تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور
سنام

 

دررررررررررررررررررررررسا وحححححشتتتناک سخخخخخخخخت و زیااااااااااااااااااد شدههههههههههه۰

 

اما من شرط بستم که روی هرچی درسه کم کنم

شرمنده اگه نمیام پیشتون

بخدا نشده و اصلا وقت نت اومدن نداشتم

شرمنده ی همه هستم بخدا

مخصوصا سحر جونم

و ستاره

داداش

پریس

دایی

کمانگیر خودمون

پنگوئن

همه دیگه

ای بابا......اینطوری باید تا فردا اسم بیارم !۰

راستی جناب ایندیا...کجایی؟ نکنه واقعا؟؟؟؟؟؟؟!؟

پنج شنبه ها آپ میکنم که بگیم ما همچنان زنده ایم و مشغول دست و پنجه نرم کردن با دماغ این!۰

از شر این کنکور که راحت شدم همه ی نیومدنا و کم لطفیامو جبران میکنم

بازم شرمنده

قوفون همه

این هفته خیلی خوب بود

بخاطر اینکه تو جمع آشنایان کسی رو کشف کردم که تا حالا هیچوقت حضورشو حس نکرده بودم....البته واسه جلوگیری از افکار بعضیاااااااااااااااا بگم که اینی که میگم دخمره...از پسر حرفی نیستا...اهه

خلاصه خیلی خوبه

با اینکه از خودم بزرگتره اما فکر نکنم هیچوقت کسی رو اندازه ی اون دوست داشته باشم

از خوبیاش هرچی بگم کم گفتم.....دو تا شعر هم از خودمون واسشون در کردیم

خدایا یعنی من چقد ............... رو دوست دارم؟؟؟؟۰حفظش کن خدا

با توام دخملی.....عاشختمممم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گردنمون خوب شده اما همچنان گاهی اوقات اذیت میکنه

تا من باشم دیگه هوس اینطوری کاکائو خوردن نکنم......ولی خدایی ایت حمیدرضا و پنگوئن چقد باشخصیت....چرا؟ چون کاکائو دوست دارن !۰ وجدان : حالا اگه خودت دوست نداشتی که........ هستی : ۰

 

 

فعلا بای تا پنج شنبه

 

پی نوشت بسیار مهم و سریع: آیدییییییییییییییییییییییییییین کجاااااااااایییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت   توسط هستي  | 

سناملکوم۰

احوال بچه ها؟

تو این شبا و روزای مقدس که متعلقه به عزیز فاطمه (س) آقا امام حسین (ع) امیدوارم دعاها و بخار قلباتون که ازصمیم دل دمیده میشن و بلور زیبایی ساخته میشه بنام اشک ، مورد قبول واقع بشه....تسلیت میگم به همه

راستی یه چیزی....میگم من خوبما ! این پست قبلیم انگار زیادی غم انگیزناک بوده ! هرکی میرسه و به ما میگه چته مگه؟ یعنی تو همون هستی هستی؟ آره هستم...من همون هستی هستم! این اسم منم مشکل دار شده ها.... مثلا تو خیابون دارم راه میرم ، یه بنده خدایی از اونطرفا داره به دوستش میگه هستی؟(این هستی یعنی همون پایه ای!) که من بی اختیار بر میگردم میگم بله؟!  بعدشم ته ضایعی!۰

چند وقته علاقه ی شدیدی به کاکائو پیدا کردم ! چند روز پیش پشت سیستم نشسته بودم و از یه طرف هدفون تو گوشم بود و از طرف دیگه هم یه دستم به کاکائو خوردن بود و دست دیگه مم به صفحه کلید که داشتم تو یاهو با یکی حرف میزدم (خودت میدونی که تو رو میگما...ببین اون کاری گفتم مجبور شدم بخاطرش بدون خدافظی برم خیلی مهم بود! مسئله مرگ و زندگی بید!) که از اونجایی که من روی صندلی نمیشینم و معمولا می خوابم به جای نشستن ، یهو حس کردم صندلی داره از پشت بر میگرده ! توانایی کنترل کردن خودمم نداشتم ! فقط تموم سعیمو کردم و با حالتی مث ماوراء بنفش جیغ کشیدم ! خودم که نفهمیدم بقیه ش چی شد! المیرا ، دختر دایی ما که اونروز خونه مون بود و از صدای جیغمان به داخل اتاقمان دویده و طبق آمار تنها ناظر صحنه ی برگشتن بوده ، صحنه را اینچنین به تصویر میکشد :۰

از یه طرف دهنم بیست متر باز ، از طرف دیگه چون هدفون به پشت کیث وصل بوده با افتادن من و کشیده شدن سیم هدفون از پشت کیث و بدلیل محکمیش ، نه ثنها کیث بر میگرده ، بلکه کیبورد و ماوس نیزهمزمان بروی زمین می افتن ، این جایی از میز کامپیوتر که کیبورد و اینا روشه هم از جا در میاد و می افته ، و دو سه تا از دکمه های کیبوردم در میاد ، تو همین لحظه منم با مخ از عقب میام رو زمین و تمامی این وقایع در حالی اتفاق می افتد که موسیقی کر کننده ی جیغ همچنان گوش جان را مینوازد!!!۰۰

تازه بعد از افتادن میخواستم پاشم که از اونجایی که پاهام تو هوا بود تازه بدتر یه کله محلق هم زدم!۰

خلاصه فیلمی بود اون صحنه ها.....المیرا هم عوض اینکه بیاد کمک ببینه زنده م یا مرده وایساده بود یه کنار و حالا نخند و کی بخند!۰

و نتیجه ی کلیه ی این حوادث داغون شدن کیث ، از کار افتادن دو سه تا از دکمه های کیبورد ، و انتقال بنده به دکتر بود که نتیجه ی اونم رگ به رگ شدن گردنمه که الان با این نمیدونم چی های سفید رنگ هست که دور گردن میبندنا...با اینا نشستم پشت کامی چون هنوزم خوب نشده ...البته دردش کمتر شده اما همچنان به طرزی وحشت انگیز ناک توش کلنگ میزنن! بخاطر همین گردن شکسته هم نمیتونم هیچ یک از مراسمای اما حسینو برم...اما من از همین جا از صمیم قلب اعلام میکنم که چشم اجنبی کور تموم وجودم عاشق اما حسینم.۰

 الانم با کامی اتاق علی اومدم ! چون کامی خودم که نزده مست بود.....دیگه چه برسه به الان که کلا یاورش استاد شده....آخه بدبختی اینه که چند وقت پیش لب تابمم زدم خوردش کردم! سرهمین قضیه لب تاب و ضایع شدنش طبق همون مثل معروف حسابی تو شیلنگ شنا کردم تا باز بهتر از ضایعی باشه! ۰

جریان این بود که یه شب میخواستیم خانوادگی بریم تولد آرمان (بچه ی یکی از همکارای بابامه)...مهمونی خانوادگی نبود و دوستانه بود. که مراسم رستوران خان گستر بود و قرار شده بود با ماشین دکتر میربد بریم و خودمون ماشین نبریم....دکتر میربدم عمرا تو ماشینش موزیکی چیزی پیدا بشه ، منم خواستم لب تابمو بردارم که تو ماشین حوصله م سر نره . بابا هم شدیدا گیر داده بود که اینو برندار منم که حسااااااااس ! مصمم شده بودم که الا و بلا اینو هم میارم! و نتیجه ش این شد که وقتی میخواستم از پله های حیاط بیام پایین ، جناب لب تاب از دستم ول شدند و خرامان خرامان به سوی زمین حرکت کردند و تبدیل به چهار تکه شدند! و چون بابا تاکید زیادی کرده بود که برش ندار و منم برداشتمش ، بعدشم یکی دیگه برام نخرید !۰۰

خلاصه اینکه از من به شما نصیحت که 1: مثل آدم رو صندلی بشینین و مثل من ولو نشین روش! 2: هیچموقع چند تا کارو همزمان با هم انجام ندین! 3: واسه من دعا کنین که زودتر از شر این باند راحتی خلاص بشم !   4: توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!۰

 

اینم از قضیه پس افتادن ما!۰۰

 

دیروز یکی از بچه های فامیل یه حرفی بهم زد که غرق شدم تو دنیای قشنگ و پاک کودکانه ش. واقعا چقد دنیای بچه ها پاک و شیرینه...کاش ما هم مثل بچه ها میموندیم...واقعا چرا ما آدما بزرگ میشیم؟؟؟ کاش هممون از این دنیای پر از دو رنگی به زمانی بر میگشتیم که بزرگترین غم زندگیمون شکستن نوک مدادمون بود......۰

راستی ادامه ی مطلب پست قبلی رو سری بزنین...اون متنه رو نوشتمش....این پست هم ادامه مطلب داره.    از این به بعد تو ادامه مطلب هر پستی یه دلنوشته هم میذارم. چیه؟ ناسلامتی یه روزی ننه بزرگ حافظ بودیما! ۰۰

 

آرزومند آرزوهاتون۰

   ۰   * هستی *۰

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت   توسط هستي  | 

وجدان - هستی....دختر خوشگل رنگین کمونی.....پری شهر قصه ها....ای قشنگ تر از پریا!!! من کماکان به تو افتخار میکنم که با وجود سیستم وصل تونستی دقیقا ۱۴ روز نیای نت!!

هستی-

سلام.....سلام سلام....سلام با یه دنیا حرف نگفته و هزار هزار تا دریا از جنس دلتنگی که توی قلبم با تموم حجم عمیق شاعرانه ش شناوره

خوبین؟منم هییییییی بدکی نیستم......یعنی با این گندی که به سر و روی امتحانام زدم نبایدم بهتر از این باشم!!! بی انصافا انقد همه رو سخت گرفته بودن که واااااااااای......خلاصه این از امتحانامون!

بریم سر تولدم که واقعا ممنون از لطف همتون.....امسال کادو بارون شدم....حتی چند تا کادو هم پست آورد که فرستنده شو ننوشته بودند!!! که ما جهانی شدیم رفت....فیض ببرین از وجود مبارک!

این روزا از وجود یه کسی در کنارم خیلی رنج میبرم...گاهی اوقات تحمل بعضی از آدما چقد سخت میشه برعکس خیلی هم زیاد میبینمش....اصلا باورم نمیشه نسبت به اونی که یه روزی تا سرحد پرستش برام عزیز بود الان انقد احساس تنفر پیدا کردم..... این روزا اصلا یه جوری شدم....همش تو لاک خودمم....دیگه با کسی گرم نمیگیرم....که بخاطر همین رفتارامم پچ پچ چند تا از بچه ها رو حس کردم....اما اصلا مهم نیس...هرچی میخوان بگند! به درک! کاش امسال زودتر تموم میشد.....اصلا تموم اشتیاقم واسه مدرسه کور شده...بی خیال..این نیز بگذرد!

کلا حس میکنم از بیخ و بن عوض شدم! جدی تر....محکم تر.....کلا یه جورایی که زیاد به دل نمیشینه اما از نظر خودم عالیه....بلاخره از سردرگمی دراومدم و اون تیپ شخصیتی که مورد علاقم بود رو پیدا کردم...همینه....یه آدم جدی و محکم و در ظاهر مغرور. به نظر خودم که عالیه! ممکنه بهم نیاد اما یکم که گذشت عادی میشه

شب تولدم یه حس خیلی خاصی بهم دست داد....از اون حسایی که وقتی میاد حتما باید بنویسم.....چیزی نوشتم که جمله ی آخرش خیلی روم اثر گذاشت و چند روزیه تو حسشم....حالا تو ادامه مطلب میذارم برین ببینینش....

و اینکه تو دنیای نت حالم داره شدیدا از یه کسی که بهترین تصوراتو درموردش داشتم بهم میخوره توجه کن....خیلی شدیددددددددددددد

فعلا برم دیگه.....

فقط یه چیزی ته دلم مونده که باید به خودت بگم....

ببخشید اگه مبهم نوشتم یه خورده...

 

فعلا بای

پیش به سوی شکوندن دماغ بعضیا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت   توسط هستي  |