دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی
آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی
فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند.
مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و
در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما
میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما
نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم
آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند.
چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.
هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر
زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در
حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که
چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به
تعداد انگشتان دست هم نرسد.

با تو
همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم
با تو
همه ي رنگ هاي اين سرزمين مرا نوازش ميدهند
با تو
آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند
با تو
كوه ها حاميان وفادار خاندان من اند
با تو
زمين گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود مي خواباند
ابر حريري است كه بر گاهواره ي من كشيده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم،كه در پس اين كوه ها همسايه ي ما است در دست خويش دارد
با تو
دريا با من مهرباني مي كند
با تو
پرندگان اين سرزمين خواهران شيرين زبان من اند
با تو
سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند
با تو
نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي كند
با تو
من با بهار مي رويم
با تو
من در عطر ياس ها پخش مي شوم
با تو
من در شيره ي هر نبات مي جوشم
با تو
من در هر شكوفه مي شكفم
با تو
من در طلوع لبخند مي زنم ، در هر تندر فرياد شوق مي كشم ، در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم ، در غلغل چشمه ها مي خندم ، در ناي جويباران زمزمه مي كنم
با تو
من در روح طبيعت پنهانم
با تو
من بودن را ، زندگي را ، شوق را ، عشق را ، زيبايي را ، مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم.
با تو
من در خلوت اين صحرا ، در غربت اين سرزمين ، در سكوت اين آسمان ، در تنهائي اين بي كسي ، غرقه ي فرياد و خروش و جمعيتم ، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها كودكان من اند و اندام هر صخره مردي از خويشان من است و نسيم ها قاصدان بشارت گوي من اند و
((بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاك ، شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك)) :
همه خوشترين ياد هاي من ، شيرين ترين يادگار هاي من اند.
دكتر علي شريعتي ![]()



تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
ما که خانوم هستی میباشیم عاشق شريعتي هستيم و همچنين عاشق همه ي عاشقان شريعتي.در ضمن يه چيزي رو هم تاكيد كنيم كه مطهري با شريعتي مخالف نبوده و امروزيا مي خوان از عقايد اين دو تا در مسايل سياسي به نفع خودشون استفاده كنند و منافع خودشون رو در اين مي بينند كه بگند شريعتي با مطهري مخالف بوده. مطهري شريعتي رو قبول داشته و حتي در جايي هم راجع به اون گفته : شريعتي يعني به نظرات معقولانه اش احترام گذاشتن و ايراد هاي كارش را گرفتن.پس غلط كرد هركي كه گفت اين دو تا باهم مخالف بودن.ما مطهري رو هم دوست داريم ، اما عاشق شريعتي هستيم و تا ابد زبونم لال اونو همچون خدا مي پرستيم.
شريعتي واسه ما يعني عشق ، محبت ، ايمان ، اراده ي قوي و خلاصه همه چي.
و در پايان باز هم تكرار ميكنيم كه دوستت داريم شريييييييييييييعتي![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک بدبختی ما در ایران این است که یک روشنفکر تا سن هفت هشت سالگی و نه سالگی از همان ملاباجی و ملاهای اطراف محلش ،از مامانش
، از بی بی بزرگش
و از خاله"عمقزی" اش
-از اینها- دین اسلام را می آموزد، و اگر یک کم از همان نوحه خوان
و روضه خوان خانگی سر محلش بیشتر بیاموزد، باز تحصیلات اسلامی و شناخت اسلامی و آموزش اسلامی اش در همین حد است
.بعد او میرود مدرسه،و سال اول،سال دوم،سال سوم،چهارم..دبستان و دبیرستان و بعد دانشگاه..در دانشگاه عالی ترین اطلاعات علمی زمان را در سطح قرن بیستم می آموزد.طبیب می شود
و آخرین اکتشافات فیزیولوژی ،عصب شناسی، مغز شناسی ،خون شناسی و انسان شناسی را در سطح بین الملی در قرن بیستم می آموزد ،جامعه شناس می شود ،آخرین نظریات علوم انسانی را در قرن بیستم می آموزد
،فیزیکدان می شود،تمام قوانین هیئت و طبیعت را در سطح انسانی را در قرن بیستم می آموزد.مذهبش چیست؟ مذهب هنوز همان مذهب ملاباجی است
.این آقا که مثلا لیسانس یا دکتر فیزیک شده،اطلاعاتش درباره فیزیک در سطح ماکس پلانک استريا،اما اطلاعاتش در شناختن اسلام در سطح ملاباجی.بعد می گوید:"دین با علم نمی خواند."![]()
![]()
دکتر علی شریعتی
حضرت علی می فرماید: دوره ای می رسد که اسلام پوستینش را چپه تنش میکند. چقدر تعبیر علمی و دقیق و ادبی و درستی است ، برای اینکه پوستین لبای مخصوصی است و بر خلاف لباس هایی که پشت و رویشان خیلی با هم اختلاف ندارد ، پوستین پشت و رویش متضاد با هم است ،رویش بهترین رنگ را از نظر زمان و سبک و سلیقه زمان خودش دارد و بهترین هنرمندان رویش نقش صنعت و هنر به خرج دادند و با الیاف و با نخهای ابریشمی و خوش رنگ رویش نقش به کار بردند و زیبا و جذابش کردند که هر چشمی را به خودش می گیرد در صورتی که پشتش "لو لو خور خوره"ست و بچه ها را با آن می ترسانند. بنابراین اسلام پوستینش را چپه تنش می کند، یعنی اسلام را چنان وارونه اش می کنند که هر چشمی و هر منطقی و هر فکری و هر نسلی تا چشمش برای اولین بار به آن می افتد ،از آن فرار می کند.
"دکتر شریعتی"
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
