامون بگذر که جز سر کوی توی ملجاء دیگری نداریم ، بازم میگم ، هزاران بار ، ده ها هزار بار ، صد ها هزار بار ، بی نهایت میگم دوست دارم ای بهترین کاتب سرنوشت!

سال 87 گذشت ، سال جدید پیش روی ماست ، آیا واقعا اونقدر قلبمون پاک شده که بتونیم بنده ی خوب خدا بشیم؟ واقعا اونقدر با خودمون پیش رفتیم که قلبمون در عنفوان سال جدید بتونه از تموم زشتی ها پاک بشه؟ واقعا اونقدر در دنیای تفکر و عرفان غرق شدیم که در سال جدید فقط توشه ی خوب جمع کنیم؟ خدایا کمکمون کن که جز در راه تو قدم دیگه ای برنداریم ،

و در این مطلع بهارین سال 88 ، تمامی احساسم قاب نرگسیست ، تقدیم به زیبایی وصف ناپذیر تو خدا ، کمکم کن ، کمکمون کن که بتونیم به آرزوهای عرفانیمون جامه ی تحقق بپوشونیم ،آمین ، یارب العالمین. اللهم عجل لویک الفرج.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت   توسط هستي  | 

سلام . خوبین ؟؟؟ بابا من به کی بگم دلم واسه بچه های نتی می تنگه؟ به کی بگم میخوام سر به تن این درس لعنتی نباشه؟ به کی؟؟؟ ها؟؟؟ چی بگم از این درسا ، چیزی نگم بهتره!! میل شدیدی دارم که نخونم ، اما نمیشه! در کل من هروقت نسبت به چیزی انرژی منفی پیدا میکنم بیشتر کشیده میشم طرفش!

بالاخره من این خریدای عیدمو کردم! امروز به محض اینکه از کلاس برگشتم به همراه ددی و مامان و علی رفتیم خرید! منتها اولش سر جاش یه خورده به اختلاف نظر رسیدیم ، که در نهایت نظر ددی پذیرفته شد و رفتیم نظر. (نظر منو هم بیخیال!) تو یه مغازه یه پسره بود شدیدا بد نیگا میکرد! تازشم از اول تا آخرش وایساده بود با دوتا دختره ی (استغفرلله) آخه دختر این هم وضع بیرون اومدنه؟ وایساده بود با اینا حرف میزد و هردفعه یه قیمتی هم به ما میگفت! مامان هم حرصش گرفته بود ، دستمو کشید بیرون! به همراه ما ددی و علی هم اومدن. این از اینجا! بعدش رفتیم یه مغازه ی دیگه ، دوتا پسره بودن با یه آقایی که از اون دور میشد بفهمی چقد باشخصیته! ادب حرف زدنش منو گرفت نافرم! که بعضیا که این روزا خیلی حرصم میدن در گوشمون فرمودن این زن داره ها! خیلی بد نیگاش کردم که خودش از رو رفت!! خلاصه زیاد لباساشون قشنگ نبود ، اما مامان مجبور کرد که یه روسری بخرم! آخه مامان من یه جایی که میره خرید اول نیگا به ادب فروشنده میکنه ، اگه خوشش اومد حتی آشغال ترین جنس رو هم میخره ! اما اگه خوشش نیومد پالتوی ملکه ی فلان کشور هم باشه نمیخره!! حالا جالبه من هنوز مانتو نگرفته روسری خریدم!!اونم چه رنگی؟؟؟؟! لیمویی! این دیگه ته اسکولی بود و ددی کلی بهم خندید. بعدش رفتیم وحدت ، از مانتوهاش اصلا خوشم نیومد.اه. بعدشم یادم نمیاد کجا رفتیم اما از دور یه مانتو دیدم که به رنگ روسریم میخورد ! (معمولا روسری رو از رو رنگ مانتو انتخاب میکنن دیگه؟!) مانتوهه لیمویی رنگ بود ، البته جلف نبودا ، رنگش خیلی ملیح و کم رنگ بود ، خوشم اومد ، پوشیدمش ، خریدیمش! داشتیم میرفتیم که چشمم افتاد به یه مانتوی صورتی رنگ ، اینم یه رنگ خوشگلیه ! چشممو گرفت ، پوشیدمش ، خریدمش! داشتیم میرفتیم ، از دور یه مانتوی نقره ای رنگ هم دیدم ، خوشم اومد ، دختره گفت این مشخصه سایز شماست ، منم نپوشیده گرفتمش! دیگه مامان در چشامو گرفت که برم بیرون و چشمم یه چیز دیگه رو نگیره! از پاساژ که رفتیم بیرون دیدم اون ور خیابون یه مغازه  ی عروسک  فروشی هست! من که عروسک از سنم گذشته فقط خواستم یه نیگایی بندازم ! مامان و بابا رفتن تو ماشین ، من و علی رفتیم تو مغازه ! واااااای ، شاسخین! علی گفت اه اینکه مث شاسخین خودته؟ گفتم نخیرم اون تو دلش قلب داره این ستاره داره! راشو گرفت رفت اونور ، منم شاسخینه رو + تدی + یه نینی خوشگل که دلشو فشار بدی میگه دوست دارم مامان خریدم! ددی که خریدا رو دید خیلی بدددددددد نیگا کرد! منم پرروتر ، گفتم خب بابا واسه شما خریدم!! اونم بیخیال شد! بعدشم رفتیم واسه علی و مامان و آخرم واسه بابا خرید کردیم و رفتیم خونه ، کیف و کفش نگرفتم چون یه کوه کیف مهمونی دارم ، کفش هم عموحسینم تابستون از کویت آورد برام.

الان شدیدا تحریک شدم برم سراغ وزنه ، وااااااااااای!!! 54 کیلوووو . اوف. من کی 4 کیلو زیاد کردم؟ هااان؟ یکی سریع جواب بده وگرنه همین حالا این وزنه رو توسر علی خورد میکنم!

یه چیزیم یادم رفت ، من شدیدا از سفره هفت سین و مخصوصا ماهیش بدم میااااد. اه! حالم از این ماهی قرمزا بهم میخوره ، از بوشون شدیدا احساس دل پیچه پیدا میکنم! امسال هم برخلاف میلم دوباره ماهی خریدن. یادمه پارسال سفره هفت سین که چیدن به بابا گفتم یا اینجا جای منه یا این ماهیا ، ایشون هم فرمودن جای ماهیا! منم روم کم شد نشستم سر سفره ، اما تا 5 روز بعدش که جفتشون مردن لحظه شماری میکردم! سنگ دلم- نه؟!

الان که دارم آپ میکنم یه مرده اومده خونمون ، میخواد تو گلدونای حیاط گل بکاره ، مامان ثانیه به ثانیه داد میزنه بیا بیرون ببین کدوم گلو تو کدوم گلدون بکارن! نمیخوام برم خب! خب حال ندارم روسری بپوشم برم بیرون ، چرا هیچ کس درک نمیکنه؟ هان؟ مامان داره به حد فرابنفش میرسه! برم!

-رفتم و الان برگشتم. مارشال و میلاد هم اومده بودم خونمون ، اینا کی انقد بی سر و صدا اومدن که من نفهمیدم؟ دوتاشون وقتی منو دیدن زدن زیر خنده! گفتم چیه فرشته ندیدین؟! میلاد گفت برو تو آینه یه نیگا به خودت بنداز! توجه کردم دیدم روسری نارنجی ، مانتوی طوسی ، شلوار راحتی صورتی ، دمپایی زرد!! مرده بودم از خنده ، از خجالتم نافرم سرخ شده بودم! سریع رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون ، سه تایی یه عالمه سر به سر گل کاره گذاشتیم ! بنده خدا هم مرده بود از دستمون از خنده ، هم گیج شده بود و گلا رو اشتباه میکاشت! تازه شانس آورد المیرا همراهمون نبود وگرنه . . . اوف!

و یه چیزی دیگه اینکه مهراوه عسلی قربون این کامنت خصوصی دادنت و میس زدنت و اس دادنت بشم! منم امروز که داشتم خدافظی میکردم حس عجیبی داشتم! میدونی وقتی بهت گفتم حیف که وسط خیابونیم و گرنه . . . منظورم از وگرنه چی بود؟ وگرنه داد میکشیدم دوست دارم! نخند خب! جدی میگم! ولی ای کاش پسر بودی ، خودم میومدم خواستگاریت!!! خدایا دوری ایشون رو تا 14 فروردین واسه ما آسون کن. آمین!!

بوی خوبی میشنوم ، بوی بهار! چقدر منتظر اومدنت شدم و حالا تو اومدی ، با یه بغل گل نرگس و یاس ، یه سبد ارکیده و ، یه هدیه! هدیه ی امسالتو خیلی دوست دارم ، چیزی رو بهم دادی که همیشه دنبالش بودم! خدایا 1 سال دیگه هم از عمرم گذشت ، واقعا تو این 1 سال چیکار کردم؟ چند تا دلو شکوندم؟ چند نفرو رنجوندم؟ چندتا گلو زیر پام لگد کردم؟ خدایا چند بار به خود تو پشت کردم؟ شرمنده م روم سیاه ، بدجور به بزرگواریت حسودیم میشه ، ببخش که چند وقتی نمازمو نمیخوندم ، ببخش که سر قضیه ی ..... اونطوری رفتار کردم ، ببخش که ، ببخش که ، ببخش که. . . ببخش خدایا! جبران میکنم!

عیدتون پیشاپیش مبارک ، شرمنده که زیاد نمیتونم به کسی سر بزنم! تا تابستون رو اینطوری با من بسازید ، به جان خودم جبران میکنم! تنها چیزایی که واسه تک تکتون آرزو میکنم شادیه و سلامتی و توکل! این سه تا که باشه خود به خود همه چیز حل میشه. . .

 

+ واقعا اینکه در رهگذر نوسانات و فراز و نشیب های اقتصادی ، فرصتی بدست آمده تا ثروتی بیاندوزیم و شمارش صفر های مقابل موجودی حساب های بانکی مان نفس ها را به شماره بیاندازد ، می تواند اصالت و شرافت را برای ما به ارمغان آورد؟؟!!

+ نشانه های ارزش ما درجه ی مصرف کنندگی و خودپروری ما نیستند ، بلکه درجه ی دانش ، تخصص ، مهارت و سازندگی ما هستند که با تلاش و کوشش بی حد آنها را بدست آورده ایم(؟)

+ دیکته ننوشته غلط ندارد.

+ وقتی که میخواهیم کاری را انجام دهیم ، راهش را پیدا میکنیم و وقتی که نمیخواهیم ، بهانه اش را و چه بهانه ای بهتر از بد شانسی و بداقبالی و در چارچوب عامیانه ، تقدیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت   توسط هستي  | 

 

منو درگیر خودت کن ، تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من ، با حجومت روبرو شه

بی هوا ، بدون مقصد ، سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام

من مات تصویر توام . . .

تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا ، تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .

صدای ترانه که در سالن میپیچید ، بی اختیار سردم شد! فنجان قهوه را به لبم نزدیک کردم و با بغضی فروخورده غرق در رویای پر ابهامی شدم که جای جایش برایم کهنه بودم ، من مات تصویر توام. . .!

*****

بازم مثل همیشه برگشتی نیگام میکنی! بهت میگم چیه؟ چرا اینطوری بهم زل زدی؟ جواب نمیدی و بازم نیگام میکنی ، یکم دیگه که میگذره حوصله م سر میره ، میخوام پاشم برم اما نمیذاری! دستتو میذاری سر شونه م و میگی بشین ! میگم چه عجب ، بالاخره یه چیزی گفتی! میگی وقتی چیزی ندارم بگم ، واسه چی بیخود حرف بزنم؟ حرصم میگیره! بازم مثل همیشه سرت داد میکشم : اگه کاری نداری پس واسه چی میگی بیام اینجا؟ میخندی! اما از بس تصنعیه بیشتر شبیه به یه دهن کجی زشت میشه تا خنده ! بهم میگی تو چطور تموم اون لحظه هایی که روی همین نیمکت ، روبروی همین درخت ، پشت همین استخر ، توی همین حیاط داشتیم رو یادت رفته؟ بازم میخوام پاشم برم ، بازم نمیذاری! داد میزنی جواب بده! حرفی ندارم که بگم ، مجبوری میگم : فراموشی ای درکار نیست! یه شوق محسوسی میدوه تو چشمای عسلی رنگت : پس چرا وانمود میکنی که فراموش کردی؟ به حرمت صداقت قسمت میدم نذار روی اون همه شادی خاک بشینه! حالت صورتم تغییر میکنه : تو از من چی میخوای؟ صاف و محکم میشینی و میگی: برگرد به گذشته ! میخوام مثل قبل باشی! قبل از اینکه دوباره مانعم بشی پا میشم و پشتمو بهت میکنم و درحال رفتن میگم : چیزی که تموم شده جایی واسه شروعش نیست ! متاسفم! توام دنبالم میای و با غم عمیقی میگی: پس اون دوبیتی چی میشه؟ اون همیشه رو تن همین درخت میمونه ، اونو که دیگه نمیتونی انکار کنی! با بی تفاوتی شونه بالا میندازم و چیزی رو میگم که مدت ها پیش باید میگفتم : از اولش هم نخواستی بفهمی تو قلب من هیچی نبود و حالا هم نیست! دیوونه! داد میزنی : اگه دیوونه نبودم که . . . با خشم نیگات میکنم و میگم : اگه دیوونه نبودی چی؟ چی میخوای بگی؟  صدات شکسته ، دو سه قدم عقب میری و میگی : هیچی! المیرا و مارشال از اون سر حیاط صدام میکنن! عصبانی و با خشم میگی : بازم این دوتا مزاحم ! جو موجود واقعا برام سنگین شده ، میگم : مزاحم نه ، فرشته ی نجات! با خنده و احساس راحتی میرم طرفشون ، و تو صدام میکنی ! یه بار ، دوبار ، سه بار ، حالا دیگه داری داد میزنی ! اهمیتی نمیدم و میرم ، توام پریشون میشی و میری تو اتاقی که ته حیاطه ، بازم مثل همیشه دفترتو رو نیمکت جا گذاشتی ! ردتو چی؟ چیزی اینجا نیست ، از اولش هم نبود! حیف که نمیخواستی ببینی! متاسفم !هربازی ای یه برنده داره یه بازنده ، متاسفم که برنده ی این بازی تو نبودی! ولی بدون که منم نبودم . بازی ما از هردوطرف واگذار شده بود!

*****

دیروز مغزم واقعا خسته شده بود . به مامان گفتم و اونم پیشنهاد داد که بریم پارک و  یه خورده قدم بزنیم ، با کمال میل پذیرفتیم و باهم رفتیم . توی پارک داشتم با مامان درمورد یه مسئله ای حرف میزدم ، که دیدم یکی از این فالگیرا نشسته رو زمین و چهار تا دختر هم دورشن ! رفتم کنارشون گفتم چیکار میکنین؟ یکیشون گفت :نمیبینی؟ داریم فال میگیریم دیگه! گفتم :و هدفت؟ این دفعه خود زن فالگیره گفت خانوم دختر میخوای فال تو رو هم بگیرم؟ یه آینده ای برات بسازم که کیف کنی! عصبانی شدم! به دخترا گفتم حیف عقلی که ازش استفاده نمیکنین! هیچ فکر نکردین این اگه این آینده ی رویایی رو میتونست رقم بزنه سرنوشت خودش بیش از یه فالگیر میشد که مجبور شه واسه یه تک تومنی از صبح تا شب قاپ شما زود باورا رو بدزده؟ واقعا که ! فالگیره گفت: خانوم دختر فال نمیخوای چرا جلو خوشبختی اینا رو میگیری؟ یکی از دخترا گفت: این راست میگه بچه ها ، بیاین بریم! دو تا دیگه هم همراهش رفتن و یکیشون موند. یکی از همونا که داشت میرفت صدا زد: نازی؟ بیا پس! تو نمیای؟ جواب داد: دیوونه ها من خوشبختی رو با دستای خودم پر نمیدم و نشست روبروی فالگیره! همون دختره دوباره گفت: خاک بر سر احمقت! و رفتند.

مامانم دستمو کشید و گفت بیا بریم! دوباره نخود شدیا! دنبالش رفتم و بلند گفتم: متاسفم واسه کشورمون که پر شده از این افکار پوچ! همون دختره که اسمش نازی بود گفت: بابا عــــــاقــل! انقدی شد که مامانم دستمو کشید و هلم داد جلو ، وگرنه دعوا میشد!

واقعا نمیفهمید یا خودشو زده بود به خریت یا فقط قصد داشت چشماشو رو واقعیت ببنده؟ فکر کنین ، تعیین سرنوشت آدم بدست یه فالگیر!

*****

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .

. . . . .

معذرت نوشت: بخدا فقط میتونم چهارشنبه ها و گاهی اوقاتم پنج شنبه ها نت بیام ، شرمنده اگر وقت نمیشه پیشتون بیام یا به آپاتون نمیرسم یا خیلی دیر میرسم! تابستون همه رو جبرام میکنم.

خطاب نوشت: فدات بشم پریس جونم که انقدی این روزا عجیب شدی!

. . . . .

+ انگار همه ی آدم ها قابل خرید و فروش میشوند ، ولی فقط قیمت ها فرق میکند.

+ در میان جامعه ی خوش باوران ، این مهم نیست که کسی حرف خوب و معقول و هرچند تلخ و سنگین بزند ، مهم این است که خوب حرف بزند.

+ یقینا اگر حرفی برای گفتن ، طرحی برای ارائه و هنری برای آموختن در چنته داشتیم ، خود را زیر چتر نام دیگری پنهان نمیکردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت   توسط هستي  | 

روزای خوبی رو میگذرونیم ، پر از خنده و شادی ، بر خلاف چند وقت قبل! تعطیلی هم حسابی بهمون ساخته و دست کمش بیست کیلو آب زیر پوستمون نشسته!

به یه باور خیلی قوی ای رسیدم ، ما آدما اگه همدیگه رو نداشتیم میمردیم! من یکی که اینطوریم . . . یعنی خوب که فکر کردم دلیل شارژی الانم فقط بخاطر آدمای زیادی هستش که دور و برم اند و دوسشون دارم و دوسم دارن! قبلا که زیاد رو فرم نبودم دقیقا زمونی بوده که ارتباطم با بقیه کم شده بود ! آدما بر اساس یه میل طبیعی دوست دارن که با هم رابطه برقرار کنن! و من به این باور رسیدم که اشتباه میکنن کسایی که میگن با وجود این همه دوست و آشنای دور و برمون تنهاییم ! درسته که ممکنه روح بیقراری داشته باشه که نتونه یه نوع همزاد پنداری با محیط اطرافش و ارواح مجاورش داشته باشه ، و همین رو همون بهونه میکنه واسه انکار اونها و این قسمتشو قبول ندارم! پس هیچ وقت تنهایی رو باور نداشتم و ندارم! ما هرچیم که تنها بشیم کم کمش بالاخره یه نفرو داریم که به درد دلمون برسه ! حتی اگر همون یه نفر هم نباشه خدا که هست! خدایی که عشقمه ، دوسش دارم! قدرشم میدونم!

خدا خدا دوست دارم

*****

ترانه را مثل کف دستم می شناختم . مثل لالایی مادری برای بچه اش ، آرامم میکرد:

وقتی صدای بارون میپیچه توی ناودون

پر میکشه پرستو به زیر طاق ایوون

وقتی پرنده ی صبح رو شاخه ها میشینه

خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل میچینه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه

دستای خیس بارون میمونه روی شیشه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره

آوازه گریه هاتو ، به یاد من میاره

بعد تو دست بارون ، رو شونه های گل نیست

رو شاخه ی اقاقی جا پای سبز گل نیست

چشمهایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم. زیر لب زمزمه کردم: حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره. . .

با باران خواهم بارید

*****

دوشنبه زنگ آخر که خورد ، خسته و کوفته راهی خونه شدم . . . منتظر تاکسی که وایساده بودم یه پسره در فاصله ی دو سه متریم وایساده بود . تیپ و قیافه ی واقعا مضحکی داشت ! میخواست تیپ بزنه اما دهاتی بازیشو بیشتر نشون داده بود ! همه چیزش در تناقض و تضاد بود . . تازه بیشتر از همه موهایی که سیخشون خوابیده بود آدمو به خنده وامیداشت ! برگشت نیگام کرد ، فکر کرد مثلا دارم بهش علامت میدم ! سریع رومو برگردوندم ، اما سنگینی نیگاشو حس میکردم! یه تاکسی که اومد ، سریع سوار شدم ! تاکسی خالی خالی بود اما فهمیدم پسره هم میخواد بیاد عقب! قبل از اینکه سوار شه سریع به راننده تاکسی گفتم آقا بهش بگید جلو بشینه! به محض اینکه پسره سوار شد راننده هم گفت آقا پسر جلو که خالیه ، بیا اینجا بشین ! پسره هم خورد تو ذوقش و رفت جلو . . . یه نفس راحتی کشیدم. یه خورده که شد دیدم وااااای! راننده تاکسیه که خودشم جوون بود داره از تو آینه لبخند تحویل میده!! حسی که اون لحظه داشتم اصلا قابل توصیف نیست ! هم یه حس مشمئز کننده و زننده پیدا کرده بودم از این دوتا آدم ، هم به بابام بد وبیراه میگفتم که چرا نیومد دنبالم ، هم از پستی و کثیفی جامعه مون حالم داشت بهم میخورد ، هم از چرت و پرتی این اتفاقا خنده م گرفته بود . . .! فکر کنین همه ی این حسا همزمان با هم آدمو چه شکلی میکنه! ولی خب اونقدی حرصم گرفت که میخواستم پیاده شم ، دیدم فقط پنج تومنی دارم و اصلا خورد همراهم نیست ! یه پنج تومنی دادم راننده ، گفت خانوم اینجوری که تا فردا صبح باید خورد تحویل بدم که ! بسکه حرصم گرفته بود ازش گفتم برو بنداز تو صندوق صدقات شاید خدا شفات داد! بعدشم محکم درو کوبیدم بهم و رفتم !!

آی آی زندگی ! میبینین چطوری میچرخه و ما رو هم به چرخوندن وا میداره؟!

رسم خوشایندیست!

*****

خونه مامان طلانم بودم ، تو همون اتاق طبقه ی بالا ، ضبط روشنه و همون آهنگ همیشگی :

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

نیگا کردم به در و دیوار اتاق ! پر از کاغذ دیواری هایی که هر قسمتش هزار تا خاطره رو واسم تداعی میکرد ! اتاقی که فقط مال من بود و هیچ کس نمیتونست توش قدم بذاره ! یه قسمتیش پر خط خطی ؛ یادمه اینو روزی کشیدم که . . . یه قسمت دیگه ش یه شعری که با ذغال نوشته بودمش ، یادته اونوقتی که مینوشتمش فقط به فکر تو بودم! ؛ یه قسمت دیگه ش کلی حروف انگلیسی و شکلای رمزی ، هر قسمتش هم پر شده بود با هزار جور حس و فکر ! یه قسمت دیگه فقط درد دل ، یادمه روزی که مینوشتمشون ، یادمه نوشتمشون چون تو رو ناراحت کرده بودم! هنوز نمیدونستم نسبت بهت چه حسی دارم ! گیج و سردرگم بودم ، صدام میزدی اما جوابتو نمیدادم! آخرشم هر قسمتی از کاغذ دیواری که مربوط به تو میشد رو پاره کردم ، حالا رو دیوار دو سه تا جای خالی به چشم میخوره ، نیگاشون میکنم و میخندم! میرم جلوی پنجره ، بارون تازه قطع شده ، با نشاط و شادابی هوای بعد بارونو میکشم توی ریه هام ، یه صدایی  میشنوم ! تو کوچه رو که نیگا میکنم دوتا پسره وایسادن ، یکیشون میگه بو نکش تموم میشه ها! اون یکی جواب میده خفه شو خرمگس! چندشم میشه ! بعضی ها واقعا بی شخصیتن ! پنجره رو میبندم و دوباره غرق میشم توی کاغذای دیواری ،

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت   توسط هستي  | 

دیوونه ی روانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چرا وبلاگتو حذف کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. . .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت   توسط هستي 

سیلام!

happy valentine

والنتاین امسال از همیشه واسه من خاطره انگیزتر بود ، کادو اصلا ندادم ، به هیچ کس! اما خب زیاد گرفتم که فقط سه تاش رو میگم چی بود!

دایی رضام یه کادوی خیلی خوشملی خریده بود ، یه قلب پارچه ای بزرگی بود در ابعاد تقریبا 30 . 40 که اینو که باز میکردی توش یه قلب دیگه بود ، دوباره اونو که باز میکردی یه قلب دیگه و تقریبا پنج تا قلب تو در تو بود ، اون اخرین قلبو که باز میکردی یه گاو کوچولوی سفید رنگ بود که گوشهاش هم صورتی رنگ بود ، فشارش که بدی میگه  happy valentine  ! انقد خوشم اومد ، خیلی خوشگله. مرسی دایی گلم/

بعد مهراوه جونمم یه جعبه ی تلقی بود که توش یه قلب قرمز رنگ بود با یه خرس کوچولو که روش نشسته بود ، اینم خیلی خوشم اومد . آخه از شب قبلش میگه شنبه حتما بیا تو اون کلاس خالی طبقه بالا ، کار مهمی دارم! موندم چه کاری؟! گفتم نامردی اگه نگی چیکار! بعدش خودم دوباره گفتم الان یه حدسایی زدم ، حدسم به همین کادو بود! که خودش گفت درمورد رفتارای این چند وقتته ، میخوام اتمام حجت کنم! منم خودمو اماده کردم واسه یه کامیون فحش ! وقتی کادوشو داد نمیدونستم باید بخندم ، تشکر کنم ، جواب بدم ، دفاع کنم ، اصلا مونده بودم!!! خلاصه حس اون وقتمو هروقت یادم می افته خنده م میگیره!!! ممنونم مهراوه جونم

یه کادویی هم پست آورد ، یه رز مخملی خیلی خوشگل بود که روش با نخ طلایی نوشته بود تقدیم به بهترینم ! هیچ آدرس فرستنده ای هم نداشت ! مونده بودم این از طرف کیه! خلاصه تا شبش تو خماریش بودم ، شبشم یه اس مس از یه شماره ای اومد که نمیشناختمش ، نوشته بود هدیه م بدستت رسید؟ والنتاینت مبارک! دیگه از شدت فوضولی در حد انفجار بودم! جواب دادم یا خودتو معرفی میکنی یا آرزو میکنم کچل شی! گفت تو خماریش بمون!!! انقدی حرصم گرفت . . . که دیگه نزدیکای ساعت 12 بود که اس مس زد من الهامم! فکرشو بکنین ادم از یه دوستی که خیلی براش عزیز بوده و حدود 6 سالیه که ازش خبر نداره ، یهو روز والنتاین کادو بگیره و شبشم اس مس!!! یه حس خاصی پیدا کردم که نمیتونم توصیفش کنم! بهش گفتم دختر تو کجایی؟ شماره و آدرس منو از کجا آوردی؟ گفت چون احتمال میدادم که دیگه اون خونه قبلی و اون شماره رو نداشته باشی همه رو زنگ زدم از المیرا پرسیدم. . . یه زمونی با این دوستم خیلی جور بودیم ، همیشه هم با هم بودیم ، تا اینکه بخاطر ماموریت باباش رفتن بندر عباس و تا 6 سال هم هیچ خبری ازش نشد! اما الان دوباره برگشتن! نپرسیدم چرا رفتی و دیگه هیچ سراغی هم نگرفتی چون نمیخواستم اون لحظه های قشنگو بعد از 6 سال بی خبری خرابش کنم! مرسی الی جونم/محبتتو عشق است

این 3 تا کادو یه جورایی خاص بودن! واسه همین نوشتمشون . . .

یه اس مس تبریک هم از طرف یه کسی اومد که انتظارشو اصلا نداشتم ! یعنی حتی فکر نمیکردم واسه همچین کسی وجود داشته باشم ، چه برسه به اینکه بخواد والنتاینم تبریک بگه!

شنبه ددی و مامان و علی میخواستن برن خرید ، واسه عید . منم میخواستم برم اما چون از طرف مدرسه جشن داشتیم نرفتم . . . یعنی بخاطر جشن که نبود ، بخاطر یکی از بچه ها بود ! خلاصه نرفتم و رفتم جشن! برخلاف انتظارم خیلی خوش گذشت . . .آخه من اصلا حوصله ی جشن و اینجور برنامه ها رو ندارم . یعنی بدم میاد بشینم و بیان برام برنامه اجرا کنن! این یه جور رفتار عجیبیه که دارم اما حس میکنم همچین جاهایی (( نشستن و گوش دادن)) به ادم تحمیل میشه! یعنی از اول تا اخر فقط باید بشینی و این برنامه رو ببینی و هیچ قدرت انتخابی هم وجود نداره . . .

4 شنبه حدود دو ساعت تموم منتظر یه کسی بودم! باید میومد دنبالم که میرفتیم جایی . قبلا از انتظار کشیدن خیلی بدم میومد! اما وقتی حدود یک ساعت و نیم از اون دو ساعتو به هزار بدبختی گذروندم ، نتیجش شد یه اعصاب متشنج و آماده ی انفجار ، یه قیافه ی شطرنجی و 10 تا ناخن از ته جویده شده!! نشستم با خودم فکر کردم بیکارما ! اومد که اومد ، نیومدم مهم نیس! بعدشم رفتم تو فکر درمورد این انتظاره ، چیز خیلی جالبیه ها! یکی از وجوهی که تو دنیای ما قربانی شده! انتظار نه کسی یا چیزی رو داشتن ، بلکه خود نفس انتظار با ارزشه ؛ انتظار یعنی نپذیرفتن وضع موجود و حفظ نیروی آرمان خواهی انسان! شما هم یه خورده بهش فکر کنین ، قطعا به چیزای جالبی میرسین! اما به قول "پل سیمون" انسان امروز منتظر هیچ چیز نیست ، بجز رسیدن مترو!!

راستی سر کلاس زبان هم یه سوتی به معنای واقعی فجیع دادم ، بحث آزاد که گذاشته بودن ، یه موضوع جالبی بود که چیزای زیادی ازش میدونستم ، دیگه به قول محبوب رفتم رو منبر و هی حرف زدم ، هی حرف زدم ! تا جایی که خودم فهمیدم باید ساکت شم ! دبیر زبانه هم که یه خانوم بامزه ایه و من دوسش دارم حرفام که تموم شد گفت موفق باشی هستی جون! منم گفتم چشم!!!!! اولش یه خورده هاج و واج نیگام کرد و بعدش که خودش خنده ش گرفت ، کلاس هم زدن زیر خنده و تا چند دقیقه هی اونا میخندیدن و منم به رنگ طیف رنگین کمون در میومدم!!

امروز سوار اتوبوس بودم ، یهو سر چهار راه یه نیسانه پیچید جلوی یه پرایدی که راننده ش خانوم بود ، من فکر کردم الان خانومه سکته میکنه !  اما برخلاف انتظارم از ماشینش پیاده شد ، با حالتی خیلی خشانت انگیز ناک رفت طرف نیسانه ، وسط چهار راه کفششو درآورد و بعدم با لنگه کفش افتاد به جون نیسانیه و دو سه تا لگد هم به در ماشینش زد !!! تا جایی که نیسانیه که مرد هم بود پاشو گذاشت رو گاز و در رفت!! حالا تصور کنید کل چهار راه پر ماشین بود و همه وایساده بودن نیگا میکردن!! تا جایی که همه از ماشیناشون پیاده شدن و خانومه رو تشویقش کردن حتی مردا!! واقعا دل و جرئت و شجاعت خانومه برام ستودنی بود!! خوشم اومد ازش ، ایول.

مامانی عزیزم تفلدت مبارک! خیلی دوست دارم ، میمیرم واسه زحمتات ، همیشه به یادتم ای پری آسمونی

+ از این ثانیه به بعد بنده متاهل میباشم! با مهراوه ازدواج کردم!!! جالبه از یه طرف شوهر فرشته ام ، از طرف دیگه زن مهراوه!! شفته بازی که میگن یعنی این!

+ شعرای حمید مصدق رو عاشقانه میپرستم.

+بوس

+بابای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت   توسط هستي  |