تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور
سلام بچه ها فصل امتحانا شروع شده و ما هم كه خرخون.....! امكان داره تا دو - سه هفته ي ديگه نت نيام.... 3 دي هم تولدمه از همين حالا پيشاپيش تولدمو تبريك ميگم! به خدا ميسپارمتون. باي به اميد لحظات شاد تو زندگي..... - هستي...دختر رنگين كمون -
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت   توسط هستي 

سناملكوم

مراسم آقاي سامع انقد شلوغ شدددددددد كه نگو...از بس ماه بود. خدايا ميدونم كه تو اون دنيا جاش خيلي بهتر از اينجاست.... ولي تا دنيا دنياست همچين آدمي كه به اين ماهي باشه ديگه نمياد رو زمين...به قول حميدرضا ما آدما فقط وقتي يكي ميره ياد خوبياش مي افتيم. از همتونم ممنونم كه با جملات دلگرم كننده تون مرهم زخم بي كسيم شدين. واقعا حرفاي بعضيا خيلي كمكم كرد كه بتونم اين مصيبتو باور كنم/مرسي . فداي تو بشم من ستاره

ديروز تمرين فوتسال داشتم. انقدي خسته شدم كه حد نداشت....تازه از آنجايي كه بنده يك بانوي بسيار ماهر در بازي و بيسيار بيسيار(اينو با لحجه ي هنگامه بخونين)) تيزپا ميباشم دو سه بار هم عمدا روم خطا كردن...نامردااااا..دلتون مياد؟  وقتي هم برگشتم خونه به دو ثانيه نكشيده خوابم برد...تازه چي؟ فرداش كه امروز باشه امتحان ديف داشتيم...منم كه هيييچي نخونده بودم. بقيه بچه ها هم حالشون بهتر از من نبود . اين شد كه نيازمند ياري سبز هم شديم و از روش جديد تقلب كه پارميس اخطراعش كرده استفاده نموديم! چي؟ كاغذ تقلبو ميذاشتيم تو در غلط گير و انتقالش ميداديم! حالا وسطاي امتحان ساحل برگشت گفت هستي يه غلط گير بده به من...يهو رو پامو كه نيگا كرديم ديدم حدود ۱۰-۱۲ تا غلط گير رو پام گذاشته!!! سخت ترين كار زندگيمو اون لحظه انجام دادم كه منفجر نشم از خنده

بلاخره امتحانو با هزار تا بدبختي داديم و اومديم بيرون...خدايا يعني ميشه امسال دوباره از اول شروع بشه؟ اتفاقا چند روز پيش با مامان طلا بحث همين خاطره هاي مدرسه بود....نميدونم چطوري ميخوام از مدرسه دل بكنم  ولي چيزي كه هست جريان وقفه ناپذير رود زندگيه و ما هم سنگاي توش كه به هر طرف كه بخواد كشيده ميشيم..... خدايا راضيم به رضاي خودت

تازه شنبه رفته بوديم تو آزمايشگاه زيست مدرسه...يه اسكلتي اونجا بود كه منو تحريك كرد به اعمال يك نقشه ي شيطاني! نقشه رو درگوشي به آيدا انتقال دادم و بعدشم علي علي!

گلي يه مانتو داره خيلي كوتاهه...درحدي كه ميشه جاي بلوز پوشيدش! من و آيدا هم رفتيم مانتوي گلي رو گرفتيم و كرديمش تن اسكلته!!! انقدي خنده دار شده بود كه...! تازه يه دبير شيمي داريم به اسم آقاي كيوي!!! ۰۰۰گيوي هست اما سر يه قضيه اي بهش ميگيم كيوي۰۰۰

خلاصه از اونجايي كه كيوي بيش از حد درازه اسكلته هم شده بود عينهو اون! ديگه تو مدرسه پيچيده بود كه اين آقاي كيويه!!!

قضيه كيوي هم اينه كه يه بار يكي از بچه ها ميخواسته تو اس بنويسه گيوي...اما گوشيش گ چ پ ژ رو نميزده...اينم نوشته كيوي!! از اون روز به بعد ما شناسنامه ي اين دبيرمون رو درش تحريف ايجاد كرديم!!

امروزم با بچه ها قرار گذاشتيم بريم سينما....آهاي با تو هستما،چپ چپ نيگا نكن و بگو مگه تو كنكور نداري!!! پنج شنبه ها ازساعت ۱ ظهر تا صبح جمعه بنده بيكار ميباشم. بابا فولاد كه نيستم ديگه.اين مخ آكبندم بايد يه خورده هوابخوره يا نه؟!  ولي ما همه جوره مخلصت هستيم كه به فكرموني

جالبه اصلا نميدونيم فيلمشم چيه! فقط ميريم ديگه بالاخره يه چيزي هست! ما كه نگاه نميكنيم  آخه سينما رفتناي ما خودش فيلمه. گلي و مستانه كه از اول تا آخر بازار بولوتوث بازيشون داغه. ساغر و نوشا و شيرين هم كه از اول تا آخر ميشينن بحث سياسي راه ميندازن! ميمونيم من و سلاله و ساره و جنيفر لوپز و نيكي كريمي و پاستور... كه بحث ما هم معمولا پيرامون غيبت ميگذره!! موضوعشم ثابته...مگه ميشه تا دبيراي محترم هستن غيبت ما حول محور ديگه اي بچرخه؟!!؟

يكي از دوستامم كه تو استخر باهاش آشنا شده بودم ديروز پريد قاطي مرغا! ...انقد باحالههههههههههههه....حيف كه نميتونم مراسمش رو برم..آخه تهران ميگيرن جشنشو. بچه ها ميگفتن پسره خوشگله...تازه قدش بلنده...بعد چي و چي و چي! ولي چيزي كه مهمه اينكه به من هيچ ربطي نداره!! من فعلا كلاه خودمو بچسبم باد نبرتش

راستي بيتا ، دوشنبه رفتم انجمن ادبي...يه دختره اومده بود انقدي ماه بود...تازه يه شعرم گفته بود محشرررررررررر  بعد رفتم اسمشو ازش بپرسم ياد تو افتادم....هم اسم خودت بود! ولي يه سوتي داد كه تا رسيدم خنديدمااا!

بهش گفتم اين شعرت خيلي قشنگ بود.  گفت مرسي....گفتم آفرين...كه گفت خواهش ميكنم!!!!

فكر كن در جواب آفرين بگن خواهش ميكنم!!!

البته لازم به ذكر بيد كه خودمم يه بار يه همچين سوتيي دادم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ديدين گاهي اوقات آدم دلش واسه يكي انقد تنگ ميشه كه ميخواد سرشو بكوبه به ديوار؟

خيلي وقته باهاش حرف نزدم...خبري هم ازش ندارم...خدايا يعني الان كجاست؟ يعني داره چيكار ميكنه؟ هنوزم منو يادشه؟ واقعا تكه....همه چيزش يك! بيست! نامبر وان! معركه ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيادي حرفيدم مث اينكه! بااجازه ما كم كم راهي سينما شويم

خنده دار است....بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت   توسط هستي  | 

امروز روز خوبي نبود. تقريبا چيزي بود قرين به افتضااااح اونم از نوع شديدا مفتضحش.

روز رفتن كسي كه به معناي واقعي اندازه ي يه پدر مهربون واسه هممون عزيز بود.... كسي كه در تموم عمرش واقعا هيچكس قدرشو ندونست...

كسي كه با رفتنش رنگ غمو به سرتاسر ورقه هاي كتاباي رياضيم پاشيد . كسي كه به گفته ي بابام تو تموم عمرش يه بار نماز جماعتش ترك نشد...

امروز آقاي سامع ، دبير رياضي اول دبيرستانم ، دبير ديفم ، پدرم ، بزرگم ، سرورم.... از پيش همه ي بچه هاي غير انتفاعي گل ياس رفت. روز خوبي نبود ، شايد يكي از بدترين روزاي زندگيم ، روز از دست دادن يه عزيزي كه گاهي اوقات خيلي اذيتش ميكردم.

حدود 11 روز پيش تصادف كرد....دقيقا 11 روز تو كما بود.... تا اينكه امروز.....0؟

توي اين 11 روز حتي كلاس اوليايي كه باهاش نداشتن هم ناراحت بودن ؛ حتي كسايي كه چيزي غير از يه سلام با اون بينشون رد و بدل نشده بود....توي اين 11 روز اندازه ي يه عمر غصه خوردم.... ولي به خودم اجازه ي گريه نميدادم چون هنوز بود و نفس ميكشيد...هيچوقت از خدا نخواستم بهمون برش گردونه چون اجازه ي همچين كاري رو نداشتم....فقط ميگفتم خدايا هرطور مصلحته براش بخواه ؛ اما امروز....امروز انقدي گريه كردم كه ديگه چشمام به روز باز ميشه...خدايا چرا قدرشو ندونستم؟ چرا سر قضيه ي تانژانت و كتانژانت انقد حرصش دادم؟ خدايا چرا اون اسمو روش گذاشته بوديم ؟ چرا ؟ يعني از من راضي بود؟

براش شعر گفتم....براش نوشتم....دم كلاسمون براش تفت درست كرديم....عكسشو قاب كرديم...براش خرما گذاشتيم...خدايا يعني واقعا داريم اين كارا رو واسه آقاي سامع ميكنيم؟ همش يه گوشه وايساده بودم و زل زده بودم به بچه ها....يكي گريه ميكرد....يكي يه گوشه چمبرك زده بود و دعا ميخوند....يكي خرما پخش ميكرد....يكي دوستشو دلداري ميداد...خدايا يعني همه ي اينا تو بيداريه؟ يعني واقعا اون از پيشمون رفت؟ نــــــــــــــــــــــــــه...باورم نميشه....همتون دروغ ميگين....چرت و پرت بهم ميبافين.... دروغه.... مهمله ....شايعه ست....آقاي سامع هيچيش نشده....ساعت بعدي باهاش كلاس داريم....الان مياد....به همتون نشون ميدم كه هنوز پيش ماست...چند نفر ميان به طرفم....هستي ترو خدا با خودت اينطوري نكن....هستي جون آروم باش....هستي به خدا ما هم اندازه ي تو ناراحتيم اما مث تو خودمونو داغون نميكنيم....هستي ترو خدا.....ولم كنين....برين كنار....همتون دارين دروغ ميگين...دارين سركارم ميذارين؟ مث دبير زبانمون كه تا من ازش خوشم اومد اومدين اون شوخي مسخره رو باهام كردين....مگه نه؟ پارميس؟ گلي؟ شهرزاد؟ طرلان؟ سميرا؟ محبوب؟ ساحل؟ نوشين؟ ترو خدا شماها بگين كه همه چيز يه شوخيه...اون برميگرده؟ مگه نه؟ ترو خدا راستشو بگين....اگه شوخي باشه ناراحت نميشما....اون از پيش ما نرفته...مگه نه؟؟؟؟؟؟ ترو خداااااا؟

ساعت آخره...همه دور هم نشستيم.....؟

نوشين- بچه ها يادتونه كلاس اولمون كه باهاش داشتيم اون اولاي سال چقد نمره ها خراب بود و ناراحت ميشد؟

راضيه- آخرشم اون امتحاني كه ميگفت رو از من نگرفت

فرشته- يادتونه اونروزي كه حواسم نبود و صداش كردم آقاي چيز برگشت گفت بله خانوم چيز؟

محبوب- يادتونه داشت ميگفت بريم صفحه ي بعد كه يهو زنگ خورد و گفت نريم صفحه ي بعد؟

من- فرشته اون قضيه ي n - 2  رو يادت مياد؟ راضيه ديدي آخرش ازش نپرسيديم چطوري اين ضرباي چهار رقم در پنج رقمو حفظه؟ بچه ها يادتونه اون روزي كه اون گلا دست من بود؟ قضيه بن بست رو يادتونه؟

كلاسو صداي هق هقمون پر كرده....

كاش همه چيز يه خواب بود...كاش دروغ بود....اما هرجايي كه هستي بدون كه هميشه دوست داشتيم و خواهيم داشت...بدون كه هميشه يادت توي قلبمون باقي ميمونه....ما از تو چيزايي ياد گرفتيم كه تا عمر داريم سر كلاس هيچ معلم ديگه اي ياد نخواهيم گرفت.....روحت شاد و يادت گرامي

اما اي كاش همه چيز خواب بود.....!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توي ادامه مطلب اون متني كه براش نوشتمو گذاشتم.... خواستين بخونين .... همشون رو قلبم با دستاي خودش نوشته.... دل من مسافر تنهاي شهر شب بوهاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت   توسط هستي  | 

سناملكوم

شما خوبين؟ مام بدكي نيستيم...اي به سلامتي...بچه ها چطورن؟ بچه ندارين؟ خوب همسر چطورن؟ همسر هم ندارين؟ بي خي خي خودتون خوبيد؟

بدون هيچ حسي قصد آپيدن ميدارم

ديشب نشستم همينطوري فكر كردم....اولش قصد فكر نداشتم اما ديگه يه وقتي به خودم اومدم كه دير شده بود

و جالب اينجاست كه دقيقا بعد از ۳ سال من فيلم ياد هندستون كرده....اي خدا يعني چرا من نرفتم رشته انساني؟؟؟ آخه رياضي هم شد رشته؟ خل بودماااا

و نكته ي جالب تر اينه كه امروز صبح تعطيل بودم نرفتم مدرسه و منم خيلي تو اين تعطيليا درس ميخونما.....تازگيا به خودم استراحت زياد ميدم. امروز تصميم داشتم تا ساعت ۱۲ و ۲ دقيقه ، توجه كن دقيقا ۱۲ و ۲ دقيقه بخوابم كه عوامل مزاحم خارجي نذاشتن.

اولش كه آقاي بابا زده بود به سرش اومده بود بالاي سرم طناب ميزند ميگفت بشمار چند تا ميشه! كلا همچين وقتايي نميشه جاخالي دادا... اون صحنه ديدن داشت واقعا. من با سر و صورت پف كرده و خواب آلود نشسته بودم و هي سرم مي افتاد رو گردنم و هي جا ميپريدم ميگفتم دوازده! در صحنه ي بعدي دوباره سرم مي افتاد و پاميشدم ميگفتم دوازده! و حدود ۵ دقيقه اين صحنه تكرار شد.... آقاي بابا هم بعد از هربار تكرار جيغ ميزد ميگفت آدم باش! تا اينكه بعد از همون ۵ دقيقه مث از جنگ برگشته ها بيخيال ما شد و رفت بيرون...حالا ما دوباره در خواب ناز فرو رفتيم كه فاجعه ي بعدي رخ داد.

جناب آقاي دايي و خانوم لوسشون به همراه دخمل و پسر تقص و آتيش پاره شون قدم گذاشتن رو چشاي ما و تشريف آوردن در خدمتشون باشيم !!! ۰هنوز دو دقيقه از اومدنشون نگذشته بود اتاق من شد عينهو ميدون جنگ..... خط كشام يه طرف...لباسام يه طرف....اين وسط پر كاغذ و خودكار.... آباژور از سقف آويزون شده...كيث برگشته...من بدبخت...من بيچاره...اييييي خداااااااااا

سهيل و سونا رو با هزار دردسر بيرونشون كردم و هنوز دو دقيقه نشده سالومه خانوم(زن دايي) با دست حلقه شده در بازوي دايي تشريف آوردن اتاق ما كه دكوراسيون جديدمون رو ببينن.....!!!؟

- سلام هستي جون. چطوري؟

من پرخواب - سلام سالومه جون...دايي جون خوبين؟

دايي- سلام خانومي. خوبي؟ با درسا چيكار ميكني؟

- خوبم دايي جون.... درسا هم سلام ميرسونن(گيج بودم از خواب ديگه)...نه نه يعني يه خورده سخته

- عوضش اگه تلاش كني همون الكترونيكي كه ميخواي قبول ميشيا...آفرين دايي جون

و در اين صحنه سالومه خانوم با چهره اي آويزان و چشماني پر اشك قهر كردن رفتن بيرون..چرا؟ چون من و دايي يه گوشه حرفامون رو به اون ربط نداديم يا مثلا دايي وسطش يه لبخندي..چشمكي چيزي هم تحويل خانوم نداد. وووووووي كه چقد لوس و ننره اين . بيچاره دايي. بيچاره من...بدبخت من....فلك زده من!!!؟

ما دوباره سعي كرديم بخوابيم كه بلاي آسموني نازل شد.

مامي صدا زد هستي....بيا اينجا تلفن با تو كار داره.... مام باهزار اميد و آرزو رفتيم پشت تل كه ديدم وااااااااي  ماهك زنگ زده.... كلا اين هروقت ياد من مي افته يا تايپي چيزي داره يا ميخواد يه چيزي براش بسازم...و حدسمون هم درست بود و خانوم فرمودند عصري برم در خونشون يه سري عكس تحويل بگيرم با فتوشاپ درستش كنم...بعدش هم فيلمش كنم. واقعا سنگ پاي قزوين پيش اين كم مياره.

اينم رد كرديم و رفتيم بخوابيم كه چي شد؟؟؟؟ خواب ديدم

يوهو...يوهو....صدا مياد....صداي رد پا مياد....بوي آدميزاد مياد....اي خدا اين غول پشمالو كيه؟ ميييييخووووووورمتتتتتت.... ووواااي منو نخور ...اميد دارم...آرزو دارم....نذار اول جووني پرپر شم....چرا ميخورمت آدميزاد....يوهو يوهو...جيمبالالالالامپور...يوووووو ....۰

ديگه خودم فهميدم وقتشه و يه سيلي زدم تو گوشم تا از خواب پريدم! حالا دوباره خوابيدم....اوووه...دوباره خواب ديدم

-الو سلام هستي جون...خوبي؟

- سلام...شما؟

-منم گلشيفته

-گلشيفته ديگه كيه؟؟؟

-گلشيفته فراهانيم

-هااااا؟ يعني تو گلشيفته فراهاني هستي؟ جون من يه امضا بده!؟

-آخه اسگل از پت تل هم مگه ميشه امضا داد؟

-ببخشيد....خب حالا چيكارم داري؟

-مگه تو هستي نيستي؟

-چرا هستم.

-خواستم بهت تبريك بگم.

-آخه تبريك واسه چي؟

-شما نفر اول رشته رياضي كنكور سراسري ۸۸ شديد!

-وووووووووووي من؟ جدا؟ وووووووووو خداااااااااااااا...هوورااا

-خب ديگه من بايد برم....جك داره صدام ميكنه.

.........!!!!!؟

گووووووووووومپپپپپپپپپپپپپپ

اهههههههههههه سهيل؟؟؟؟؟؟؟ سونااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

نكنين همچين.....بچه چرا همچين ميكني؟ مامااااااااااااننننن... ايييييييييي خداااااا يكي بياد منو از دست اينا نجات بده

اصلا من بدبخت...من بيچاره....من فلاكت زده.....من بخت برگشته

ما خواب نخواستيم بابا.......!!!!!؟

-هستيييييي جووووون......مديرتون زنگ زده ميگه چرا امروز هستي نيومده؟؟!!!؟؟؟

-هان؟؟؟؟ مگه امروز پنج شنبه نيست؟

- نه عزيزم چهارشنبه ست.....؟!!!؟؟

- ايييييييي خداااااااااااا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه توضيح درمورد اسمم: سعيده اسم شناسنامه اي ما ميباشد. از بچگي همه صدايمان ميكردند هستي. به سعيده زياد عادت نداريم.هستي صدايمان كنيددر زمان حال هستي خوابش مي آيد.با اجازه ميرود بخوابد.....پريس قضيه قد قد رو كه يادت هست؟!!؟؟........؟

 قرفون شما.....باي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت   توسط هستي  | 

سلام.....

حالم خوب نيست.....

اصلا حالم خوب نيست.....

نميدونم چي بايد بگم.....

فقط بيشتر از همه دلم به حال مظلوميت دكتر شريعتي ميسوزه كه بعد از اين همه سال هنوزم بعضيا هستن كه نميخوان قبول كنن اگه حرفاي دكتر آيينه ي راهمون بود حالا حال و روزمون خيلي بهتر از ايني كه الان هست ميشد.

ديگه خسته شدم. آره...خسته شدم

از دست تو خسته شدم...خود تويي كه اين چند وقته انقد آزارم دادي. آره آره تو....خود خود تو.

خوشم مياد انقد ترسو هستي كه حتي اسمت رو هم نميگي. خوشم مياد از ترست حتي يه رد كوچولو هم از خودت بجا نميذاري.

دلم ميخواد محكم بكوبم در دهنت تا درمورد شريعتي اينهمه ياوه و چرت و پرت بهم نبافي.

اصلا كاش ميشد نظر خصوصيام رو مسدود كنم. كاش ميشد يه كاري كنم كه با اون كامنتات خراب نشي رو سرم و همه بفهمن كه چه دروغگويي هستي . خداروشكر دكتر بعد اين همه سال هنوز هم اونقدر طرفدار داره كه بيان بشوننت سر جات.

اصلا من اشتباه كردم كه اومدم توي بلاگفا حرف دكترو زدم. نميدونستم يه آدم كثيف دورو مثل تو هم پيدا ميشه كه بياد با حرفايي كه در مورد شريعتي ميزنه و افترا هايي كه بهش ميبنده اعصابمو بريزه بهم.

آره من عاشق عقايد دكترم. به تو و امثال تو هم اجازه نميدم با حرفات شخصيت اونو زير سوال ببريد. بهتره بدوني اونايي كه عقل دارن كه حرف تو رو باور نميكنن . اونايي هم كه حرفتو باور ميكنن مطمئنا اونقدر نفهم هستن كه از دست من و امثال منم كاري براشون بر نمياد.

تو رو كه من نميتونم درستت كنم. فقط از خدا ميخوام جوابتو بده. از خدا ميخوام حق دكترو ازت بگيره. از خدا ميخوام همچينت بكنه كه نفهمي از كجا خوردي.

نميتونم درستت كنم. نميتونمم در دهنتو ببندم. نميتونمم حرفاتو بخونم و اعصابمو خورد نكنم. نميتونمم كامنتاتو نخونده پاك كنم.

تو كه هميني كه هستي ميموني... اعصاب منم خورد ميشه بيخود.... تازه تحمل ديدن اهانت به شريعتي رو هم ندارم.

دوستان محترم شيوه ي وب بنده من بعد تغيير خواهد كرد. جاي دكتر اينجا نيست. بعد از اين از خودم مينويسم و خودم. فقط چيزي كه ازش مطمئنم اينه كه خدا ظلمتو بي جواب نميذاره.

 

لالا لالا بخواب دنيا خسيسه    

          واسه كمتر كسي خوب مي نويسه

                    يكي لبهاش هميشه غرق خنده ست

                              يكي چشماش تو خوابم خيسه خيسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت   توسط هستي