تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور

سلام. . . . دلم تنگ شد! برمیگردیم!

اول از همه دلیل بهم ریختنم رو بگم و اینکه چی بود که مجبورم کرد این همه فکر کنم!

:

چند روز پیش فرصت خوبی پیدا شد واسه کندوکاو یه رفتاری که جزء شخصیتم شده.... یه رفتاری که برام تبدیل شده به عادت و متاسفانه اصلا عادت قشنگی نیست.... یعنی شروع کردم همه رو از اول واسه یه کسی گفتم... تموم حسایی که وقتی این رفتارو دارم میاد سراغم و یا همه ی هدفای احتمالی که ممکنه از این کارا داشته باشم.... یه چیزی برام جالب بود ، در حین تعریفشون که بودم خودم به یه نکته هایی میرسیدم که قبلا هیچ وقت نتونسته بودم کشفشون کنم...چیزایی رو میفهمیدم که قبلا همیشه از درکشون عاجز بودم! چیزایی که از بس تکرارشون کردم همه رو از حفظم... یه چیزی هست! من خیلی مغرورم...خیلی و تقریبا بیش از حد... یه جورایی وقتی میبینم کسی قبولم داره میرم یا تو یه موقعیتای خاصی قرار میگیرم میرم تا اوج و دیگه اون خود واقعیم محو میشه.... درکش ، لمسش ، و فهمش خیلی مشکل میشه! و همینه که گاهی خودمو نمیشناسم! مثل الان...چند روزه نگاه چشمام خیلی تغییر کرده! اون حس نگاه دختر توی آینه رو نمیشناسم.... یه چیزی تو حالت چشمام گم شده که نمیدونم چیه اما هرچی که هست چشمایی که قبلا ازشون هزار تا حرف میشد بفهمی حالا تبدیل شده به دوتا گلوله ی شیشه ای که کارشون فقط و فقط دیدنه! نمیدونم اون چیه که حالا گم شده اما میدونم چیز مهمیه... واسه همین نمیتونم نگاهای صاحب عکس آینه رو بشناسم! نه تنها نگاهاشو بلکه خودش هم واسم غریبه شده... هرچی سعی میکنم بیشتر بهش نزدیک بشم احساس میکنم بیشتر ازم دور میشه! دلیلشم اینه که من و اون هیچ جور قابل جمع  نیستیم! اون کجا من کجا... این هستی چند رنگ کجا و اون هستی صافو ساده کجا ! اما نه میشه بهش نزدیک شد ، نه میشه ازش فرار کرد...میدونم باید بهش نزدیک شم! باید بشناسمش ! باید باهاش رفیق شم تا ببینم واقعا کیه! کیه که سعی داره خودشو به زور بشونه تو قلبم... اما اونقدر زرنگه که میدونه اگه بشناسمش زشتیای شخصیتش برام مشخص میشه! اونوقته که واسه همیشه طردش میکنم...خیلی سعی کردم بفهمم واقعا کیه اما نمیشه! نمیتونم! یه چیزی این وسط مانعه که نمیدونم چیه اما نمیذاره با خودم و دختر توی آینه کنار بیام!... واقعا ضربه ای که گاهی آدم خودش به خودش میزنه دیگران هیچوقت نمیتونن بزنن! . . .

(( با تو ام دختر پرروی مغرور ، توئی که انقد سعی در شکستنم داری ، ازت متنفرم...خیلی زیاااد!

با توام دختری که نمیدونم چطوری بگم دوست دارم...با توئی که واقعا تموم زندگیمی! تو دلمی خیلی زیاااد! )) همتون میدونین کی رو میگم!

اینا 2 نفرن در اطرافم... یکیشون در نهایت خوبی و دیگری واقعا منفور و مشمئز کننده... میبینین دنیای اطرافمون رو؟ آدمایی که همشون از یه خاک و یه گل آفریده شدن چقدر با هم فرق دارن. . . چرا ما گاهی اصل خودمون رو فراموش میکنیم؟ چرا ما که هممون از یه اصلیم تا یه خورده بزرگ میشیم دنیامون و افکارمون و شخصیتمون کاملا متفاوت میشه...؟ حالا باز اگه همه خوب میموندیم یه چیزی...اما چرا گاهی روح خدایی ای که درمون دمیده شده رو به لجن میکشیم؟ درسته که دنیا بر پایه ی تفاوت آدما استواره ، اما نه تا این حد ! نباید تفاوت رو بر پایه ی دور شدن از اصل ببینیم! میدونم که آدما با هم متفاوت اند و باید این تفاوت هم وجود داشته باشه....اما نه تفاوتی اینطوری! نه تفاوتی که از زمین تا آسمون بین دو تا آدم وجود داشته باشه. . . درسته این نظر شخصی من در مورد این دو نفر هست ولی خب باور ما از دیگران هست که به شخصیت اونا شکل میده و شخصیتی که من از اونا برداشت کردم اینه ! اینم میدونم که دنیا همیشه مامن خوب و بده و همیشه تضادهای زیادی وجود داره . . . اما چرا واقعا؟ چرا ما آدما گاهی انقدر از اصلمون دور میشیم؟

دیشب بالاخره دفتر نقاشی پیش دبستانمو پیدا کردم یه نقاشی ای توش بود که غرق شدم تو دنیای قشنگ بچیگیم! دقیقا یادم اومد وقتی میخواستم این نقاشی رو بکشم چی تو ذهنم بود... یه شهری روی ابرا...همش رنگای شاد و قشنگ... آدمای همه سفید رنگ... یه مغازه که سر کوچه ست و توش پر از بستنیه. . . داره باد میاد. . . من و المیرا دست هم رو گرفتیم ، داریم راه میریم و شعر میخونیم. . . یه خانوم خوشگلی میاد جلومون و المیرا و من رو بغل میکنه. . . بهمون جایزه میده . . . خداااااایـــــا!چه حس خوبی داره خاطرات بچگونه! اما فکر کردم این حس تو سنی که الان دارم چطوریه؟ من توی مدرسه ام ، مهراوه کنارم نشسته ، دارم براش درددل میکنم ، وسط حرفام گریه می افتم ، سرمو میذارم رو شونه اش ، اونقدر برام شعر میخونه تا آروم میشم. . . اما بعدش دوباره از ترس از دست دادنش گریه می افتم! انقدر گریه میکنم که دلش میگیره و پا میشه میره!

میبینین تفاوت رو ؟ واقعا فاصله ی زمین تا آسمون هم کمه واسه فاصله ی بین این دوتا رویا که هردوشون تو دو تا دنیای متفاوت از مغز یه آدم تراوش پیدا کردن. . .

یه کسی میگه تصور دنیای بچگی الان برات قشنگه ، اما وقتی خیلی درش غرق شدی برات تکراری میشه... اما من اینو قبول ندارم! درسته که گاهی چیزا در نگاه اول و یا فکرای اول قشنگن و بعد تکراری میشن و دافع...اما دنیای بچه ها اینطوری نیست! حتی کوچیک ترین بدی یا دورنگی ای توش نیست... همش یه دنیاییه قشنگ و رنگارنگ ، زیر نوازش دستای گرم مامان ، به امید هدیه ای که شب بابا میاره ، با صدای خنده و شادی ، پر از حضور سبز و قشنگ خدا !  محشر نیست؟ اصلا هم رنگ خاطراتش به رنگ سیاه غصه در نمیاد! چنین دنیایی هیچ وقت نمیتونه تکراری بشه واسه کسی که قشنگیشو درک میکنه! قشنگ ، اهورایی و . . . جالب!(میبینین ذلت کلمات رو؟)

              خیلی دلم تنگه برات . . .

                                                   دار و ندارمو بگیر . . .

                                                                                  مال خودت مال چشات . . .

 

من ، هستی ، تقدیم به بهترینم که آخرینم شد!

یه تخته مهراوه داریم ، ته مهربونیه ، قربونشم میریم ، دوسشم داریم ، مخلصشم هستیم!

 

+ والنتاین بر همه مبارک. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت   توسط هستي  | 

اینو بفرستین : (میگن هر یه مرتبه ش صواب هزار تا صلوات داره)

 

**اللهم صل‎ علي سيدنا محمد ما اختلف الملوان و تعاقب العصران وكرالجديدان وستقبل الفرقدان و بلغ روحه وارواح اهل بيته منا التحيه والسلام  

پروردگارا درود فرست بر آقاي ما محمد {ص} مادامي كه شب و روز پديدار و صبح عصر در پي هم ديگر، و روز وشب جديد پديدار، و روبرو كردند ستارگان.برسان به روح او و ارواح اهل بيت او،ازما سلام وتحيت.**

 

التماس دعاء

 

یه جورایی خیلی بد بهم ریختم. . .

باید یه چند وقتی فکر کنم تا خودمو پیدا کنم. . .

 

بی خیال دنیا و هرچیزی که مربوط به زندگیه!

 

زود برمیگردم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت   توسط هستي 

سیلام

این هفته واقعا در بی خیالی کامل گذشت!

یه جوری بی خیال....ریلکس....تکراری.....و بیخود! اصلا هیچ روزیش حس درس خوندن نداشتم....خیلی زور زدم درسمو بخونم اما نمیشد! دریغ از حتی یه کلمه! نمیشد دیگه...خودتون میدونید وقتی آدم درسش نمیاد خودکشی هم که بکنه نمیشه! عذاب وجدان گرفتم شدییید! تو زمون کنکور یه هفته عقب افتادن چیزیه در حد افتضاح که واقعا یه تنبیه حسابی واسش لازمه....اما نمیشد دیگه! من واسه درس خوندن ویر دارم! اگه ویرم بکشه ممکنه حتی 4 روز بدون حتی یه لحظه خواب پشت سر هم بخونم....اما امان از وقتی که نکشه و یه چیزی میشه مث الان! و بدبختانه مدت زمانی که ویرم نمیکشه همیشه بیشتر از وقتیه که میکشه!

امروز کارنامه هامون رو دادن.....فقط یکی از درسام نمره ش جالب نبود وگرنه بقیه ش عالی بود! نمیدونم چی شد که زدم تو خط گریه...! کلا من همه چیزو میریزم تو خودم ، بعد با کوچیک ترین تلنگری مث آتش فشان فوران میکنم و دیگه آروم شدنم با خداست! امروز توی مدرسه از ساعت نه و نیم تا یازده و نیم فقط گریه میکردم...! بچه ها هم هی میومدن و میرفتن و یه فحشی نثارمون میکردن! به خدا که تو دیوونه ای! همین نمره های تو رو اگه ما می آوردیم کلامون رو مینداختیم هوا....من گفتم اگه معدلم بالای نوزده شد همتون رو رانی مهمون میکنم اونوقت تو واسه این معدل گریه میکنی؟! دیوووووونه! مهراوه (همون دوست جونم) هم وقتی چشمای قرمزمو دید گفت برو از جلو چشمام اینطوری واینسا جلوی من! اینم از این! من یه کوچولو لوسم....یعنی وقتی ناراحتم خیلی نیاز دارم به روحیه ی دوستام....درسته امروز بچه ها اصلا بی خیالم نبودن اما خب اینطوری دوست ندارم...بیشتر به محبتشون نیاز دارم تا این طوری منع کردنم از گریه....حرف مهراوه هم...! بیخیال! مهم نیست! به خودم میگم مردم که مسئول ناراحتیه من نیستن....تازه لطف داشتن که بی توجه هم رد نشدن...اما خب خودم وقتی میبینم یکی ناراحته اونقدر میرم کنارش و باش حرف میزنم که محاله آخرش نخنده....شاید واسه همینم هست که از بقیه چنین انتظاری دارم! نمیدونم....گاهی زندگی در کنار آدمایی که نمیتونن درکت کنن سخته ! ولی خب این گریه ها آخرش یه خلسه ای داره که واقعا جون میدم براش....یه جوری از همه چیز خالی میشی! آروم آروم....خیلی خوبه این حس! اما وقتی گریه میکنم بعدش شدیدا سرم درد میگیره...تا جایی که امروز تقریبا از سردرد کور شدم! اوف! ولی گاهی حس خوب بعد از گریه ارزش تحمل سردردشم داره!

خیلی رو قضیه ی دوست داشتن و حرفایی که تو پست قبلی بهم زدین فکر کردم! داداش یه چیزایی گفت که واقعا کمکم کرد...! یعنی با حرفای اون راه رفتنو شروع کردم....با حرف بقیه بچه ها پیش رفتم و اون آخر حمید رضا چیزی گفت که یه جوری یخ بستم ! دیگه راهم کامل کامل شده بود! بهم گفت حرفات قبول اما فکرنکنم بشه زیر ذره بین کسی رو دوست داشت چون خصلتای بدی که دوست داشتنی نیستن پیدا میشن! ببینین واقعا ! اشتباه از منه که عزیزامو میبرم زیر ذره بین! همینه که تحملشون سخت میشه... زندگی باهاشون در خارج از ذره بین یه خورده برام سخته اما میدونم که اگه سعی کنم میتونم! میشه کسی رو دوست داشت بدون این که بدی هاشو دید! آره میدونم! گل من بی خار نیست.

و اما در مورد بیماری ها...! ما تو مدرسه معروف شدیم به تری زومی 21 !! این بیماریا داستانی شده واسه خودش...!

تازه یه قضیه دیگه هم پیش اومد....یه شنبه امتحان گسسته داشتیم....منم چون حوصله ی خوندنشو نداشتم از روز قبلش به بچه ها اعلام کردم که آقا بی خیال ما شین و من فردا نمیام! تازه با همشونم مشورت کردم که دل درد بهتره یا سردرد که فردا بهونه ش کنم و نیام! در نهایت هم دل درد تصویب شد! بچه ها میگفتن هستی بابای تو خودش این کاره ست...همه بیماریا رو هم بلده! میتونه تشخیص بده که دروغ میگیا....! منم همچنان بر اوج قدرت میگفتم نه! تا جایی که گفتم اگه من فردا اومدم تا آخر سال صدام کنین غضنفر!! خلاصه دل درد ما !! از ساعت حدودا 4 شروع شد.....تا جایی که مامان میگفت میخوای کلاس زبان هم نری؟ منم گفتم نهههه....نمیشه...مامان تو که میدونی من چقدر به درس علاقه دارم!! کلاسو رفتم و وقتی خواستم بیام برخلاف همیشه که خودم باید برمیگشتم دیدم بابا اومده دنبالم...! حالا نگو داشتیم با بچه ها شوخی میکردیم و میخندیدیم که یهو چشمم افتاد به بابام و خیلی ضایع تغییر حالت دادم ! بعدشم خیلی دردمند اومدم تو ماشین...! دیدم بابا شده این شکلی : ! گفت تو چطوره که داشتی میخندیدی و یهو منو که دیدی یاد دل دردت افتادی؟ گفتم بابا بخدا داشتم میمردم....نمیشد که جلوی بچه ها مریضیمو نشون بدم که! مجبور بودم بزنم به خوبی! جواب داد بله! این بله یعنی اینکه آره جون خودت تو گفتی و منم باور کردم! برو بچه خر خودتی! منم گفتم البته! اینم یعنی اینکه مگه تو نمیدونی که من امتحان دارم و میخوام نرم....پس طبیعیه که مریض باشم! پس ساکت باش و دیگه اذیت نکن! بابا هم یه آهی کشید که اینم یعنی حیف نون! من و بابا در کشاکش بین افکار هم بودیم که رسیدیم....تازه تو خونه رو مبل کنار شومینه رختخواب گذاشته بودن و مامان سوپ پخته بود و هوا رو هم کرده بودن عین سونا ! مامانم گفت عزیزم چطوری؟ دلت بهتره؟ گفتم نه مامان جون دارم میمیرم! گفت الهی من نباشم!!! خلاصه سوپه رو خوردیم و تو جای نرم و گرم گرفتیم خوابیدیم! وقتی همه خوابیدن خیلی فکر کردم....دیدم واقعا گاهی اوقات آدما ظاهرشون با باطنشون چقدر فرق میکنه! من امروز در ظاهر داشتم می مردم اما در باطن اصلا هیچیم نبود و کلی به نگرانیاشون میخندیدم.... جلوتر که رفتم خیلی خجالت کشیدم...بیشتر از همه از خودم! واقعا زشت بود که بخاطر یه امتحان اینقدر مامان بابا رو نگرانشون کنم...و شدم شرمنده ی همه... همین شد که ساعت حدودا 3 بلند شدم و نشستم پای دفتر و کتابام....با یه اراده ی قوی ای میخوندم که واقعا عالی بود واسه خودم! نزدیکای ساعت 7 هم تموم شد... 7 هم یه سر به نت زدم و بعدش مامان اینا بیدار شدن....اول از همه مامانم اومد بالاسرم گفت بهتری؟ گفتم آره مامان! گفت خدارو شکر...دیشب اصلا درست نخوابیدم...خواب میدیدم یه جایی بودیم که داشتن عذابم میدان! ...پاشدم پریدم بغلش و گفتم مامان خیلی دوست دارم! بخدا میمرم اگه نباشی! خندید و گفت مادر نشدی که بدونی دوست داشتن یعنی چی! خلاصه رفتیم مدرسه و یکی یکی بچه ها منو که میدیدن میزدن زیر خنده....بعدشم تا ظهر غضنفر بودیم! تازه از بس بچه ها غضنفر غضنفر کردن خانوم رفعت هم گفت بچه ها اونایی که کاغذ میلی متری ندارن از غضنفر بگیرن! خدااااااااا من میمیرم واسه این خاطره های مدرسه! یه کاری کن که تموم نشن!

 

خدایا شکرت ! دوست دارم ! به خاطر همه چیز ممنون...!

مهراوه خانومی همیشه به یادت هستیم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت   توسط هستي  | 

کجایی بهترین روز من؟

دیروز اعصابم بد جور شطرنجی شده بود....

من یه عیب خیلی بزرگی دارم که وقتی یه کسی رو خیلی دوست دارم اون آدمو میبرمش زیر ذره بین . البته ذره بین که چه عرض کنم تقریبا میکروسکوپ ! بعدشم فقط از زیر همون ذره بین میبینمش و هرکاری که میکنه و هر حرفی که میزنه و کلا کوچکترین و بزرگترین کاراشو پیش خودم تجزیه و تحلیل میکنم و واسه همه حرکاتش پیش خودم دلیل میارم و بعد با خودم به یه نتیجه هایی میرسم و تهشم این میشه که مثلا اون طرف چون امروز در حین سلام نخندید ، پس دلیلش اینه که حتما دیگه از من بدش میاد و چی و چی و چی ! البته نه تا این حد ولی خب یه چیزیه تو همین مایه ها... و همین خیلی داره اذیتم میکنه. شاید تا وقتی کسی برام عادیه بدترین توهیناشو متوجه نمیشم اما همینکه دوسش داشته باشم از کاهش کوه میسازم و این ضربات عاطفی خیلی بدی بهم وارد میکنه...بعد ته همه ی نتیجه گیریامم از اون طرف بدم میاد ولی فرداش که میبینمش دوباره مث قبل دوسش دارم در حالیکه حس شب گذشته رو هنوز دارم و کشاکش بین دوست داشتن یا نداشتن واقعا اذیتم میکنه. میشه کمکم کنین که چطور اینجوری نباشم؟ آخه خیلی به کسی که دوسش دارم فکر میکنم و خودبخود این حالات هم بوجود میاد...خیلی سعی کردم تا این حد بهش فکر نکنم تا اینطوری هم نشه اما نمیشه! من چیکار کنم که اینجوری نباشم؟!(بازم واسه جلوگیری از بعضی افکار بگم که این یارو همون دختره ست که تازه باهاش آشناشدم)

پریشب و اینا بود که خاله زنگید گفت برو نت یه تحقیقی چیزی از زندگی امام علی پیدا کن. گفتم واسه چی؟ گفت عماد واسه مدرسه ش میخواد...گفتم خاله جون من که امسال کنکور ندارم که؟! گفت کنکور...؟ نه...! کنکور کیه...؟! منم مجبورانه و درحالیکه صد تافحش به خودم میدادم ده تا به معلم عماد ، رفتم گوگل و یه سایتو باز کردم...یه قسمتی از سایت اینو نوشته بود : ((جایگاه واقعی علی توی هستی!)) واقعا خیلی سعی خودمو کردم که ذهنم نره طرف یه چیزایی اما نشد که نشد ! بعد که خوب خندیدم کلی از دست خودم  حرصم گرفت...ای مرده شور این ذهن کج منو ببرن!

جمعه آزمون گزینه دو دارم اما اصلا حسش نیست که بخونم...بدبختیم اینجاست که همه دوستام رفتن قلم چی و حتی اگه یه درصد هم از اونا بدتر بزنم مث بچه ها می افتیم به جون هم و دعوا میشه که قلم چی بهتره یا گزینه دو! تاحالا صد بار این بحثای فرسایشی رو انجام دادیم و تهش به جز سوت کشیدن مخمامون چیزی بدست نیومده اما تا یه جرقه زده میشه دوباره روز از نو و روزی از نو!

چند روز پیش شهرزاد رفته بود المپیاد شیمی (رشته ش تجربیه) وقتی برگشته بود ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت گند زدم! دریغ از یه سوال که بتونم حل کنم! خنده م گرفته بود...گفتم آخه من موندم تو واسه چی میری المپیاد! حداقل من میرفتم...یه چیزی! جواب داد اتفاقا امروز سراغتو میگرفتن...میگفتن نابغه ی اصفهان کجاست، گفتم باباش نذاشت بیاد!!!! با یه لحن خیلی جالبی گفت که کلی وقت فقط میخندیدم!

تازگیا این پیش تجربیای مدرسه نقطه ضعفمو پیدا کردن و هی میرن رو نروم! این بیماری های عجیب غریبی که تو زیست میخونن رو ردیف میکنن و تا یه سوتیی چیزی میدم میفرستنشون طرفم...3 تابیماری هست که هی میگن اینا رو داری! منم که چیزی سر درنمیارم هاج و واج نیگاشون میکنم و اونام دِبرو خنده! ...نمیخوامم از بابا بپرسم چون میترسم یه چیز ناجوری باشه و.....! بیماریا ایناس : (............) ـ tirizomi 21 _ کمبود کروموزوم شماره 5 ! ببخشید دوتاشو انگلیسی نوشتم چون املای فارسیشو نمیدونستم..درثانی که ممکنه انگلیسیشم اشتباه باشه! شما میدونین اینا چین؟ جون من هرکی بلده بیاد بگه...بدجور رفته رو اعصابم! شیطونه میگه برم از اول شروع کنم رشته تجربی بخونم و روی همشونو کم کنما !

راستی چرا انقد صدای این احمد پارسا افتضاااحه؟؟؟ اه اه حالم بهم خورد...هرچی سیاوش و یاس قشنگ میخونن عوضش این...! حالا که دارم می تایپم یکی از آهنگای اینم گذاشتم و هرچی این میخونه دو سه تا آب نبات نثارش میکنم و بی اختیار خودمو از افتضاحی صداش جمع میکنم! وجدان- آخه تو که خوشت نمیاد واسه چی گوش میکنی؟!  هستی- دیوونگی که شاخ و دم نداره که..داره؟! وجدان-نه والا !

این مشکل گردنم واقعا جدی شده ها....وقتی کتاب میخونم یا چیزی مینویسم مجبورم سرمو بگیرم روکاغذ که گردنم بدجووووور درد میگیره...خدایا یوقت نکنه این خوب نشه؟ تازه جمعه 4 ساعت تموم باید رو کاغذ خم شم...بدبختی آدم که یکی دوتا نیست که!

بابای

 خدا دوسش دارم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت   توسط هستي  |