سلام به همه ي دوستان و عزيزان همراه
بچه ها امروز دلم خيلي گرفته ... يه احساس خاص و البته خيلي بدي دارم ..... يه حسي دارم كه برام نا آشناست ... يه جورايي بگم كه تقريبا تا حالا تجربش نكردم. يه حس غريب و نا آشنا ..... حس جدايي .... حس دلتنگي. حس غم ... حسي كه موقع جدايي از عزيزانت داري ..... ميفهميد چي ميگم كه؟
بچه ها تا آخر تابستون ۴-۵ روز بيشتر باقي نمونده ... ۴-۵ روزي كه اي كاش هيچوقت تموم نميشد. چرا ؟ چون بايد برم. بايد برم و اين جمع صميمي رو تا تابستون آينده يعني بمدت يك سال ترك كنم.
نا سلامتي امسال كنكور داريم ديگه! بابا هم پريشب اعلام فرمودند كه تا اطلاع ثانوي تمامي اجسامي از قبيل گوشي موبايل ... لپ تاب ... كامپيوتر(كامي جون خودمون) ... ام پي تري پلير ... واكمن و تمامي اجسامي كه تنها جنبه ي تفريحي داشته مزاحم درس خواندن بنده مي گردد و لذا بدينوسيله اعلام ميگردد كه عموم اجسام نامبرده روز اول مهر راس ساعت ۷ صبح از دسترس عام و خاص جمع آوري گشته و دسترسي به آنان تا تابستان سال آينده ممنوع و غير ممكن مي گردد!
بچه ها خيلي دلم براتون تنگ ميشه ... تواين مدت دوستاي خيلي خوبي پيدا كردم كه خيلي برام ارزش دارن و مطمئنم كه هيچوقت فراموششون نميكنم ... (بماند كه شماها منو مي فراموشين! يه كوزه آبم روش! ) البته كامنتدوني اين پست رو باز ميذارم ... وبلاگمو هم حذف نمي كنم كه نشونه ي محكمي باشه واسه اينكه برميگردم. امروز خواستم بگم كه :
دل من ايوانيست ... كه پر از مهر و پر از دلتنگيست ... دل من آينه ايست ... كه بر آن مي نگري ... اي قديمي اي خوب ! تو مرا ياد كني يا نكني ... من به يادت هستم ... آرزويم همه خوشبختي توست.
توي ادامه مطلب خطاب به تك تك دوستاي گلم كه تو اين مدت همراهم بودن و باعث شدن با خندشون بخندم و با گريشون گريه كنم نوشتم.
خوندنش خالي از لطف نيست.
هركسي ميتونه با خوندن قسمت خودش بفهمه كه :
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دم
گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم .....
برمي گردم!
ديگه ببخشيد اگه شوخيايي كردم كه كسي از دستم دلگير شد و يا گاهي اونقد جدي بودم كه بعضيا دلسرد شدن.
هيچيش از روي عمد نبوده.
دوستتون دارم تا ابد ......
تابستون آينده بر ميگردم.
برام دعا كنين .... براتون دعا ميكنم!
قربون همه ي دوستاي گل و بامعرفتم برم.
به يادتونم ... به يادم باشيد
و خداحافظي بمدت يك سال .... يه خداحافظي كه از همين حالا دلم واسه همتون تنگ شده.
برو ادامه مطلب تا بفهمي درموردت چي نوشتم.
دليل بودن
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود
و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کنند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند
و زیبایی همواره تشته دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
عدم بود و خدا بود و با او
و عدم گوش نداشت
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.
و سرمایه هرکسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سر شار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم و جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هرکسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
(( دكتر علي شريعتي ))
پ.ن ۱ : خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ،
مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ،
و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ،
که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم»
به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد
و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی !
به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
علي (ع)
سخن گفتن درباره علي (ع) بينهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ ميبيند، بلكه خود را در برابر معجزهاي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «اين خلقت» احساس ميكند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن ميآيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزهاي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است.
علي (ع) يكي از شخصيتهاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته ميبود، بدشناختهتر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار ميشناختند.
گاه علي (ع) را كه توي اين جنگها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش ميبينيم، تاريخ ميگويد، تنها در نيمه شبها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه ميرفته و نگاه ميكرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو ميبرده و ميناليده! هرگز، من نميتوانم قبول كنم كه رنجهاي مدينه و رنجهاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگتر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!
درد علي (ع) خيلي بزرگتر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بيتاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني ميبيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم ميبيند و احساس خفقان در اين عالم ميكند.
مسلما هر كسي كه انسانتر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس ميكند، انسان است، اين است كه ميبينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونههاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيباييهايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.
علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانوادهاي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.
چهرهايي كه ميخواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كاملترين خصوصياتش نيست، اما اساسيترين آنهاست
علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) فيلسوف، علي (ع) مظهر بينشها و ابعاد متضاد، علي (ع) زهد انقلابي و عبادت، تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقتها و ارزشها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انساندوستي.
درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس ميكند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمههاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي ميگرييم كه از شمشير ابن ملجم در قرق سرش احساس ميكند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نميشناسيم!
بايد اين درد را بشناسيم، نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نميكند و ... ما درد علي (ع) را احساس نميكنيم.
ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه ميتواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه ميتواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال ميبينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيدهايم!
در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع ميشود و اين مرحلهاي است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) وار بودن، علي (ع) وار انديشيدن، علي (ع) وار احساس كردن در برابر جامعه، علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي (ع) وار زيستن، علي (ع) وار پرستيدن و علي (ع) وار خدمت كردن است.
پ.ن۱ : فدای صداقت کلامش بشم مثل علی (ع) همیشه تنهاست.
پ.ن ۲ : در روزها و شب ها ی ملکوتی شهادت و ولادت علي (ع) توسط مدعوین صدا و سیما بارها این جملات گفته شد ولی بدون آنکه نامی از خالق این جملات برده شود. کاش به همان اندازه که در اقتباس و استنساخ این جملات هنر داشتند . در معرفت آن هم می کوشیدند.
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت باخبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این ذلت.
زمین و آسمان را کفر میگویی .
خداوندا تو در قران جاویدت هزاران وعده ها دادی
که نا مردان بهشت را نمیبینند
من اما دیده ام نامرد نامردی که با خون تن مردم هزاران کاخ میسازد.
خداوندا تو میگویی اگر ا هریمن شهوت بر انسان حکمفرما شد
من او را با صلیب خویش مصلوب خواهم کرد
من اما دیده ام چشمان شهوت باز فرزندی
که بر اندام لخت مادرش چون ژا له می لغزید.
اگر مردانگی این است به نامردی قسم نامرد نامردم
اگر روزی به عرشت باز آیی لباس فقر پوشی و با مردم در آمیزی
برای لقمه ای نان به زیر پای نامردان شب آزرده و دل خسته به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟ !
(معلم شهید دکتر علی شریعتی)
پ.ن ۱ : دکتر شریعتی یگانه معلم من است.او که چون شمع به پای مردمی سوخت که نمی دانم ارزشش را داشتند یا نه؟؟؟
پ.ن ۲ : صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد « قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. و من هم می نویسم :« که این نوشتن ها و این گفتن ها فقط برای آرام کردن دل خود است و بس که هر چه بنویسیم و بگوییم از معلم شهیدمان كه باز كم گفته ايم و كم نوشته ايم.........سلام بر همه ي دوستان و پيروان راه دكتر شريعتي . مطلبي را كه برايتان نوشته ام مستقيما از كتاب « پدر ، مادر ، ما متهميم » دكتر شريعتي انتخاب شده است . بخشي از اين كتاب پر محتوا و واقعا خواندني را كه خيلي جالب بود را انتخاب كرده و در اين مكتب به نمايش مي گذاريم تا شايد رهگذري سوخته دل ببيند و بخواند و بداند و بفهمد كه دكتر كه بود و براي چه بود و چه گفت و چه فهميد و چه مي دانست...... در اين مكتب دل به اوج و عظمت روح والاي شريعتي پي خواهد برد و بر گرداگرد عرصه ي وجودش به نوحه خواني خواهد پرداخت...پس بيا و تو هم ساكن اين وادي باش.
( پدر ، مادر، ما متهميم )
دين « نه »
تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !
به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام .
كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !
تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !
پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !سلام به همه ي دوستاي گلم كه واقعا توي همه ي شرايط اين وب زيييباااااي من
همراهم بودن.......
راستش امروز اومدم بگم كه چند وقته توي يه وب جيگمل ديگه كه گروهيه شروع به نوشتن كردم. خيلي باحاله اونجا....... چند روزي هم هست كه تغييراتي توش داده شده..... يعني الان وبلاگ به صورتي دراومده كه فكرنكنم هيچ وبلاگي اينطوري باشه. اينم آدرس خوشملششششششش:
حالا ميخوام يكم درمورد اين وبمون براتون توضيح ول كنم :
اين وبلاگ داراي هفت نويسنده ي اصليه كه حق آپ دارن و خودمم عضوشونم با اسم دختر رنگین کمون
تعداد بيشماري هم عضو افتخاري داره كه همشون از اينكه اومدن پيش ما و عضو شدن راضين...كلي هم خوشحاليدن.
حالا هر عضو افتخاري واسه خودش يه صفحه ي جداگانه داره كه مشخصات جالبي از اون توش نوشته شده. تازه اين هفت نفر قصد داره واسه اعضاي باحال و جينگوليش تفلد هم بگيره .
ديگه امكانات ديگه اي از جمله چت روم هم داريم كه خداييش ايول داره
حالا شما براي عضويت در وبلاگ باحال اين هفت نفر ميتونين به بخش صفحات ديگر سمت چپ قالب مراجعه كنين و با فشردن لينك درباره ي وبلاگ از همه ي كارايي كه تو مغزاي نخوديمونه با خبر بشين.
هركي سعيده رو دوس داره جون مادرش بياد بعضوه...
خيلي باحاله...خيلي م خوش ميگذره.
تازه وقت چنداني هم نميخواد...هفته اي بيست دقيقه وقت بذارين كافيه.
قربون همتون برم.....دوستون دارم يه عالمه قد هزار تا قابلمه
پ.ن: بچه ها لطفا تو همون آپ قبلي نظر بدين...اينو بنا به دلايل امنيتي كامنت دونيشو بستيم![]()
باي باي لالاي لاي![]()
![]()
![]()
سنام به همه دوشتاي گل و بلبل و ناناسي خودممممم
اول كاري از همه بخاطر اين تاخيري كه در آپ كردن دارم مهذرت ميخوام چون بعضيا اومده بودن گفته بودن عقده كامنت دارم و هي تمع كامنت منو گرفته و واسه همينه كه آپ نميكنم. اما خب اينطوري كه نيست؟ هست؟![]()
راستش من وقتي آپ ميكنم اصلا تا يه عالمه وقت بعدش اصلا حس آپ كردن نيست...
چون تازگيا ميخوام يه پست از دكتر بذارم و پشت بندشم يه چيزي دست نوشت . آخه تا الف نباشه كه ب نمياد كه.. الان اين هيچ ربطي نداشت ولي خب يه ذره هم داشت . يعني تا دست نوشت خودش نياد كه نميشه نوشت كه بعدشم پست دكتر بياد كه ؟؟(شما فهميدين چي شد؟ والا بلا خودم كه نفهميدم)![]()
حالا بي خي خي..... مثلا اونايي كه گفته بودن عقده كامنت دارم اگه بازم اين مقوله(اين كلمه رو تازه ياد گرفتم! خوشگله؟نه![]()
)) تكرار بشه ديگه به قول داداش جون گلم
يه تبر برميدارم و ميام همتوتونو نصف مي كنم بعدشم مي شينم غصتون رو مي خورما....دوست من الان اين جذبه رو حال كن.![]()
حالا بريم سر اصل ماجرا كه مربوط ميشه به قضيه اي كه ديشب نه نصف شب اتفاق افتاد (عزيز من برو ذهنتو اصلاح كن.
)
راستش بابا مامانم و اين علي گور به گور شده(داداش واخهيمه اه اه اه
) هفته ي پيش رفتن تهران (بيا بابا نتركي از فوضولي ما اصفهانيم) بعد ديشب برگشتن..... .
بعد اولش كه عين اين بچه سوسولا كلي تو بخل ننه گريه كردم
و بعدم بابا و برا علي هم يه زبون خوشگل در آوردم كه جالب بود برام كه گفت سعيده دلم برات تنگ شده بود! منم گفتم آره داداش عزيزم منم تو اين مدت همش فكر ميكردم مثلا تو تهران تصادف كني ملت راحت شن! اي اون لحظه خنده رو لبش ماسيداااا پوزشو زدم! اي حال داد !
حالا اينا اصلا ربطي به اصل ماجرا نداشت..... اصل ماجرا اينه كه ديشب خلاصه هممون رفتيم بخوابيم كه بابام گرمش بود و رفت تو هال خوابيد...من و علي و مامان هم هركدوممون رفتيم تو اتاقاي خودمون . القصه نصفه شب بود كه حس كردم گلوم شده كوير برهوت......
پا شدم برم آب بخورم كه مقدمه ي اتفاق پايه ريزي شد
...... آخه تو خونه ي ما يه راهروي بزرگ هست كه در اتاقا از توش باز ميشه.... گاوصندوق
هم تو اتاق مامان بابامه ! خواستين بياين دزدي فقط حواستون باشه همون دم در قوطي دزدگيرو بشكونين و بعد بياين! جاي گاومونو يعني گاو صندوقمون رو هم كه بلدين ديگه..... منم تو اتاقم طلا دارم...![]()
اتاق منم همونه كه رو درش يه پوستر اشي مشي زده!
اه خب دوشت دالم ديه....
خلاصه من از اتاقم همونطور خواب و خواب و چراغ خاموش (انگار مسنجره!
) اومدم بيرون كه چون تاريك بود و منم با جغدا نسبتي نداشتم
خب اشتباه جاي آشپزخونه رفتم توي هال..... بعد همينجوري كه ميرفتم احساس كردم انگار راه خيلي طولاني شد و آشپزخونه به اين بزرگي نبودااا ولي خب بازم رفتم! تا اينكه ييهويي پام گير كرد به يه چيزي و گوووپپپپ خوردم زمين! حالا اون چيز چي بود؟ بابام بود!!!
باباي منم وقتي از خواب ميپره تا زمان دقيقا 3 دقيقه و 28 ثانيه منگه!
منم خواستم از اين زمان حد اكثر استفاده رو ببرم كه همون منگيش كار دستم داد! منم پا شدم كه تا هوشش سر جا نيومده در برم كه اونم فكر كرد دزد گرفته و مچ پامو محكم چسبيد و منم شاااااااااارق خوردم زمين!
ديگه اون لحظه هم دردم اومده بود هم خندم گرفته بود هم تازه بابا هي داشت منو ميكشيد طرف خودش كه دزد در نره! منم خودمو كنترل كردم و بريده بريده گفتم نكن بابا منم! خلاصه بعد از زمان 3 دقيقه و 28 ثانيه كه بابا همچنان داشت ما رو ميكشيد ديگه به هوش اومد و فهميد چي شده و هردومون غشيديم از خنده!
حالا چي شد بعدش؟ علي هم صدا رو شنيده بود و اونم فكر دزد افتاده بود...(ببين ديشب چند تا دزد اومد خونه ي ما ها!لطفا شما مي خواين بياين بذارين حوالي مهر و اينا بياين كه هيجان ماجرا حفظ بشه!
) حالا چراغا هنوز خاموش بود و علي هم پا شده بود اومده بود تو هال كه بابا هم پا شد بره آب بياره كه بخوريم كه ديگه بوووومببب ! ![]()
اين دوتا هم وسط هال خودن به هم و بعدشم تصادم بيني ها و اوه !
خلاصه ديگه ساعت 3 و 28 دقيقه كه اين اتفاقا افتاد تا ساعت 4 و نيم كه مامان پاشد برامون سحري گرم كنه ما همينجوري داشتيم مي خنديديما...... !
عجب شبي بود !
منم اومدم اينا رو اينجا ول كردم كه ملت هم بخندن يكم. الانم فكر كنم ساعت 3 و 28 دقيقه ي عصره كه دارم اينا رو مينويسم (شما ميدونين چرا من گير دادم به اين عدد؟!) و لازم به ذكره كه دارم از شدت گشنگي گيجگولي ميزنم ديگه...جالبه من اصلا تشنم نميشه! خب ديه اين آپ هم مثل قبلي طولاني شد... اگه مسخره بود و خندتون هم عمرا نگرفت و به زور قلقلك هم نخنديدين و اينا ديگه يا من مسخره ام يا شما خيلي ديگه
....... هستين كه بر منكر دومي لعنت!![]()
![]()
الانم دم افطاري(ساعت 3 و 28 دقيقه عصر جديدا دم افطاره ها جالبه اين ساعتم جلو نميره.!) يه صلوات نثار روح تمومي رزمنده هامون كنين كه در جنگ مقابل عراق پيروز بشن! اه بچه ها صلواتا اثر كرد پيروز شديم.!
الانم حدود يه عالمه وقت بعد جنگه... ببينيد پس منشاء پيروزي ايران خودم بودمااا حال كن الان. خب ما لفتيم ديه........ به قول يه دوست عزيزي : براي هميشه خداحافظ اما زود بر ميگردم!![]()
![]()
دوشتون دالم![]()
![]()
![]()
![]()
....قلبون همگي...به قول خودم كه خيلي گلم و باحال![]()
![]()
![]()
: باي باي لالاي لاي. ![]()
![]()
پ.ن:گل سرخ زیبا می شکفد چون
تلاش نمی کند نیلوفر باشد.
و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون
چیزی از افسانه ی شکفتن گلهای دیگر نمی دانند
همه چیز در طبیعت زیباست چون
تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند
هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد
همه به راه خود می روند
نکته همین جاست!
خود باش و از یاد مبر
هر کار کنی نمی توانی غیر از خود باشی.
تمام دست و پا زدن ها عبث است.
تنها وتنها مجبوري خودت باشي
![]()
![]()
کویر انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات
در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم
و از آنست که ماوراء الطبیعه را که همواره فلسفه از آن سخن می گوید
و مذهب بدان می خواند در کویر بچشم میتوان دید، میتوان احساس کرد .
و از آنست که همه پیامبران از اینجا برخاسته اند و بسوی شهرها و ابادیها آمده اند .
درکویر خدا حضور دارد !
در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده ، دیگر هیچ نیست .
صحرای بیکرانه ی عدم است ، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول .
آسمان کویر سراپرده ی ملکوت خداست
و ...بهشت ! بهشت سرزمینی که در آن کویر نیست ،
با نهرهای سرشار از آب زلالش ،
جوی های شیر و عسل و نان بی رنج و آزادی و رهایی مطلقش
بی دیوار ، بی حصار ، بی شکنجه ، بی شلاق ، بی خان ، بی قزاق ... بی کویر !
شب کویر ! این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمیشناسند .
آنچه می شناسند شب دیگری است ، شبی است که از بامداد آغاز می شود .
شب كوير به وصف نمي آيد......
بر گرفته از کتاب هبوط در کویر اثر " دکتر علی شریعتی "