تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩
اوج. . . زندگی. . . غرور

 

مادر عزيزم....

 

آئينه ي آه هاي مرا در ايوان اشك آميز نگاهت بگذار ، مادر سجاده نشين من.

كه دواي دعاي تو زخم هاي مرا مرهميست...

وقتي كنار دريچه ي خاطرات مي نشيني و برايم شال غربت مي بافي ، وقتي كه با مقنعه ي عفاف در كوچه باغ هاي مفاتيح به راه مي افتي و براي همه ي خاك نشينان حلواي رستگاري قسمت مي كني ، تا از شكر خواب شپيده دمانت رويا وار بگذرم و ساعتي زير سايه بان آرام قنوتت بياسايم . سپس به شيوه ي باغبانان نوبر نيايشت را از سر شاخه هاي اجابت بردارم.

 

مادر ؛

 

مرا حلال كن اگر نرگس هاي نگاه تو را گاه گاه از ايوان تنهائيت برداشتم و لب پنجره ي گفتگو گذاشتم ، اگر نفهميدم و با كفش جهالت از روي قاليچه هاي سكوتت گذشتم و اگر پرسه ي نيمه شبان من ، نيايش آرام تو را بر هم زد حنجره ي آوازم بر گلهاي صورتي رنگ تو خراش گذاشت .

مرا حلال كن اگر فراموش كردم كه در بازگشت از آئينه ها ، برايت هديه ي لبخند بياورم.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط هستي  |