تبليغاتX
۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩ ۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩

درباره ی ما


هستي ام
ریلکس و مغرور. . .

پیوند روزانه

پروفایل هستی خانومی
اين هفت نفر

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


۩۞۩ طرحي از يك زندگي ۩۞۩

اوج. . . زندگی. . . غرور
گودبای پارتی
موضوع: عاشقانه

 

 

((    هر آغازی را پایانیست!    ))

 

دوستون دارم ، شاد و خرم باشید. . .

 

با تموم بدیام ، چشم امیدم به قلبای بزرگ شماست ، حلالم کنید!

 

ازم نخواید که بگم چرا دارم میرم ، فقط بدونید به میل خودم نیست ، بعضیا نمیخوان که من باشم ؛ باشه ، تسلیم!

 

خدافظ ! واسه ی همیشه . . .

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |سه شنبه 1388/02/29|

اصاب مصاب تعطیل!
موضوع:

یه چیزی دیدم که واقعا به طرزی وحشت انگیز ناک اعصابمو ریخته بهم

کدوم آدم............................... این ۷ نفر رو حذف کرده؟؟؟؟؟

 

مجید امیدوارم کار تو نباشه وگرنه یه فحش خیلی خیلی بدت میدم....از اون بد بدا ها

 

هرکی این کارو کرده الهی شب بخوابه صبح پاشه ببینه کچل شده ، الهی سیخ بره تو  چشش ، الهی روزی هزار بار اون یارو که من ازش بدم میادو ببینه ، الهی مورچه گازش   بگیره ، الهی الهی الهی ، اههههههههههه اعصاب ندارم!

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |شنبه 1388/02/19|

. . .
موضوع:

گاهی اوقات چقدر ساده فاصله ی بین بالاترین تا پایین ترین طی میشه ،

گاهی اوقات چقدر ساده از اوج اوج اوج میرسی به پایین ترین نقطه ای که ترجیح میدی همون جا هم نباشی ،

گاهی اوقات چقدر ساده پررنگ ترین چیزایی که یه روزی تصور میکردی غیر ممکنه که حتی یه گوشه از شکلشون خال بیوفته تبدیل میشن به بی رنگی مطلق ،

گاهی وقتا چقدر ساده مرگ آپدیت ترین چیزا رو با چشم خودت میبینی و کاری از دستت برنمیاد ،

چقدر آسون میشه که بعضی وقتا حرف دلتو خفه کنی و گوش بدی به مغزت ، و اون چیزی رو بگه که نه تنها راحتی تو رو در حال تامین میکنه ، بلکه آینده ت رو هم به روشنی رقم میزنه اما این حرف دل تو نباشه؛

گاهی اوقات چقدر ساده یه نفر تموم زندگیتو خراب میکنه ، همه چیزو بهم میزنه ، یه چیزایی رو ازت میگیره ، یه چیزای بدی رو بهت میده ، بهترین هات رو ازت میگیره؛ تو رو تبدیل به یه آدم دیگه میکنه ، یک کلام بازیت میده اما تو ناخواسته فقط بازی میخوری و هیچ کاری از دستت برنمیاد ، و تنها مجبوری شبا توی خواب تموم قدرتتو تو مشتت جمع کنی و محکم بکوبی در دهنش اما صبح که پا میشی وقتی میفهمی همه چیز خواب بوده از شدت عجز و ضعف گریه کنی و در آخر بفهمی که باز هم بازی خوردی؛

گاهی چقدر تحمل بعضی چیزا سخت میشه ،

گاهی چقدر آسون اشتیاق تبدیل میشه به دلسردی؛

گاهی چقدر آسون مجبوری دلتو قربانی غرورت کنی و جلوی همه سرتو بالا بگیری اما از درون مدام فریاد دلتو خفه کنی که میگه این سهم واقعی تو نیست!

گاهی چقدر آسون زندگی شاد میشه و تو شاد به نظر میرسی اما اون ته تهش فقط خودت میفهمی که در حقیقت شاد نیستی و بدتر از همه اینکه بفهمی چقدر تظاهر کردن به اون چیزی که نیستی سخته،

بعضی وقتا چقدر ساده همه چیز تموم میشه ، فرداش دوباره شروع میشه، به میانه میرسه ، آرزو میکنی کاش شروع نشده بود ، دلت میخواد تمومش کنی اما خودبخود معکوس عمل میکنی ، غرورت سرت فریاد میکشه ، دلت بیچارت میکنه ، و ته تهش تو مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونی که فقط بازیچه میشی و عقل و غرورت در یه طرف بر احساس و دلت که طرف دیگه هستن پیروز میشن و از تو یه آدم یخ و سرد میسازن که حقیقتا کسی تو رو نمیشناسه!

گاهی اوقات چقدر آسون همونقدر که دیگران برات غریبه میشن خودت هم با خودت غریبی میکنی!

گاهی چقدر آسون از بعضی چیزا فرار میکنی ، از بعضی چیزا میگذری ، بعضی چیزا رو تموم میکنی ، فاتحه ی بعضی چیزا رو واسه همیشه میخونی فقط واسه اینکه(......)

و بعضی از وقتا چقدر آسون ((.....)) پیدا مکنی ، تو واقعا ((.....)) رو دوست داری ، واقعا براش احترام قائلی و دوست داری که باشی ، اما خود بخود نمیشه!

و بعضی وقتا چقدر سعی داری که بالاخره واسه یه بار هم که شده این احساس باشه که قربانی عقل و غرور میشه نه برعکس ، و نمیدونی که میتونی یا نه ، اما با تموم وجود دوست داری که بتونی ، مگه نمیگن خواستن توانستن است؟ البته اگه بعضی کسا و بعضی چیزا خیلی آسون مغلوب این بازیت نکنن و یه بار به خودت نیای و ببینی ای دل غافل این دفعه هم غرور مغلوب شد....

بعضی وقتا چقدر آسون همه چیز جدی میشه!

و چقدر آسون زندگیت به یکباره مسیرش عوض میشه و خودت ، علایقت ، کارات ، فکرت ، تصمیمات و کلا همه چیز تو یه لحظه میشه از این رو به اون رو!

و تو این تفاوت رو دوست داری!

آسونیای زندگیه که پدر همه مونو در میاره.

واسه تموم کسایی که دوست ندارن مغلوب بشن دعا کنین.

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |جمعه 1388/02/11|

موضوع:

((متن این پست رو خیلی وقت پیش توی ورد نوشتم اما تا امروز فرصت نکرده بودم بیام نت و آپش کنم))

سلام

تعطیلات عید دوران خوبی بود ، یه عااااالمه درس خوندم! من از همین جا به این هستی خانوم مستعد و کوشا تبریک گفته و موفقیت روزافزونشان را خواهانم!و اما مهمونی ، امسال زیاد حوصله ی مهمونی رفتن رو نداشتم ، میگم حوصله که به خودم یادآوری کنم همه چیز به اختیار خودم بود و اگه می خواستم میتونستم این 14 روز تعطیلی هرچی درسه رو سه طلاقه کنم و بزنم به کیف ، اما ترجیح دادم درسمو بخونم! واقعا از این حس اختیار همیشه یه لذت شگرفی بهم دست میده ، از اینکه میبینم هیچوقت مجبور به تحمل چیزی یا کسی نبودم و نیستم خوشحالم ، از اینکه میبینم همیشه طبق میل خودم رفتار کردم و تصمیم گرفتم و اکثر موارد هم راه درستی رو البته این دفعه هم به نظر  خودم و هم دیگران رفتم (چون درستی یا غلطی راهی یا چیزی هیچ وقت نمیتونه با نظر یه مغز مشخص بشه و تنها وقتی بر درستی چیزی برچسب تایید میخوره که اون درستی ، نظر فرد نباشه و تبدیل بشه به نظر افراد)خوشحالم. یادمه توی یکی از کتابای معارفم که نمیدونم سال چندم بود خوندم که اختیار ، ظهور گوهر انسانیت است. و خیلی از این جمله خوشم اومد!بله!

خدایا دور و برمو بعضی کسایی گرفتن که بعضی وقتا از شدت کوتاهی سطح افکارشون واقعا دیوونه میشم . البته شاید هم فکراونا از نظر من کوتاهه ، نمیدونم! یا اینه که من هنوز به سطح اونا نرسیدم و واسه همین اهدافشونو بیخود و بی فایده میبینم ، یا ذهنم خیلی بیشتر از اونا رشد کرده و چون از اونا جلوترم حجم عمیق افکارشون رو پوچ و واهی میبینم ، حس میکنم هیچ کدومشون آرزوهاشون بی سقف نیست ، هیچ کدوم واقعا خودشون نیستن و اکثرشون از کسی تقلید میکنن ؛ حتی کسی که قبلنا آدم مهمی تو زندگیم بود ، با شناخت خیلی قوی و نزدیکی که امسال ازش پیدا کردم متوجه شدم چقدر بچه ست و تو زندگیش به چه چیزای بیخودی اهمیت میده ، همه چیزو در ظاهر میبینه و هرکی که خوشگل باشه یا باکلاس باشه این میره طرفش. کلا بیشتر کسایی که دور و برم هستن رو   حس میکنم هیچ کدوم استقلال فکری ندارن و یه تابعی هستن از بقیه! نمیگم خودم تافته ی جدابافته م اما هرچی هست بین من و آدمای دور و برم از نظر نوع فکر هزاران سال نوری فاصله هست ، و این دیوونه م میکنه!

الان شدیدا حس لرز کردم ، سریع بخاری رو روشن کردم. اما اتاق من ماشالاش باشه تا 2 ساعت دیگه هم گرم نمیشه! دور و بر اتاقو نیگا کردم ، چشمم افتاد به اون کاپشن صورتیه که از بس گرمه هیچ وقت نمیپوشمش ، الان به دردم خورد! ولی به اتاقم که نیگا میکنم ، چقدر تغییر! کی(چه وقت) اون تخت کوچولو و نارنجی رنگ که کنارش یه خرس کوچولو نقاشی شده بود تبدیل شد به این تخت بزرگ و چوبی؟ کی اون همه پوستر وینی پوه و اون کاغذ دیواری های خرگوش دار تبدیل شد به یه رنگ سفید روی دیوار و پوستر فوتبالیست ها و جملات جبران خلیل جبران؟ کی اون میز کوچولو و نارنجی که همیشه پشتش نقاشی میکردم تبدیل شد به یه میز کشیده و بلند و پر از کاغذ و شکلای هندسی و فرمولای فیزیک و ریاضی؟ وااااای! چقد تغییر! خدایا من کی بزرگ شدم؟ عروسکام کجان؟ اون لباسای پولک و مهره ای و عروسکیم کو؟ خدایا من میترسیدم! از بزرگ شدن میترسم اما حالا دور و برم نشون میده که واقعا بزرگ شدم ، بدون اینکه متوجه باشم ! برمیگردم به عقب ، و بازبه همون جایی میرم که همیشه دوست دارم خاطراتش بصورت پی در پی تکرار بشه ، کلاس سوم راهنمایی! واقعا چقدر خوش بودیم ، چقدر شنگول ، هیچ وقت خنده از رو لبامون نمیپرید ، اگه حتی یکی یه آه بی دلیل هم میکشید همه از غمش ناراحت میشدن ، یادم میاد به اون همه دوستی و صفا و صمیمیت ، که الان واسه هرکی ازش میگم نمیفهمه ، اما سال اول دبیرستان ، یه جورایی هم خیلی خوب بود هم خیلی بد! نمیگم چرا چون اگه بخوامم نمیتونم بگم! الان دیگه با هیچ کدوم از دوستای سال سومم رابطه ندارم ، فقط دو نفرشون رو هنوز شاید دو ماه یه بار تلفنی میحرفیم ، اما. . . نگاه میکنم به جمعی که تو کلاس امسالیمونه ، شاید واسه بقیه خوب باشه اما من که اصلا خوشم نیومد ، با هیچ کدومشون نه میسازم و نه میتونم بسازم ، اما اینم یه چیزیه مثل همیشه که دوست داشتم یا نداشتم گذشت و حالا هم میگذره! کم کم برمیگردم به حال ، امسال سال مهمیه ، بعضی وقتا پر از اضطراب میشم و بعضی وقتا به ترسم میخندم! بعضی وقتا شدیدا شارژ و سرحالم و گاهی حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم ! اما واقعا باور نمیکنم که بزرگ شدم! برمیگردم همه ی نوشته های دفتر عقایدمو میخونم ، از تموم چیزایی که باهاش برخورد کردم نوشتم ، بعضی هاشون رو واقعا میشه باور کرد که یه آدم بزرگ نوشته! یعنی لیاقت بزرگ شدن رو دارم؟ آیا در اون حدی هستم که خودمو بزرگ بدونم؟! ولی بزرگی وقتی خوبه که افکارت بزرگ بشن ، اما احساساتت نه! پاک تر از احساسات بچه ها که نداریم که؟! داریم؟! اما پیشرفته تر از افکار یه آدم بزرگ هم نداریم! پس چه خوب میشد اگه همه ی آدما بزرگ میشدن ، افکار بزرگی داشتن ، اما احساساتشون هیچوقت همراه خودشون بزرگ نمیشد! دیگه هیچوقت نمیدیدیم که کسی قلبش شکسته ، کسی گریه نمیکرد ، سکوتی وجود نداشت تا آدما درش بزرگترین جنایت ها رو بر قلب و احساس همدیگه وارد کنن و. . . چه دنیایی میشد! یه نیگا میکنم به خودم ، منم بر اساس قانون طبیعت رفتار کردم ! بزرگ شدم ، احساسمم بزرگ شد! و کسایی رو رنجوندم که نباید و ضرباتی وارد کردم که نشاید! واقعا میشه قانون طبیعت رو تغییر داد؟ واقعا دستای کوچیک ما توانایی عوض کردن چنین روالی رو دارن ؟ اگه هم داشته باشن خود ما نمیخوایم! در ظاهر چرا ، اما در باطن هیچ کس از ته قلبش نمیخواد بزرگ شه با احساسات کوچیک ، حتی خود من هم همینطور! چون اگه احساسات کوچیک داشته باشیم ، قطعا نمیتونیم بر خلاف احساس دیگران رفتار کنیم و فلان سود و یا صفری که جلوی موجودی حسابمون قرار میگیره که از فلان سنگ دلی عایدمون شده رو دیگه نداریم! آدمی اصلا از اساس منفعت طلبه ، و سخته که بر خلاف جهت سودش حرکت کنه و تقریبا غیر ممکن و اگه حتی کسایی هم پیدا بشن که از ته دلشون بخوان قانون طبیعت خلاف از این بشه ، مطمئنا تعدادشون اونقدر کم هست که به جایی نرسه ! به قول خانوم انصاری دبیر ادبیات سال اول راهنماییم یه دست صدا نداره!

اوه ! از کاپشن به کجاها رسیدما! امان از این ذهن ولگرد من! افسارشو که بدم دست خودش تا ناکجاها که منو نمیکشونه!

+ چه رنجی ست لذت ها را تنهایی بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنهایی دیدن و چه بدبختیِ آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن...دکتر شریعتی

+ همیشه واسه گلی خاک گلدون باش، که اگه به آسمون هم رسید یادش نره ریشه اش کجاست.

+ واقعیت این است که کشورهای موفق بر روی ثانیه ها حساب میکنند و ما به اتلاف سالها نیز وقعی نمیگذاریم.

+ در حقیقت اگر برای یک کار غلط خود ، هزار دلیل بتراشیم ، تعداد اشتباهات ما می شود هزار و یک غلط.

+ انسان خالی از مهر و محبت همچون ماشین بی موتوری می شود که آهن پاره ای بیش نیست.

+ ویساریون بلینسکی: هیچ کس نمی تواند هیچ شاعری را بفهمد مگر اینکه چندی در جهان او غرق شود ، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربه ها و باور های او زندگی کند. . .

 

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |جمعه 1388/02/11|

نوروز
موضوع: دکتر شریعتی

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند...

 
است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است....

 
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه

یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز....

 
صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .
نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1388/01/05|

بهار است و در دل ما پاییز. . .
موضوع: خاطره

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره. . .

ممنون از یادگاری قشنگی که برام گذاشتی ، همیشه اینو گوش میدم ، به یاد تو ، به یاد بارون . . .

حدیث یاد. . .

*****

به نظر شما خدا این ذوق شاعرانه رو اشتباهی به من نداده ؟! چند شب پیش با مهراوه حرف میزدیم ، تهش هر دومون به این نتیجه رسیدیم که من خیییلی بی احساسم!! نمیدونم پس چرا میتونم شعر بگم؟! اما یه چیزی هم هست ، میشه تموم اینا رو یه طور دیگه ای هم برداشت کرد : نمیشه گفت اصلا احساس ندارم ، نمیشه گفت که بی احساسم ، فقط گاهی اوقات به خودم اجازه ی بروز احساساتم رو نمیدم ، یه جورایی جلوی تراوششون رو میگیرم ، اما تو دلم که هست! مثل خورشیدی که پشت ابره ، مثل ، مثل ، مثل احساس من! اما خب بازم یه جورایی با روحیه ی شاعری نمیخونه! چون معمولا کسایی که شعر میگن یا متن احساسی مینویسن احساساتشون کف دستشونه! و همیشه میشه فهمید که چه احساسی دارن و در چه روحیه ای هستن ، اما من . . .! به قول ایشون از ظاهر و رفتار من هیچی نمیشه فهمید! به قول خودش بعد از فلان وقت هنوز نتونسته منو بشناسه! چرا واقعا؟! بار اولی نیست که چنین چیزی در مورد خودم بهت اثبات میشه ، خیلی وقتا بوده که در یه گروهی قرار میگرفتم ، اما متفاوت از همه! این تفاوت چیز بدی نیست ، اما من دوسش ندارم! خوشم نمیاد واسه اینکه دیگران منظورمو درک کنن نیاز به یه عالمه توضیح داشته باشم ، دوست ندارم همیشه در هر مسئله ای احساس کنم که چیزی رو قبول دارم که غیر از نظر بقیه ست! خوشم نمیاد مثلا مثل چند روز پیش که سر فلان کلاس فلان بحث آزادو گذاشته بودن وقتی نظرمو گفتم با یه عالمه چشم گشاد شده مواجه بشم و وقتی مجبور میشم دلایل نظرمو بگم یا اینکه چرا اینطوری فکر میکنم از بس نیاز به توضیح زیاد هست همه خسته بشن درصورتی که اگه فقط یه ذره مثل من فکر میکردن نظرم خیلی براشون مهم و با ارزش تر جلوه میکرد ، یعنی این تفاوت ناخواسته ، حتی جلوی پیشرفت بعضی از تفکرات و عقایدمم میگیره! چیکار کنم؟!؟!؟!؟

*****

خب خدا جونم ، اینم اخرین آپ من تو سال 87 ، امیدوارم تموم بچگی ها و خامی هایی که امسال کردم رو ببخشی، امیدوارم توی سال جدید تموم مریضا شفا پیدا کنن ، امیدوارم وجدان خفته ی کسایی که قلبشون شده مثل سنگ خارا از خواب هزار ساله بیدار بشه ، امیدوارم ظهور آقا امام زمان در سال 88 اتفاق بیافته ، امیدوارم ، امیدوارم ، امیدوارم خدا! هزاران هزار آرزو تو دل کوچیک و در معنای دیگه بزرگم هست که همشونو ریختم تو یه سبد بزرگ ، دورشو با یه عالمه گل نرگس تزئین کردم ، گذاشتمش کنار تراس ، که شبونه بیارم سر سجاده و رو به درگاه تو بازشون کنم! دوست دارم خدا جونم ، خیلی دوست دارم ،

          ازت ممنونم که تو سال 87 توفیق آشنایی با مهراوه ی اهوراییم رو پیدا کردم ، ازت ممنونم که تو سال 87 عموکوچیکه ی مامانم شفا پیدا کرد ، ازت ممنونم که تو سال 87 این اتفاقا با هزار تا اتفاق خوب دیگه افتاد که الان دارن مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشن و نمیتونم همشونو بگم ،

          خدایا تو سال 87 بهترین و عزیزترین استادم فوت کرد ، کسی که همیشه حسرت میخورم ای کاش بهش گفته بودم اندازه ی تموم دنیا دوست دارم . . . تجربه ی تلخی بود خدا ، اما تو به ما فهموندی قدر کسایی که دور و برمون هستن ، کسایی که روزانه هزار بار بی تفاوت از کنارشون میگذریم و گاهی اوقات رو قلبای کوچیکشون پا میذاریم رو بیشتر بدونیم! به ما فهموندی توی دنیای کوچیکی که همتون رو توش جا دادم با صمیمیت زندگی کنین و اونقدر دور از هم نایستید که دنیای واستون اونقدر کوچیک بشه که حتی جلوی تنفس روحتون هم گرفته بشه . . . خدا جونم تو سال 87 خانوم ((س)) تقریبا احساسمو نابود کرد ! اونقدر ضعیف شده بودم که تا مدت ها نتونستم خودمو پیدا کنم و تقریبا هیچ اعتماد به نفسی نداشتم ، تا چند وقت یه مرده ی متحرک بودم ! تجربه ی تلخی بود خدا ، اما بهم فهموندی که نباید علاقه ی کسی در ردیف علاقه ی تو قرار بگیره ، بهم یاد دادی که آخر هر علاقه ای یه نقطه ی پایان هست و یاد گرفتم که هیچ وقت نباید خیلی خودمو وابسته کنم ، بهم فهموندی دنیای شاعرانه ی من اونقدر بزرگ نیست که یه قلب دیگه هم توش جا بشه !

خدای مهربونم ببین ! الان مهربونیت بیشتر از همیشه بهم اثبات شده! چون حالا که سال 87 خودم رو کنکاش میکنم میبینم بدترین اتفاق های این سال فقط 2 تا بود ، اما اتفاق های خوب اونقدر زیادن که حتی تو ذهنم هم بیش از یه ثانیه نمیتونن بمونن!

خدا جونم واسه همه ی دوستام یه دنیا شادی و سلامتی میخوام ، آرزو دارم حتی کسایی که با من خوب نکردن هم خوشبخت باشن ، دلم میخواد تو سال جدید حتی یه لحظه هم صدای گریه ی گل های آرزو از باغچه ی قلبشون شنیده نشه ، خدا یا آرزو دارم تموم آرزوهای قشنگشون برآورده بشه! واسه خودم چیزی نمیخوام ، چون بقیه که شاد باشن منم شادم ، خدایا سال جدیدم رو هر طور که دوست داری رقم بزن ، هر جور مصلحته برنامه ریزیش کن ، تو بهترین تدوین کننده ای خدا ، میدونم که همه چی که دست خودت باشه بهترین زندگی واسه هممون ایجاد میشه ، چون براستی مهربان ترین مهربانانی!

خدا جونم ببخشید وقتتو زیادی گرفتم ، ببخشید اگه زیادی آرزو کردم ، اما اونقدر مهربونی که خودم از این همه حرف خجالت کشیدم اما تو در سکوت و لبخند ، فقط بهم گوش میدی !

اما حیف که ما بنده ها قدر مهربونیتو نمیدونیم ، نمیگم همه ، اما با جرئت میتونم بگم اکثرا! خود من که خیلی وقتا شده که در اوج خوشی ها یادم رفته که تو هم در کنارم هستی ، اما همیشه در اوج ناراحتی ها دوباره رو به درگاه تو نشستم! خیلی وقتا شده که فراموش کردم واسه ی چی توی این دنیا پا گذاشتم و مشغول اموری شدم که از ریگ بیابان هم بی ارزش ترن ، خیلی وقتا شده که بی توجه به هدفی که دارم و یا برام تعیین شده راهی رو در پیش گرفتم که حتی فکر کردن به اون راه هم گناهه ، اما مگه خودت نگفتی ما جایزالخطائیم؟ درسته عقل آدما رو اونقدر جامع آفریدی که با تموم پیشرفت هایی که در تمامی علوم داشتیم هنوز هم نتونستیم از تمومش استفاده کنیم ، اما خدا ، چنین عقلی بیشتر واسه ی امور دنیاست ، نه امور عرفانی ای که فقط خودت میتونی اونا رو بفهمی ، پس به ما حق بده اگه گاهی پامون لغزید ، حق بده اگر بنده ای شدیم که نباید میشدیم ، بهمون حق بده که کسی بودیم که نباید میبودیم! با وجود تموم این خطاها هنوز هم همه دست یاری به سوی تو دراز میکنیم خدایا ، مگر نه که تو بهترین بهرترینی خدای من ؟ پس خدایا ما رو ببخش و از گناهامون بگذر که جز سر کوی توی ملجاء دیگری نداریم ، بازم میگم ، هزاران بار ، ده ها هزار بار ، صد ها هزار بار ، بی نهایت میگم دوست دارم ای بهترین کاتب سرنوشت!

سال 87 گذشت ، سال جدید پیش روی ماست ، آیا واقعا اونقدر قلبمون پاک شده که بتونیم بنده ی خوب خدا بشیم؟ واقعا اونقدر با خودمون پیش رفتیم که قلبمون در عنفوان سال جدید بتونه از تموم زشتی ها پاک بشه؟ واقعا اونقدر در دنیای تفکر و عرفان غرق شدیم که در سال جدید فقط توشه ی خوب جمع کنیم؟ خدایا کمکمون کن که جز در راه تو قدم دیگه ای برنداریم ،

و در این مطلع بهارین سال 88 ، تمامی احساسم قاب نرگسیست ، تقدیم به زیبایی وصف ناپذیر تو خدا ، کمکم کن ، کمکمون کن که بتونیم به آرزوهای عرفانیمون جامه ی تحقق بپوشونیم ،آمین ، یارب العالمین. اللهم عجل لویک الفرج.

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/12/28|

بو میاد ، بوی بهار. . .
موضوع: خاطره

سلام . خوبین ؟؟؟ بابا من به کی بگم دلم واسه بچه های نتی می تنگه؟ به کی بگم میخوام سر به تن این درس لعنتی نباشه؟ به کی؟؟؟ ها؟؟؟ چی بگم از این درسا ، چیزی نگم بهتره!! میل شدیدی دارم که نخونم ، اما نمیشه! در کل من هروقت نسبت به چیزی انرژی منفی پیدا میکنم بیشتر کشیده میشم طرفش!

بالاخره من این خریدای عیدمو کردم! امروز به محض اینکه از کلاس برگشتم به همراه ددی و مامان و علی رفتیم خرید! منتها اولش سر جاش یه خورده به اختلاف نظر رسیدیم ، که در نهایت نظر ددی پذیرفته شد و رفتیم نظر. (نظر منو هم بیخیال!) تو یه مغازه یه پسره بود شدیدا بد نیگا میکرد! تازشم از اول تا آخرش وایساده بود با دوتا دختره ی (استغفرلله) آخه دختر این هم وضع بیرون اومدنه؟ وایساده بود با اینا حرف میزد و هردفعه یه قیمتی هم به ما میگفت! مامان هم حرصش گرفته بود ، دستمو کشید بیرون! به همراه ما ددی و علی هم اومدن. این از اینجا! بعدش رفتیم یه مغازه ی دیگه ، دوتا پسره بودن با یه آقایی که از اون دور میشد بفهمی چقد باشخصیته! ادب حرف زدنش منو گرفت نافرم! که بعضیا که این روزا خیلی حرصم میدن در گوشمون فرمودن این زن داره ها! خیلی بد نیگاش کردم که خودش از رو رفت!! خلاصه زیاد لباساشون قشنگ نبود ، اما مامان مجبور کرد که یه روسری بخرم! آخه مامان من یه جایی که میره خرید اول نیگا به ادب فروشنده میکنه ، اگه خوشش اومد حتی آشغال ترین جنس رو هم میخره ! اما اگه خوشش نیومد پالتوی ملکه ی فلان کشور هم باشه نمیخره!! حالا جالبه من هنوز مانتو نگرفته روسری خریدم!!اونم چه رنگی؟؟؟؟! لیمویی! این دیگه ته اسکولی بود و ددی کلی بهم خندید. بعدش رفتیم وحدت ، از مانتوهاش اصلا خوشم نیومد.اه. بعدشم یادم نمیاد کجا رفتیم اما از دور یه مانتو دیدم که به رنگ روسریم میخورد ! (معمولا روسری رو از رو رنگ مانتو انتخاب میکنن دیگه؟!) مانتوهه لیمویی رنگ بود ، البته جلف نبودا ، رنگش خیلی ملیح و کم رنگ بود ، خوشم اومد ، پوشیدمش ، خریدیمش! داشتیم میرفتیم که چشمم افتاد به یه مانتوی صورتی رنگ ، اینم یه رنگ خوشگلیه ! چشممو گرفت ، پوشیدمش ، خریدمش! داشتیم میرفتیم ، از دور یه مانتوی نقره ای رنگ هم دیدم ، خوشم اومد ، دختره گفت این مشخصه سایز شماست ، منم نپوشیده گرفتمش! دیگه مامان در چشامو گرفت که برم بیرون و چشمم یه چیز دیگه رو نگیره! از پاساژ که رفتیم بیرون دیدم اون ور خیابون یه مغازه  ی عروسک  فروشی هست! من که عروسک از سنم گذشته فقط خواستم یه نیگایی بندازم ! مامان و بابا رفتن تو ماشین ، من و علی رفتیم تو مغازه ! واااااای ، شاسخین! علی گفت اه اینکه مث شاسخین خودته؟ گفتم نخیرم اون تو دلش قلب داره این ستاره داره! راشو گرفت رفت اونور ، منم شاسخینه رو + تدی + یه نینی خوشگل که دلشو فشار بدی میگه دوست دارم مامان خریدم! ددی که خریدا رو دید خیلی بدددددددد نیگا کرد! منم پرروتر ، گفتم خب بابا واسه شما خریدم!! اونم بیخیال شد! بعدشم رفتیم واسه علی و مامان و آخرم واسه بابا خرید کردیم و رفتیم خونه ، کیف و کفش نگرفتم چون یه کوه کیف مهمونی دارم ، کفش هم عموحسینم تابستون از کویت آورد برام.

الان شدیدا تحریک شدم برم سراغ وزنه ، وااااااااااای!!! 54 کیلوووو . اوف. من کی 4 کیلو زیاد کردم؟ هااان؟ یکی سریع جواب بده وگرنه همین حالا این وزنه رو توسر علی خورد میکنم!

یه چیزیم یادم رفت ، من شدیدا از سفره هفت سین و مخصوصا ماهیش بدم میااااد. اه! حالم از این ماهی قرمزا بهم میخوره ، از بوشون شدیدا احساس دل پیچه پیدا میکنم! امسال هم برخلاف میلم دوباره ماهی خریدن. یادمه پارسال سفره هفت سین که چیدن به بابا گفتم یا اینجا جای منه یا این ماهیا ، ایشون هم فرمودن جای ماهیا! منم روم کم شد نشستم سر سفره ، اما تا 5 روز بعدش که جفتشون مردن لحظه شماری میکردم! سنگ دلم- نه؟!

الان که دارم آپ میکنم یه مرده اومده خونمون ، میخواد تو گلدونای حیاط گل بکاره ، مامان ثانیه به ثانیه داد میزنه بیا بیرون ببین کدوم گلو تو کدوم گلدون بکارن! نمیخوام برم خب! خب حال ندارم روسری بپوشم برم بیرون ، چرا هیچ کس درک نمیکنه؟ هان؟ مامان داره به حد فرابنفش میرسه! برم!

-رفتم و الان برگشتم. مارشال و میلاد هم اومده بودم خونمون ، اینا کی انقد بی سر و صدا اومدن که من نفهمیدم؟ دوتاشون وقتی منو دیدن زدن زیر خنده! گفتم چیه فرشته ندیدین؟! میلاد گفت برو تو آینه یه نیگا به خودت بنداز! توجه کردم دیدم روسری نارنجی ، مانتوی طوسی ، شلوار راحتی صورتی ، دمپایی زرد!! مرده بودم از خنده ، از خجالتم نافرم سرخ شده بودم! سریع رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون ، سه تایی یه عالمه سر به سر گل کاره گذاشتیم ! بنده خدا هم مرده بود از دستمون از خنده ، هم گیج شده بود و گلا رو اشتباه میکاشت! تازه شانس آورد المیرا همراهمون نبود وگرنه . . . اوف!

و یه چیزی دیگه اینکه مهراوه عسلی قربون این کامنت خصوصی دادنت و میس زدنت و اس دادنت بشم! منم امروز که داشتم خدافظی میکردم حس عجیبی داشتم! میدونی وقتی بهت گفتم حیف که وسط خیابونیم و گرنه . . . منظورم از وگرنه چی بود؟ وگرنه داد میکشیدم دوست دارم! نخند خب! جدی میگم! ولی ای کاش پسر بودی ، خودم میومدم خواستگاریت!!! خدایا دوری ایشون رو تا 14 فروردین واسه ما آسون کن. آمین!!

بوی خوبی میشنوم ، بوی بهار! چقدر منتظر اومدنت شدم و حالا تو اومدی ، با یه بغل گل نرگس و یاس ، یه سبد ارکیده و ، یه هدیه! هدیه ی امسالتو خیلی دوست دارم ، چیزی رو بهم دادی که همیشه دنبالش بودم! خدایا 1 سال دیگه هم از عمرم گذشت ، واقعا تو این 1 سال چیکار کردم؟ چند تا دلو شکوندم؟ چند نفرو رنجوندم؟ چندتا گلو زیر پام لگد کردم؟ خدایا چند بار به خود تو پشت کردم؟ شرمنده م روم سیاه ، بدجور به بزرگواریت حسودیم میشه ، ببخش که چند وقتی نمازمو نمیخوندم ، ببخش که سر قضیه ی ..... اونطوری رفتار کردم ، ببخش که ، ببخش که ، ببخش که. . . ببخش خدایا! جبران میکنم!

عیدتون پیشاپیش مبارک ، شرمنده که زیاد نمیتونم به کسی سر بزنم! تا تابستون رو اینطوری با من بسازید ، به جان خودم جبران میکنم! تنها چیزایی که واسه تک تکتون آرزو میکنم شادیه و سلامتی و توکل! این سه تا که باشه خود به خود همه چیز حل میشه. . .

 

+ واقعا اینکه در رهگذر نوسانات و فراز و نشیب های اقتصادی ، فرصتی بدست آمده تا ثروتی بیاندوزیم و شمارش صفر های مقابل موجودی حساب های بانکی مان نفس ها را به شماره بیاندازد ، می تواند اصالت و شرافت را برای ما به ارمغان آورد؟؟!!

+ نشانه های ارزش ما درجه ی مصرف کنندگی و خودپروری ما نیستند ، بلکه درجه ی دانش ، تخصص ، مهارت و سازندگی ما هستند که با تلاش و کوشش بی حد آنها را بدست آورده ایم(؟)

+ دیکته ننوشته غلط ندارد.

+ وقتی که میخواهیم کاری را انجام دهیم ، راهش را پیدا میکنیم و وقتی که نمیخواهیم ، بهانه اش را و چه بهانه ای بهتر از بد شانسی و بداقبالی و در چارچوب عامیانه ، تقدیر!

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/12/22|

منو درگیر خودت کن
موضوع: خاطره

 

منو درگیر خودت کن ، تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من ، با حجومت روبرو شه

بی هوا ، بدون مقصد ، سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام

من مات تصویر توام . . .

تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا ، تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .

صدای ترانه که در سالن میپیچید ، بی اختیار سردم شد! فنجان قهوه را به لبم نزدیک کردم و با بغضی فروخورده غرق در رویای پر ابهامی شدم که جای جایش برایم کهنه بودم ، من مات تصویر توام. . .!

*****

بازم مثل همیشه برگشتی نیگام میکنی! بهت میگم چیه؟ چرا اینطوری بهم زل زدی؟ جواب نمیدی و بازم نیگام میکنی ، یکم دیگه که میگذره حوصله م سر میره ، میخوام پاشم برم اما نمیذاری! دستتو میذاری سر شونه م و میگی بشین ! میگم چه عجب ، بالاخره یه چیزی گفتی! میگی وقتی چیزی ندارم بگم ، واسه چی بیخود حرف بزنم؟ حرصم میگیره! بازم مثل همیشه سرت داد میکشم : اگه کاری نداری پس واسه چی میگی بیام اینجا؟ میخندی! اما از بس تصنعیه بیشتر شبیه به یه دهن کجی زشت میشه تا خنده ! بهم میگی تو چطور تموم اون لحظه هایی که روی همین نیمکت ، روبروی همین درخت ، پشت همین استخر ، توی همین حیاط داشتیم رو یادت رفته؟ بازم میخوام پاشم برم ، بازم نمیذاری! داد میزنی جواب بده! حرفی ندارم که بگم ، مجبوری میگم : فراموشی ای درکار نیست! یه شوق محسوسی میدوه تو چشمای عسلی رنگت : پس چرا وانمود میکنی که فراموش کردی؟ به حرمت صداقت قسمت میدم نذار روی اون همه شادی خاک بشینه! حالت صورتم تغییر میکنه : تو از من چی میخوای؟ صاف و محکم میشینی و میگی: برگرد به گذشته ! میخوام مثل قبل باشی! قبل از اینکه دوباره مانعم بشی پا میشم و پشتمو بهت میکنم و درحال رفتن میگم : چیزی که تموم شده جایی واسه شروعش نیست ! متاسفم! توام دنبالم میای و با غم عمیقی میگی: پس اون دوبیتی چی میشه؟ اون همیشه رو تن همین درخت میمونه ، اونو که دیگه نمیتونی انکار کنی! با بی تفاوتی شونه بالا میندازم و چیزی رو میگم که مدت ها پیش باید میگفتم : از اولش هم نخواستی بفهمی تو قلب من هیچی نبود و حالا هم نیست! دیوونه! داد میزنی : اگه دیوونه نبودم که . . . با خشم نیگات میکنم و میگم : اگه دیوونه نبودی چی؟ چی میخوای بگی؟  صدات شکسته ، دو سه قدم عقب میری و میگی : هیچی! المیرا و مارشال از اون سر حیاط صدام میکنن! عصبانی و با خشم میگی : بازم این دوتا مزاحم ! جو موجود واقعا برام سنگین شده ، میگم : مزاحم نه ، فرشته ی نجات! با خنده و احساس راحتی میرم طرفشون ، و تو صدام میکنی ! یه بار ، دوبار ، سه بار ، حالا دیگه داری داد میزنی ! اهمیتی نمیدم و میرم ، توام پریشون میشی و میری تو اتاقی که ته حیاطه ، بازم مثل همیشه دفترتو رو نیمکت جا گذاشتی ! ردتو چی؟ چیزی اینجا نیست ، از اولش هم نبود! حیف که نمیخواستی ببینی! متاسفم !هربازی ای یه برنده داره یه بازنده ، متاسفم که برنده ی این بازی تو نبودی! ولی بدون که منم نبودم . بازی ما از هردوطرف واگذار شده بود!

*****

دیروز مغزم واقعا خسته شده بود . به مامان گفتم و اونم پیشنهاد داد که بریم پارک و  یه خورده قدم بزنیم ، با کمال میل پذیرفتیم و باهم رفتیم . توی پارک داشتم با مامان درمورد یه مسئله ای حرف میزدم ، که دیدم یکی از این فالگیرا نشسته رو زمین و چهار تا دختر هم دورشن ! رفتم کنارشون گفتم چیکار میکنین؟ یکیشون گفت :نمیبینی؟ داریم فال میگیریم دیگه! گفتم :و هدفت؟ این دفعه خود زن فالگیره گفت خانوم دختر میخوای فال تو رو هم بگیرم؟ یه آینده ای برات بسازم که کیف کنی! عصبانی شدم! به دخترا گفتم حیف عقلی که ازش استفاده نمیکنین! هیچ فکر نکردین این اگه این آینده ی رویایی رو میتونست رقم بزنه سرنوشت خودش بیش از یه فالگیر میشد که مجبور شه واسه یه تک تومنی از صبح تا شب قاپ شما زود باورا رو بدزده؟ واقعا که ! فالگیره گفت: خانوم دختر فال نمیخوای چرا جلو خوشبختی اینا رو میگیری؟ یکی از دخترا گفت: این راست میگه بچه ها ، بیاین بریم! دو تا دیگه هم همراهش رفتن و یکیشون موند. یکی از همونا که داشت میرفت صدا زد: نازی؟ بیا پس! تو نمیای؟ جواب داد: دیوونه ها من خوشبختی رو با دستای خودم پر نمیدم و نشست روبروی فالگیره! همون دختره دوباره گفت: خاک بر سر احمقت! و رفتند.

مامانم دستمو کشید و گفت بیا بریم! دوباره نخود شدیا! دنبالش رفتم و بلند گفتم: متاسفم واسه کشورمون که پر شده از این افکار پوچ! همون دختره که اسمش نازی بود گفت: بابا عــــــاقــل! انقدی شد که مامانم دستمو کشید و هلم داد جلو ، وگرنه دعوا میشد!

واقعا نمیفهمید یا خودشو زده بود به خریت یا فقط قصد داشت چشماشو رو واقعیت ببنده؟ فکر کنین ، تعیین سرنوشت آدم بدست یه فالگیر!

*****

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من ، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار ، من مات تصویر توام. . .

. . . . .

معذرت نوشت: بخدا فقط میتونم چهارشنبه ها و گاهی اوقاتم پنج شنبه ها نت بیام ، شرمنده اگر وقت نمیشه پیشتون بیام یا به آپاتون نمیرسم یا خیلی دیر میرسم! تابستون همه رو جبرام میکنم.

خطاب نوشت: فدات بشم پریس جونم که انقدی این روزا عجیب شدی!

. . . . .

+ انگار همه ی آدم ها قابل خرید و فروش میشوند ، ولی فقط قیمت ها فرق میکند.

+ در میان جامعه ی خوش باوران ، این مهم نیست که کسی حرف خوب و معقول و هرچند تلخ و سنگین بزند ، مهم این است که خوب حرف بزند.

+ یقینا اگر حرفی برای گفتن ، طرحی برای ارائه و هنری برای آموختن در چنته داشتیم ، خود را زیر چتر نام دیگری پنهان نمیکردیم.

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/12/14|

نازنین احساسم
موضوع: خاطره

روزای خوبی رو میگذرونیم ، پر از خنده و شادی ، بر خلاف چند وقت قبل! تعطیلی هم حسابی بهمون ساخته و دست کمش بیست کیلو آب زیر پوستمون نشسته!

به یه باور خیلی قوی ای رسیدم ، ما آدما اگه همدیگه رو نداشتیم میمردیم! من یکی که اینطوریم . . . یعنی خوب که فکر کردم دلیل شارژی الانم فقط بخاطر آدمای زیادی هستش که دور و برم اند و دوسشون دارم و دوسم دارن! قبلا که زیاد رو فرم نبودم دقیقا زمونی بوده که ارتباطم با بقیه کم شده بود ! آدما بر اساس یه میل طبیعی دوست دارن که با هم رابطه برقرار کنن! و من به این باور رسیدم که اشتباه میکنن کسایی که میگن با وجود این همه دوست و آشنای دور و برمون تنهاییم ! درسته که ممکنه روح بیقراری داشته باشه که نتونه یه نوع همزاد پنداری با محیط اطرافش و ارواح مجاورش داشته باشه ، و همین رو همون بهونه میکنه واسه انکار اونها و این قسمتشو قبول ندارم! پس هیچ وقت تنهایی رو باور نداشتم و ندارم! ما هرچیم که تنها بشیم کم کمش بالاخره یه نفرو داریم که به درد دلمون برسه ! حتی اگر همون یه نفر هم نباشه خدا که هست! خدایی که عشقمه ، دوسش دارم! قدرشم میدونم!

خدا خدا دوست دارم

*****

ترانه را مثل کف دستم می شناختم . مثل لالایی مادری برای بچه اش ، آرامم میکرد:

وقتی صدای بارون میپیچه توی ناودون

پر میکشه پرستو به زیر طاق ایوون

وقتی پرنده ی صبح رو شاخه ها میشینه

خورشید خانوم یه خوشه شبنم ز گل میچینه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه

دستای خیس بارون میمونه روی شیشه

ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون ، به یاد تو میشینم

حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره

آوازه گریه هاتو ، به یاد من میاره

بعد تو دست بارون ، رو شونه های گل نیست

رو شاخه ی اقاقی جا پای سبز گل نیست

چشمهایم را بی اختیار روی اشک های داغ و سوزانم بستم. زیر لب زمزمه کردم: حالا که شبها نیستی ، چشمای من میباره. . .

با باران خواهم بارید

*****

دوشنبه زنگ آخر که خورد ، خسته و کوفته راهی خونه شدم . . . منتظر تاکسی که وایساده بودم یه پسره در فاصله ی دو سه متریم وایساده بود . تیپ و قیافه ی واقعا مضحکی داشت ! میخواست تیپ بزنه اما دهاتی بازیشو بیشتر نشون داده بود ! همه چیزش در تناقض و تضاد بود . . تازه بیشتر از همه موهایی که سیخشون خوابیده بود آدمو به خنده وامیداشت ! برگشت نیگام کرد ، فکر کرد مثلا دارم بهش علامت میدم ! سریع رومو برگردوندم ، اما سنگینی نیگاشو حس میکردم! یه تاکسی که اومد ، سریع سوار شدم ! تاکسی خالی خالی بود اما فهمیدم پسره هم میخواد بیاد عقب! قبل از اینکه سوار شه سریع به راننده تاکسی گفتم آقا بهش بگید جلو بشینه! به محض اینکه پسره سوار شد راننده هم گفت آقا پسر جلو که خالیه ، بیا اینجا بشین ! پسره هم خورد تو ذوقش و رفت جلو . . . یه نفس راحتی کشیدم. یه خورده که شد دیدم وااااای! راننده تاکسیه که خودشم جوون بود داره از تو آینه لبخند تحویل میده!! حسی که اون لحظه داشتم اصلا قابل توصیف نیست ! هم یه حس مشمئز کننده و زننده پیدا کرده بودم از این دوتا آدم ، هم به بابام بد وبیراه میگفتم که چرا نیومد دنبالم ، هم از پستی و کثیفی جامعه مون حالم داشت بهم میخورد ، هم از چرت و پرتی این اتفاقا خنده م گرفته بود . . .! فکر کنین همه ی این حسا همزمان با هم آدمو چه شکلی میکنه! ولی خب اونقدی حرصم گرفت که میخواستم پیاده شم ، دیدم فقط پنج تومنی دارم و اصلا خورد همراهم نیست ! یه پنج تومنی دادم راننده ، گفت خانوم اینجوری که تا فردا صبح باید خورد تحویل بدم که ! بسکه حرصم گرفته بود ازش گفتم برو بنداز تو صندوق صدقات شاید خدا شفات داد! بعدشم محکم درو کوبیدم بهم و رفتم !!

آی آی زندگی ! میبینین چطوری میچرخه و ما رو هم به چرخوندن وا میداره؟!

رسم خوشایندیست!

*****

خونه مامان طلانم بودم ، تو همون اتاق طبقه ی بالا ، ضبط روشنه و همون آهنگ همیشگی :

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

نیگا کردم به در و دیوار اتاق ! پر از کاغذ دیواری هایی که هر قسمتش هزار تا خاطره رو واسم تداعی میکرد ! اتاقی که فقط مال من بود و هیچ کس نمیتونست توش قدم بذاره ! یه قسمتیش پر خط خطی ؛ یادمه اینو روزی کشیدم که . . . یه قسمت دیگه ش یه شعری که با ذغال نوشته بودمش ، یادته اونوقتی که مینوشتمش فقط به فکر تو بودم! ؛ یه قسمت دیگه ش کلی حروف انگلیسی و شکلای رمزی ، هر قسمتش هم پر شده بود با هزار جور حس و فکر ! یه قسمت دیگه فقط درد دل ، یادمه روزی که مینوشتمشون ، یادمه نوشتمشون چون تو رو ناراحت کرده بودم! هنوز نمیدونستم نسبت بهت چه حسی دارم ! گیج و سردرگم بودم ، صدام میزدی اما جوابتو نمیدادم! آخرشم هر قسمتی از کاغذ دیواری که مربوط به تو میشد رو پاره کردم ، حالا رو دیوار دو سه تا جای خالی به چشم میخوره ، نیگاشون میکنم و میخندم! میرم جلوی پنجره ، بارون تازه قطع شده ، با نشاط و شادابی هوای بعد بارونو میکشم توی ریه هام ، یه صدایی  میشنوم ! تو کوچه رو که نیگا میکنم دوتا پسره وایسادن ، یکیشون میگه بو نکش تموم میشه ها! اون یکی جواب میده خفه شو خرمگس! چندشم میشه ! بعضی ها واقعا بی شخصیتن ! پنجره رو میبندم و دوباره غرق میشم توی کاغذای دیواری ،

                     کو یارم یارم کو . . .

                                                     نازنین نگارم کو . . .

                                                                                      برده او قرارم کو . . .

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/12/07|

موضوع:

دیوونه ی روانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چرا وبلاگتو حذف کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. . .

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |شنبه 1387/12/03|

والنتاین
موضوع: عاشقانه

سیلام!

happy valentine

والنتاین امسال از همیشه واسه من خاطره انگیزتر بود ، کادو اصلا ندادم ، به هیچ کس! اما خب زیاد گرفتم که فقط سه تاش رو میگم چی بود!

دایی رضام یه کادوی خیلی خوشملی خریده بود ، یه قلب پارچه ای بزرگی بود در ابعاد تقریبا 30 . 40 که اینو که باز میکردی توش یه قلب دیگه بود ، دوباره اونو که باز میکردی یه قلب دیگه و تقریبا پنج تا قلب تو در تو بود ، اون اخرین قلبو که باز میکردی یه گاو کوچولوی سفید رنگ بود که گوشهاش هم صورتی رنگ بود ، فشارش که بدی میگه  happy valentine  ! انقد خوشم اومد ، خیلی خوشگله. مرسی دایی گلم/

بعد مهراوه جونمم یه جعبه ی تلقی بود که توش یه قلب قرمز رنگ بود با یه خرس کوچولو که روش نشسته بود ، اینم خیلی خوشم اومد . آخه از شب قبلش میگه شنبه حتما بیا تو اون کلاس خالی طبقه بالا ، کار مهمی دارم! موندم چه کاری؟! گفتم نامردی اگه نگی چیکار! بعدش خودم دوباره گفتم الان یه حدسایی زدم ، حدسم به همین کادو بود! که خودش گفت درمورد رفتارای این چند وقتته ، میخوام اتمام حجت کنم! منم خودمو اماده کردم واسه یه کامیون فحش ! وقتی کادوشو داد نمیدونستم باید بخندم ، تشکر کنم ، جواب بدم ، دفاع کنم ، اصلا مونده بودم!!! خلاصه حس اون وقتمو هروقت یادم می افته خنده م میگیره!!! ممنونم مهراوه جونم

یه کادویی هم پست آورد ، یه رز مخملی خیلی خوشگل بود که روش با نخ طلایی نوشته بود تقدیم به بهترینم ! هیچ آدرس فرستنده ای هم نداشت ! مونده بودم این از طرف کیه! خلاصه تا شبش تو خماریش بودم ، شبشم یه اس مس از یه شماره ای اومد که نمیشناختمش ، نوشته بود هدیه م بدستت رسید؟ والنتاینت مبارک! دیگه از شدت فوضولی در حد انفجار بودم! جواب دادم یا خودتو معرفی میکنی یا آرزو میکنم کچل شی! گفت تو خماریش بمون!!! انقدی حرصم گرفت . . . که دیگه نزدیکای ساعت 12 بود که اس مس زد من الهامم! فکرشو بکنین ادم از یه دوستی که خیلی براش عزیز بوده و حدود 6 سالیه که ازش خبر نداره ، یهو روز والنتاین کادو بگیره و شبشم اس مس!!! یه حس خاصی پیدا کردم که نمیتونم توصیفش کنم! بهش گفتم دختر تو کجایی؟ شماره و آدرس منو از کجا آوردی؟ گفت چون احتمال میدادم که دیگه اون خونه قبلی و اون شماره رو نداشته باشی همه رو زنگ زدم از المیرا پرسیدم. . . یه زمونی با این دوستم خیلی جور بودیم ، همیشه هم با هم بودیم ، تا اینکه بخاطر ماموریت باباش رفتن بندر عباس و تا 6 سال هم هیچ خبری ازش نشد! اما الان دوباره برگشتن! نپرسیدم چرا رفتی و دیگه هیچ سراغی هم نگرفتی چون نمیخواستم اون لحظه های قشنگو بعد از 6 سال بی خبری خرابش کنم! مرسی الی جونم/محبتتو عشق است

این 3 تا کادو یه جورایی خاص بودن! واسه همین نوشتمشون . . .

یه اس مس تبریک هم از طرف یه کسی اومد که انتظارشو اصلا نداشتم ! یعنی حتی فکر نمیکردم واسه همچین کسی وجود داشته باشم ، چه برسه به اینکه بخواد والنتاینم تبریک بگه!

شنبه ددی و مامان و علی میخواستن برن خرید ، واسه عید . منم میخواستم برم اما چون از طرف مدرسه جشن داشتیم نرفتم . . . یعنی بخاطر جشن که نبود ، بخاطر یکی از بچه ها بود ! خلاصه نرفتم و رفتم جشن! برخلاف انتظارم خیلی خوش گذشت . . .آخه من اصلا حوصله ی جشن و اینجور برنامه ها رو ندارم . یعنی بدم میاد بشینم و بیان برام برنامه اجرا کنن! این یه جور رفتار عجیبیه که دارم اما حس میکنم همچین جاهایی (( نشستن و گوش دادن)) به ادم تحمیل میشه! یعنی از اول تا اخر فقط باید بشینی و این برنامه رو ببینی و هیچ قدرت انتخابی هم وجود نداره . . .

4 شنبه حدود دو ساعت تموم منتظر یه کسی بودم! باید میومد دنبالم که میرفتیم جایی . قبلا از انتظار کشیدن خیلی بدم میومد! اما وقتی حدود یک ساعت و نیم از اون دو ساعتو به هزار بدبختی گذروندم ، نتیجش شد یه اعصاب متشنج و آماده ی انفجار ، یه قیافه ی شطرنجی و 10 تا ناخن از ته جویده شده!! نشستم با خودم فکر کردم بیکارما ! اومد که اومد ، نیومدم مهم نیس! بعدشم رفتم تو فکر درمورد این انتظاره ، چیز خیلی جالبیه ها! یکی از وجوهی که تو دنیای ما قربانی شده! انتظار نه کسی یا چیزی رو داشتن ، بلکه خود نفس انتظار با ارزشه ؛ انتظار یعنی نپذیرفتن وضع موجود و حفظ نیروی آرمان خواهی انسان! شما هم یه خورده بهش فکر کنین ، قطعا به چیزای جالبی میرسین! اما به قول "پل سیمون" انسان امروز منتظر هیچ چیز نیست ، بجز رسیدن مترو!!

راستی سر کلاس زبان هم یه سوتی به معنای واقعی فجیع دادم ، بحث آزاد که گذاشته بودن ، یه موضوع جالبی بود که چیزای زیادی ازش میدونستم ، دیگه به قول محبوب رفتم رو منبر و هی حرف زدم ، هی حرف زدم ! تا جایی که خودم فهمیدم باید ساکت شم ! دبیر زبانه هم که یه خانوم بامزه ایه و من دوسش دارم حرفام که تموم شد گفت موفق باشی هستی جون! منم گفتم چشم!!!!! اولش یه خورده هاج و واج نیگام کرد و بعدش که خودش خنده ش گرفت ، کلاس هم زدن زیر خنده و تا چند دقیقه هی اونا میخندیدن و منم به رنگ طیف رنگین کمون در میومدم!!

امروز سوار اتوبوس بودم ، یهو سر چهار راه یه نیسانه پیچید جلوی یه پرایدی که راننده ش خانوم بود ، من فکر کردم الان خانومه سکته میکنه !  اما برخلاف انتظارم از ماشینش پیاده شد ، با حالتی خیلی خشانت انگیز ناک رفت طرف نیسانه ، وسط چهار راه کفششو درآورد و بعدم با لنگه کفش افتاد به جون نیسانیه و دو سه تا لگد هم به در ماشینش زد !!! تا جایی که نیسانیه که مرد هم بود پاشو گذاشت رو گاز و در رفت!! حالا تصور کنید کل چهار راه پر ماشین بود و همه وایساده بودن نیگا میکردن!! تا جایی که همه از ماشیناشون پیاده شدن و خانومه رو تشویقش کردن حتی مردا!! واقعا دل و جرئت و شجاعت خانومه برام ستودنی بود!! خوشم اومد ازش ، ایول.

مامانی عزیزم تفلدت مبارک! خیلی دوست دارم ، میمیرم واسه زحمتات ، همیشه به یادتم ای پری آسمونی

+ از این ثانیه به بعد بنده متاهل میباشم! با مهراوه ازدواج کردم!!! جالبه از یه طرف شوهر فرشته ام ، از طرف دیگه زن مهراوه!! شفته بازی که میگن یعنی این!

+ شعرای حمید مصدق رو عاشقانه میپرستم.

+بوس

+بابای

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/12/01|

من + من 2 + بچگیام!
موضوع: خاطره

سلام. . . . دلم تنگ شد! برمیگردیم!

اول از همه دلیل بهم ریختنم رو بگم و اینکه چی بود که مجبورم کرد این همه فکر کنم!

:

چند روز پیش فرصت خوبی پیدا شد واسه کندوکاو یه رفتاری که جزء شخصیتم شده.... یه رفتاری که برام تبدیل شده به عادت و متاسفانه اصلا عادت قشنگی نیست.... یعنی شروع کردم همه رو از اول واسه یه کسی گفتم... تموم حسایی که وقتی این رفتارو دارم میاد سراغم و یا همه ی هدفای احتمالی که ممکنه از این کارا داشته باشم.... یه چیزی برام جالب بود ، در حین تعریفشون که بودم خودم به یه نکته هایی میرسیدم که قبلا هیچ وقت نتونسته بودم کشفشون کنم...چیزایی رو میفهمیدم که قبلا همیشه از درکشون عاجز بودم! چیزایی که از بس تکرارشون کردم همه رو از حفظم... یه چیزی هست! من خیلی مغرورم...خیلی و تقریبا بیش از حد... یه جورایی وقتی میبینم کسی قبولم داره میرم یا تو یه موقعیتای خاصی قرار میگیرم میرم تا اوج و دیگه اون خود واقعیم محو میشه.... درکش ، لمسش ، و فهمش خیلی مشکل میشه! و همینه که گاهی خودمو نمیشناسم! مثل الان...چند روزه نگاه چشمام خیلی تغییر کرده! اون حس نگاه دختر توی آینه رو نمیشناسم.... یه چیزی تو حالت چشمام گم شده که نمیدونم چیه اما هرچی که هست چشمایی که قبلا ازشون هزار تا حرف میشد بفهمی حالا تبدیل شده به دوتا گلوله ی شیشه ای که کارشون فقط و فقط دیدنه! نمیدونم اون چیه که حالا گم شده اما میدونم چیز مهمیه... واسه همین نمیتونم نگاهای صاحب عکس آینه رو بشناسم! نه تنها نگاهاشو بلکه خودش هم واسم غریبه شده... هرچی سعی میکنم بیشتر بهش نزدیک بشم احساس میکنم بیشتر ازم دور میشه! دلیلشم اینه که من و اون هیچ جور قابل جمع  نیستیم! اون کجا من کجا... این هستی چند رنگ کجا و اون هستی صافو ساده کجا ! اما نه میشه بهش نزدیک شد ، نه میشه ازش فرار کرد...میدونم باید بهش نزدیک شم! باید بشناسمش ! باید باهاش رفیق شم تا ببینم واقعا کیه! کیه که سعی داره خودشو به زور بشونه تو قلبم... اما اونقدر زرنگه که میدونه اگه بشناسمش زشتیای شخصیتش برام مشخص میشه! اونوقته که واسه همیشه طردش میکنم...خیلی سعی کردم بفهمم واقعا کیه اما نمیشه! نمیتونم! یه چیزی این وسط مانعه که نمیدونم چیه اما نمیذاره با خودم و دختر توی آینه کنار بیام!... واقعا ضربه ای که گاهی آدم خودش به خودش میزنه دیگران هیچوقت نمیتونن بزنن! . . .

(( با تو ام دختر پرروی مغرور ، توئی که انقد سعی در شکستنم داری ، ازت متنفرم...خیلی زیاااد!

با توام دختری که نمیدونم چطوری بگم دوست دارم...با توئی که واقعا تموم زندگیمی! تو دلمی خیلی زیاااد! )) همتون میدونین کی رو میگم!

اینا 2 نفرن در اطرافم... یکیشون در نهایت خوبی و دیگری واقعا منفور و مشمئز کننده... میبینین دنیای اطرافمون رو؟ آدمایی که همشون از یه خاک و یه گل آفریده شدن چقدر با هم فرق دارن. . . چرا ما گاهی اصل خودمون رو فراموش میکنیم؟ چرا ما که هممون از یه اصلیم تا یه خورده بزرگ میشیم دنیامون و افکارمون و شخصیتمون کاملا متفاوت میشه...؟ حالا باز اگه همه خوب میموندیم یه چیزی...اما چرا گاهی روح خدایی ای که درمون دمیده شده رو به لجن میکشیم؟ درسته که دنیا بر پایه ی تفاوت آدما استواره ، اما نه تا این حد ! نباید تفاوت رو بر پایه ی دور شدن از اصل ببینیم! میدونم که آدما با هم متفاوت اند و باید این تفاوت هم وجود داشته باشه....اما نه تفاوتی اینطوری! نه تفاوتی که از زمین تا آسمون بین دو تا آدم وجود داشته باشه. . . درسته این نظر شخصی من در مورد این دو نفر هست ولی خب باور ما از دیگران هست که به شخصیت اونا شکل میده و شخصیتی که من از اونا برداشت کردم اینه ! اینم میدونم که دنیا همیشه مامن خوب و بده و همیشه تضادهای زیادی وجود داره . . . اما چرا واقعا؟ چرا ما آدما گاهی انقدر از اصلمون دور میشیم؟

دیشب بالاخره دفتر نقاشی پیش دبستانمو پیدا کردم یه نقاشی ای توش بود که غرق شدم تو دنیای قشنگ بچیگیم! دقیقا یادم اومد وقتی میخواستم این نقاشی رو بکشم چی تو ذهنم بود... یه شهری روی ابرا...همش رنگای شاد و قشنگ... آدمای همه سفید رنگ... یه مغازه که سر کوچه ست و توش پر از بستنیه. . . داره باد میاد. . . من و المیرا دست هم رو گرفتیم ، داریم راه میریم و شعر میخونیم. . . یه خانوم خوشگلی میاد جلومون و المیرا و من رو بغل میکنه. . . بهمون جایزه میده . . . خداااااایـــــا!چه حس خوبی داره خاطرات بچگونه! اما فکر کردم این حس تو سنی که الان دارم چطوریه؟ من توی مدرسه ام ، مهراوه کنارم نشسته ، دارم براش درددل میکنم ، وسط حرفام گریه می افتم ، سرمو میذارم رو شونه اش ، اونقدر برام شعر میخونه تا آروم میشم. . . اما بعدش دوباره از ترس از دست دادنش گریه می افتم! انقدر گریه میکنم که دلش میگیره و پا میشه میره!

میبینین تفاوت رو ؟ واقعا فاصله ی زمین تا آسمون هم کمه واسه فاصله ی بین این دوتا رویا که هردوشون تو دو تا دنیای متفاوت از مغز یه آدم تراوش پیدا کردن. . .

یه کسی میگه تصور دنیای بچگی الان برات قشنگه ، اما وقتی خیلی درش غرق شدی برات تکراری میشه... اما من اینو قبول ندارم! درسته که گاهی چیزا در نگاه اول و یا فکرای اول قشنگن و بعد تکراری میشن و دافع...اما دنیای بچه ها اینطوری نیست! حتی کوچیک ترین بدی یا دورنگی ای توش نیست... همش یه دنیاییه قشنگ و رنگارنگ ، زیر نوازش دستای گرم مامان ، به امید هدیه ای که شب بابا میاره ، با صدای خنده و شادی ، پر از حضور سبز و قشنگ خدا !  محشر نیست؟ اصلا هم رنگ خاطراتش به رنگ سیاه غصه در نمیاد! چنین دنیایی هیچ وقت نمیتونه تکراری بشه واسه کسی که قشنگیشو درک میکنه! قشنگ ، اهورایی و . . . جالب!(میبینین ذلت کلمات رو؟)

              خیلی دلم تنگه برات . . .

                                                   دار و ندارمو بگیر . . .

                                                                                  مال خودت مال چشات . . .

 

من ، هستی ، تقدیم به بهترینم که آخرینم شد!

یه تخته مهراوه داریم ، ته مهربونیه ، قربونشم میریم ، دوسشم داریم ، مخلصشم هستیم!

 

+ والنتاین بر همه مبارک. . .

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/11/23|

سلام ای حجم عمیق بی قراریم
موضوع: خاطره

اینو بفرستین : (میگن هر یه مرتبه ش صواب هزار تا صلوات داره)

 

**اللهم صل‎ علي سيدنا محمد ما اختلف الملوان و تعاقب العصران وكرالجديدان وستقبل الفرقدان و بلغ روحه وارواح اهل بيته منا التحيه والسلام  

پروردگارا درود فرست بر آقاي ما محمد {ص} مادامي كه شب و روز پديدار و صبح عصر در پي هم ديگر، و روز وشب جديد پديدار، و روبرو كردند ستارگان.برسان به روح او و ارواح اهل بيت او،ازما سلام وتحيت.**

 

التماس دعاء

 

یه جورایی خیلی بد بهم ریختم. . .

باید یه چند وقتی فکر کنم تا خودمو پیدا کنم. . .

 

بی خیال دنیا و هرچیزی که مربوط به زندگیه!

 

زود برمیگردم . . .

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/11/16|

من و بی قراریام
موضوع: خاطره

سیلام

این هفته واقعا در بی خیالی کامل گذشت!

یه جوری بی خیال....ریلکس....تکراری.....و بیخود! اصلا هیچ روزیش حس درس خوندن نداشتم....خیلی زور زدم درسمو بخونم اما نمیشد! دریغ از حتی یه کلمه! نمیشد دیگه...خودتون میدونید وقتی آدم درسش نمیاد خودکشی هم که بکنه نمیشه! عذاب وجدان گرفتم شدییید! تو زمون کنکور یه هفته عقب افتادن چیزیه در حد افتضاح که واقعا یه تنبیه حسابی واسش لازمه....اما نمیشد دیگه! من واسه درس خوندن ویر دارم! اگه ویرم بکشه ممکنه حتی 4 روز بدون حتی یه لحظه خواب پشت سر هم بخونم....اما امان از وقتی که نکشه و یه چیزی میشه مث الان! و بدبختانه مدت زمانی که ویرم نمیکشه همیشه بیشتر از وقتیه که میکشه!

امروز کارنامه هامون رو دادن.....فقط یکی از درسام نمره ش جالب نبود وگرنه بقیه ش عالی بود! نمیدونم چی شد که زدم تو خط گریه...! کلا من همه چیزو میریزم تو خودم ، بعد با کوچیک ترین تلنگری مث آتش فشان فوران میکنم و دیگه آروم شدنم با خداست! امروز توی مدرسه از ساعت نه و نیم تا یازده و نیم فقط گریه میکردم...! بچه ها هم هی میومدن و میرفتن و یه فحشی نثارمون میکردن! به خدا که تو دیوونه ای! همین نمره های تو رو اگه ما می آوردیم کلامون رو مینداختیم هوا....من گفتم اگه معدلم بالای نوزده شد همتون رو رانی مهمون میکنم اونوقت تو واسه این معدل گریه میکنی؟! دیوووووونه! مهراوه (همون دوست جونم) هم وقتی چشمای قرمزمو دید گفت برو از جلو چشمام اینطوری واینسا جلوی من! اینم از این! من یه کوچولو لوسم....یعنی وقتی ناراحتم خیلی نیاز دارم به روحیه ی دوستام....درسته امروز بچه ها اصلا بی خیالم نبودن اما خب اینطوری دوست ندارم...بیشتر به محبتشون نیاز دارم تا این طوری منع کردنم از گریه....حرف مهراوه هم...! بیخیال! مهم نیست! به خودم میگم مردم که مسئول ناراحتیه من نیستن....تازه لطف داشتن که بی توجه هم رد نشدن...اما خب خودم وقتی میبینم یکی ناراحته اونقدر میرم کنارش و باش حرف میزنم که محاله آخرش نخنده....شاید واسه همینم هست که از بقیه چنین انتظاری دارم! نمیدونم....گاهی زندگی در کنار آدمایی که نمیتونن درکت کنن سخته ! ولی خب این گریه ها آخرش یه خلسه ای داره که واقعا جون میدم براش....یه جوری از همه چیز خالی میشی! آروم آروم....خیلی خوبه این حس! اما وقتی گریه میکنم بعدش شدیدا سرم درد میگیره...تا جایی که امروز تقریبا از سردرد کور شدم! اوف! ولی گاهی حس خوب بعد از گریه ارزش تحمل سردردشم داره!

خیلی رو قضیه ی دوست داشتن و حرفایی که تو پست قبلی بهم زدین فکر کردم! داداش یه چیزایی گفت که واقعا کمکم کرد...! یعنی با حرفای اون راه رفتنو شروع کردم....با حرف بقیه بچه ها پیش رفتم و اون آخر حمید رضا چیزی گفت که یه جوری یخ بستم ! دیگه راهم کامل کامل شده بود! بهم گفت حرفات قبول اما فکرنکنم بشه زیر ذره بین کسی رو دوست داشت چون خصلتای بدی که دوست داشتنی نیستن پیدا میشن! ببینین واقعا ! اشتباه از منه که عزیزامو میبرم زیر ذره بین! همینه که تحملشون سخت میشه... زندگی باهاشون در خارج از ذره بین یه خورده برام سخته اما میدونم که اگه سعی کنم میتونم! میشه کسی رو دوست داشت بدون این که بدی هاشو دید! آره میدونم! گل من بی خار نیست.

و اما در مورد بیماری ها...! ما تو مدرسه معروف شدیم به تری زومی 21 !! این بیماریا داستانی شده واسه خودش...!

تازه یه قضیه دیگه هم پیش اومد....یه شنبه امتحان گسسته داشتیم....منم چون حوصله ی خوندنشو نداشتم از روز قبلش به بچه ها اعلام کردم که آقا بی خیال ما شین و من فردا نمیام! تازه با همشونم مشورت کردم که دل درد بهتره یا سردرد که فردا بهونه ش کنم و نیام! در نهایت هم دل درد تصویب شد! بچه ها میگفتن هستی بابای تو خودش این کاره ست...همه بیماریا رو هم بلده! میتونه تشخیص بده که دروغ میگیا....! منم همچنان بر اوج قدرت میگفتم نه! تا جایی که گفتم اگه من فردا اومدم تا آخر سال صدام کنین غضنفر!! خلاصه دل درد ما !! از ساعت حدودا 4 شروع شد.....تا جایی که مامان میگفت میخوای کلاس زبان هم نری؟ منم گفتم نهههه....نمیشه...مامان تو که میدونی من چقدر به درس علاقه دارم!! کلاسو رفتم و وقتی خواستم بیام برخلاف همیشه که خودم باید برمیگشتم دیدم بابا اومده دنبالم...! حالا نگو داشتیم با بچه ها شوخی میکردیم و میخندیدیم که یهو چشمم افتاد به بابام و خیلی ضایع تغییر حالت دادم ! بعدشم خیلی دردمند اومدم تو ماشین...! دیدم بابا شده این شکلی : ! گفت تو چطوره که داشتی میخندیدی و یهو منو که دیدی یاد دل دردت افتادی؟ گفتم بابا بخدا داشتم میمردم....نمیشد که جلوی بچه ها مریضیمو نشون بدم که! مجبور بودم بزنم به خوبی! جواب داد بله! این بله یعنی اینکه آره جون خودت تو گفتی و منم باور کردم! برو بچه خر خودتی! منم گفتم البته! اینم یعنی اینکه مگه تو نمیدونی که من امتحان دارم و میخوام نرم....پس طبیعیه که مریض باشم! پس ساکت باش و دیگه اذیت نکن! بابا هم یه آهی کشید که اینم یعنی حیف نون! من و بابا در کشاکش بین افکار هم بودیم که رسیدیم....تازه تو خونه رو مبل کنار شومینه رختخواب گذاشته بودن و مامان سوپ پخته بود و هوا رو هم کرده بودن عین سونا ! مامانم گفت عزیزم چطوری؟ دلت بهتره؟ گفتم نه مامان جون دارم میمیرم! گفت الهی من نباشم!!! خلاصه سوپه رو خوردیم و تو جای نرم و گرم گرفتیم خوابیدیم! وقتی همه خوابیدن خیلی فکر کردم....دیدم واقعا گاهی اوقات آدما ظاهرشون با باطنشون چقدر فرق میکنه! من امروز در ظاهر داشتم می مردم اما در باطن اصلا هیچیم نبود و کلی به نگرانیاشون میخندیدم.... جلوتر که رفتم خیلی خجالت کشیدم...بیشتر از همه از خودم! واقعا زشت بود که بخاطر یه امتحان اینقدر مامان بابا رو نگرانشون کنم...و شدم شرمنده ی همه... همین شد که ساعت حدودا 3 بلند شدم و نشستم پای دفتر و کتابام....با یه اراده ی قوی ای میخوندم که واقعا عالی بود واسه خودم! نزدیکای ساعت 7 هم تموم شد... 7 هم یه سر به نت زدم و بعدش مامان اینا بیدار شدن....اول از همه مامانم اومد بالاسرم گفت بهتری؟ گفتم آره مامان! گفت خدارو شکر...دیشب اصلا درست نخوابیدم...خواب میدیدم یه جایی بودیم که داشتن عذابم میدان! ...پاشدم پریدم بغلش و گفتم مامان خیلی دوست دارم! بخدا میمرم اگه نباشی! خندید و گفت مادر نشدی که بدونی دوست داشتن یعنی چی! خلاصه رفتیم مدرسه و یکی یکی بچه ها منو که میدیدن میزدن زیر خنده....بعدشم تا ظهر غضنفر بودیم! تازه از بس بچه ها غضنفر غضنفر کردن خانوم رفعت هم گفت بچه ها اونایی که کاغذ میلی متری ندارن از غضنفر بگیرن! خدااااااااا من میمیرم واسه این خاطره های مدرسه! یه کاری کن که تموم نشن!

 

خدایا شکرت ! دوست دارم ! به خاطر همه چیز ممنون...!

مهراوه خانومی همیشه به یادت هستیم....

 

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/11/10|

خصلت افتضاح من
موضوع: خاطره

کجایی بهترین روز من؟

دیروز اعصابم بد جور شطرنجی شده بود....

من یه عیب خیلی بزرگی دارم که وقتی یه کسی رو خیلی دوست دارم اون آدمو میبرمش زیر ذره بین . البته ذره بین که چه عرض کنم تقریبا میکروسکوپ ! بعدشم فقط از زیر همون ذره بین میبینمش و هرکاری که میکنه و هر حرفی که میزنه و کلا کوچکترین و بزرگترین کاراشو پیش خودم تجزیه و تحلیل میکنم و واسه همه حرکاتش پیش خودم دلیل میارم و بعد با خودم به یه نتیجه هایی میرسم و تهشم این میشه که مثلا اون طرف چون امروز در حین سلام نخندید ، پس دلیلش اینه که حتما دیگه از من بدش میاد و چی و چی و چی ! البته نه تا این حد ولی خب یه چیزیه تو همین مایه ها... و همین خیلی داره اذیتم میکنه. شاید تا وقتی کسی برام عادیه بدترین توهیناشو متوجه نمیشم اما همینکه دوسش داشته باشم از کاهش کوه میسازم و این ضربات عاطفی خیلی بدی بهم وارد میکنه...بعد ته همه ی نتیجه گیریامم از اون طرف بدم میاد ولی فرداش که میبینمش دوباره مث قبل دوسش دارم در حالیکه حس شب گذشته رو هنوز دارم و کشاکش بین دوست داشتن یا نداشتن واقعا اذیتم میکنه. میشه کمکم کنین که چطور اینجوری نباشم؟ آخه خیلی به کسی که دوسش دارم فکر میکنم و خودبخود این حالات هم بوجود میاد...خیلی سعی کردم تا این حد بهش فکر نکنم تا اینطوری هم نشه اما نمیشه! من چیکار کنم که اینجوری نباشم؟!(بازم واسه جلوگیری از بعضی افکار بگم که این یارو همون دختره ست که تازه باهاش آشناشدم)

پریشب و اینا بود که خاله زنگید گفت برو نت یه تحقیقی چیزی از زندگی امام علی پیدا کن. گفتم واسه چی؟ گفت عماد واسه مدرسه ش میخواد...گفتم خاله جون من که امسال کنکور ندارم که؟! گفت کنکور...؟ نه...! کنکور کیه...؟! منم مجبورانه و درحالیکه صد تافحش به خودم میدادم ده تا به معلم عماد ، رفتم گوگل و یه سایتو باز کردم...یه قسمتی از سایت اینو نوشته بود : ((جایگاه واقعی علی توی هستی!)) واقعا خیلی سعی خودمو کردم که ذهنم نره طرف یه چیزایی اما نشد که نشد ! بعد که خوب خندیدم کلی از دست خودم  حرصم گرفت...ای مرده شور این ذهن کج منو ببرن!

جمعه آزمون گزینه دو دارم اما اصلا حسش نیست که بخونم...بدبختیم اینجاست که همه دوستام رفتن قلم چی و حتی اگه یه درصد هم از اونا بدتر بزنم مث بچه ها می افتیم به جون هم و دعوا میشه که قلم چی بهتره یا گزینه دو! تاحالا صد بار این بحثای فرسایشی رو انجام دادیم و تهش به جز سوت کشیدن مخمامون چیزی بدست نیومده اما تا یه جرقه زده میشه دوباره روز از نو و روزی از نو!

چند روز پیش شهرزاد رفته بود المپیاد شیمی (رشته ش تجربیه) وقتی برگشته بود ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت گند زدم! دریغ از یه سوال که بتونم حل کنم! خنده م گرفته بود...گفتم آخه من موندم تو واسه چی میری المپیاد! حداقل من میرفتم...یه چیزی! جواب داد اتفاقا امروز سراغتو میگرفتن...میگفتن نابغه ی اصفهان کجاست، گفتم باباش نذاشت بیاد!!!! با یه لحن خیلی جالبی گفت که کلی وقت فقط میخندیدم!

تازگیا این پیش تجربیای مدرسه نقطه ضعفمو پیدا کردن و هی میرن رو نروم! این بیماری های عجیب غریبی که تو زیست میخونن رو ردیف میکنن و تا یه سوتیی چیزی میدم میفرستنشون طرفم...3 تابیماری هست که هی میگن اینا رو داری! منم که چیزی سر درنمیارم هاج و واج نیگاشون میکنم و اونام دِبرو خنده! ...نمیخوامم از بابا بپرسم چون میترسم یه چیز ناجوری باشه و.....! بیماریا ایناس : (............) ـ tirizomi 21 _ کمبود کروموزوم شماره 5 ! ببخشید دوتاشو انگلیسی نوشتم چون املای فارسیشو نمیدونستم..درثانی که ممکنه انگلیسیشم اشتباه باشه! شما میدونین اینا چین؟ جون من هرکی بلده بیاد بگه...بدجور رفته رو اعصابم! شیطونه میگه برم از اول شروع کنم رشته تجربی بخونم و روی همشونو کم کنما !

راستی چرا انقد صدای این احمد پارسا افتضاااحه؟؟؟ اه اه حالم بهم خورد...هرچی سیاوش و یاس قشنگ میخونن عوضش این...! حالا که دارم می تایپم یکی از آهنگای اینم گذاشتم و هرچی این میخونه دو سه تا آب نبات نثارش میکنم و بی اختیار خودمو از افتضاحی صداش جمع میکنم! وجدان- آخه تو که خوشت نمیاد واسه چی گوش میکنی؟!  هستی- دیوونگی که شاخ و دم نداره که..داره؟! وجدان-نه والا !

این مشکل گردنم واقعا جدی شده ها....وقتی کتاب میخونم یا چیزی مینویسم مجبورم سرمو بگیرم روکاغذ که گردنم بدجووووور درد میگیره...خدایا یوقت نکنه این خوب نشه؟ تازه جمعه 4 ساعت تموم باید رو کاغذ خم شم...بدبختی آدم که یکی دوتا نیست که!

بابای

 خدا دوسش دارم

 

 

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/11/03|

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووف
موضوع: خاطره

سنام

 

دررررررررررررررررررررررسا وحححححشتتتناک سخخخخخخخخت و زیااااااااااااااااااد شدههههههههههه۰

 

اما من شرط بستم که روی هرچی درسه کم کنم

شرمنده اگه نمیام پیشتون

بخدا نشده و اصلا وقت نت اومدن نداشتم

شرمنده ی همه هستم بخدا

مخصوصا سحر جونم

و ستاره

داداش

پریس

دایی

کمانگیر خودمون

پنگوئن

همه دیگه

ای بابا......اینطوری باید تا فردا اسم بیارم !۰

راستی جناب ایندیا...کجایی؟ نکنه واقعا؟؟؟؟؟؟؟!؟

پنج شنبه ها آپ میکنم که بگیم ما همچنان زنده ایم و مشغول دست و پنجه نرم کردن با دماغ این!۰

از شر این کنکور که راحت شدم همه ی نیومدنا و کم لطفیامو جبران میکنم

بازم شرمنده

قوفون همه

این هفته خیلی خوب بود

بخاطر اینکه تو جمع آشنایان کسی رو کشف کردم که تا حالا هیچوقت حضورشو حس نکرده بودم....البته واسه جلوگیری از افکار بعضیاااااااااااااااا بگم که اینی که میگم دخمره...از پسر حرفی نیستا...اهه

خلاصه خیلی خوبه

با اینکه از خودم بزرگتره اما فکر نکنم هیچوقت کسی رو اندازه ی اون دوست داشته باشم

از خوبیاش هرچی بگم کم گفتم.....دو تا شعر هم از خودمون واسشون در کردیم

خدایا یعنی من چقد ............... رو دوست دارم؟؟؟؟۰حفظش کن خدا

با توام دخملی.....عاشختمممم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گردنمون خوب شده اما همچنان گاهی اوقات اذیت میکنه

تا من باشم دیگه هوس اینطوری کاکائو خوردن نکنم......ولی خدایی ایت حمیدرضا و پنگوئن چقد باشخصیت....چرا؟ چون کاکائو دوست دارن !۰ وجدان : حالا اگه خودت دوست نداشتی که........ هستی : ۰

 

 

فعلا بای تا پنج شنبه

 

پی نوشت بسیار مهم و سریع: آیدییییییییییییییییییییییییییین کجاااااااااایییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/10/25|

بشکسته بال و گردنمان ای دااااااااااد
موضوع: خاطره

سناملکوم۰

احوال بچه ها؟

تو این شبا و روزای مقدس که متعلقه به عزیز فاطمه (س) آقا امام حسین (ع) امیدوارم دعاها و بخار قلباتون که ازصمیم دل دمیده میشن و بلور زیبایی ساخته میشه بنام اشک ، مورد قبول واقع بشه....تسلیت میگم به همه

راستی یه چیزی....میگم من خوبما ! این پست قبلیم انگار زیادی غم انگیزناک بوده ! هرکی میرسه و به ما میگه چته مگه؟ یعنی تو همون هستی هستی؟ آره هستم...من همون هستی هستم! این اسم منم مشکل دار شده ها.... مثلا تو خیابون دارم راه میرم ، یه بنده خدایی از اونطرفا داره به دوستش میگه هستی؟(این هستی یعنی همون پایه ای!) که من بی اختیار بر میگردم میگم بله؟!  بعدشم ته ضایعی!۰

چند وقته علاقه ی شدیدی به کاکائو پیدا کردم ! چند روز پیش پشت سیستم نشسته بودم و از یه طرف هدفون تو گوشم بود و از طرف دیگه هم یه دستم به کاکائو خوردن بود و دست دیگه مم به صفحه کلید که داشتم تو یاهو با یکی حرف میزدم (خودت میدونی که تو رو میگما...ببین اون کاری گفتم مجبور شدم بخاطرش بدون خدافظی برم خیلی مهم بود! مسئله مرگ و زندگی بید!) که از اونجایی که من روی صندلی نمیشینم و معمولا می خوابم به جای نشستن ، یهو حس کردم صندلی داره از پشت بر میگرده ! توانایی کنترل کردن خودمم نداشتم ! فقط تموم سعیمو کردم و با حالتی مث ماوراء بنفش جیغ کشیدم ! خودم که نفهمیدم بقیه ش چی شد! المیرا ، دختر دایی ما که اونروز خونه مون بود و از صدای جیغمان به داخل اتاقمان دویده و طبق آمار تنها ناظر صحنه ی برگشتن بوده ، صحنه را اینچنین به تصویر میکشد :۰

از یه طرف دهنم بیست متر باز ، از طرف دیگه چون هدفون به پشت کیث وصل بوده با افتادن من و کشیده شدن سیم هدفون از پشت کیث و بدلیل محکمیش ، نه ثنها کیث بر میگرده ، بلکه کیبورد و ماوس نیزهمزمان بروی زمین می افتن ، این جایی از میز کامپیوتر که کیبورد و اینا روشه هم از جا در میاد و می افته ، و دو سه تا از دکمه های کیبوردم در میاد ، تو همین لحظه منم با مخ از عقب میام رو زمین و تمامی این وقایع در حالی اتفاق می افتد که موسیقی کر کننده ی جیغ همچنان گوش جان را مینوازد!!!۰۰

تازه بعد از افتادن میخواستم پاشم که از اونجایی که پاهام تو هوا بود تازه بدتر یه کله محلق هم زدم!۰

خلاصه فیلمی بود اون صحنه ها.....المیرا هم عوض اینکه بیاد کمک ببینه زنده م یا مرده وایساده بود یه کنار و حالا نخند و کی بخند!۰

و نتیجه ی کلیه ی این حوادث داغون شدن کیث ، از کار افتادن دو سه تا از دکمه های کیبورد ، و انتقال بنده به دکتر بود که نتیجه ی اونم رگ به رگ شدن گردنمه که الان با این نمیدونم چی های سفید رنگ هست که دور گردن میبندنا...با اینا نشستم پشت کامی چون هنوزم خوب نشده ...البته دردش کمتر شده اما همچنان به طرزی وحشت انگیز ناک توش کلنگ میزنن! بخاطر همین گردن شکسته هم نمیتونم هیچ یک از مراسمای اما حسینو برم...اما من از همین جا از صمیم قلب اعلام میکنم که چشم اجنبی کور تموم وجودم عاشق اما حسینم.۰

 الانم با کامی اتاق علی اومدم ! چون کامی خودم که نزده مست بود.....دیگه چه برسه به الان که کلا یاورش استاد شده....آخه بدبختی اینه که چند وقت پیش لب تابمم زدم خوردش کردم! سرهمین قضیه لب تاب و ضایع شدنش طبق همون مثل معروف حسابی تو شیلنگ شنا کردم تا باز بهتر از ضایعی باشه! ۰

جریان این بود که یه شب میخواستیم خانوادگی بریم تولد آرمان (بچه ی یکی از همکارای بابامه)...مهمونی خانوادگی نبود و دوستانه بود. که مراسم رستوران خان گستر بود و قرار شده بود با ماشین دکتر میربد بریم و خودمون ماشین نبریم....دکتر میربدم عمرا تو ماشینش موزیکی چیزی پیدا بشه ، منم خواستم لب تابمو بردارم که تو ماشین حوصله م سر نره . بابا هم شدیدا گیر داده بود که اینو برندار منم که حسااااااااس ! مصمم شده بودم که الا و بلا اینو هم میارم! و نتیجه ش این شد که وقتی میخواستم از پله های حیاط بیام پایین ، جناب لب تاب از دستم ول شدند و خرامان خرامان به سوی زمین حرکت کردند و تبدیل به چهار تکه شدند! و چون بابا تاکید زیادی کرده بود که برش ندار و منم برداشتمش ، بعدشم یکی دیگه برام نخرید !۰۰

خلاصه اینکه از من به شما نصیحت که 1: مثل آدم رو صندلی بشینین و مثل من ولو نشین روش! 2: هیچموقع چند تا کارو همزمان با هم انجام ندین! 3: واسه من دعا کنین که زودتر از شر این باند راحتی خلاص بشم !   4: توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!۰

 

اینم از قضیه پس افتادن ما!۰۰

 

دیروز یکی از بچه های فامیل یه حرفی بهم زد که غرق شدم تو دنیای قشنگ و پاک کودکانه ش. واقعا چقد دنیای بچه ها پاک و شیرینه...کاش ما هم مثل بچه ها میموندیم...واقعا چرا ما آدما بزرگ میشیم؟؟؟ کاش هممون از این دنیای پر از دو رنگی به زمانی بر میگشتیم که بزرگترین غم زندگیمون شکستن نوک مدادمون بود......۰

راستی ادامه ی مطلب پست قبلی رو سری بزنین...اون متنه رو نوشتمش....این پست هم ادامه مطلب داره.    از این به بعد تو ادامه مطلب هر پستی یه دلنوشته هم میذارم. چیه؟ ناسلامتی یه روزی ننه بزرگ حافظ بودیما! ۰۰

 

آرزومند آرزوهاتون۰

   ۰   * هستی *۰

 

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/10/19|

مخم یاری نمیده اسمی واسه این آپ بذارم...شرمنده
موضوع: خاطره

وجدان - هستی....دختر خوشگل رنگین کمونی.....پری شهر قصه ها....ای قشنگ تر از پریا!!! من کماکان به تو افتخار میکنم که با وجود سیستم وصل تونستی دقیقا ۱۴ روز نیای نت!!

هستی-

سلام.....سلام سلام....سلام با یه دنیا حرف نگفته و هزار هزار تا دریا از جنس دلتنگی که توی قلبم با تموم حجم عمیق شاعرانه ش شناوره

خوبین؟منم هییییییی بدکی نیستم......یعنی با این گندی که به سر و روی امتحانام زدم نبایدم بهتر از این باشم!!! بی انصافا انقد همه رو سخت گرفته بودن که واااااااااای......خلاصه این از امتحانامون!

بریم سر تولدم که واقعا ممنون از لطف همتون.....امسال کادو بارون شدم....حتی چند تا کادو هم پست آورد که فرستنده شو ننوشته بودند!!! که ما جهانی شدیم رفت....فیض ببرین از وجود مبارک!

این روزا از وجود یه کسی در کنارم خیلی رنج میبرم...گاهی اوقات تحمل بعضی از آدما چقد سخت میشه برعکس خیلی هم زیاد میبینمش....اصلا باورم نمیشه نسبت به اونی که یه روزی تا سرحد پرستش برام عزیز بود الان انقد احساس تنفر پیدا کردم..... این روزا اصلا یه جوری شدم....همش تو لاک خودمم....دیگه با کسی گرم نمیگیرم....که بخاطر همین رفتارامم پچ پچ چند تا از بچه ها رو حس کردم....اما اصلا مهم نیس...هرچی میخوان بگند! به درک! کاش امسال زودتر تموم میشد.....اصلا تموم اشتیاقم واسه مدرسه کور شده...بی خیال..این نیز بگذرد!

کلا حس میکنم از بیخ و بن عوض شدم! جدی تر....محکم تر.....کلا یه جورایی که زیاد به دل نمیشینه اما از نظر خودم عالیه....بلاخره از سردرگمی دراومدم و اون تیپ شخصیتی که مورد علاقم بود رو پیدا کردم...همینه....یه آدم جدی و محکم و در ظاهر مغرور. به نظر خودم که عالیه! ممکنه بهم نیاد اما یکم که گذشت عادی میشه

شب تولدم یه حس خیلی خاصی بهم دست داد....از اون حسایی که وقتی میاد حتما باید بنویسم.....چیزی نوشتم که جمله ی آخرش خیلی روم اثر گذاشت و چند روزیه تو حسشم....حالا تو ادامه مطلب میذارم برین ببینینش....

و اینکه تو دنیای نت حالم داره شدیدا از یه کسی که بهترین تصوراتو درموردش داشتم بهم میخوره توجه کن....خیلی شدیددددددددددددد

فعلا برم دیگه.....

فقط یه چیزی ته دلم مونده که باید به خودت بگم....

ببخشید اگه مبهم نوشتم یه خورده...

 

فعلا بای

پیش به سوی شکوندن دماغ بعضیا

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |جمعه 1387/10/13|

هستي درس خوان ميشود!!!(اينم به سفارش ژرورا جان))
موضوع: خاطره

سلام بچه ها فصل امتحانا شروع شده و ما هم كه خرخون.....! امكان داره تا دو - سه هفته ي ديگه نت نيام.... 3 دي هم تولدمه از همين حالا پيشاپيش تولدمو تبريك ميگم! به خدا ميسپارمتون. باي به اميد لحظات شاد تو زندگي..... - هستي...دختر رنگين كمون -
نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/09/27|

هستي به سينما ميرود
موضوع: خاطره

سناملكوم

مراسم آقاي سامع انقد شلوغ شدددددددد كه نگو...از بس ماه بود. خدايا ميدونم كه تو اون دنيا جاش خيلي بهتر از اينجاست.... ولي تا دنيا دنياست همچين آدمي كه به اين ماهي باشه ديگه نمياد رو زمين...به قول حميدرضا ما آدما فقط وقتي يكي ميره ياد خوبياش مي افتيم. از همتونم ممنونم كه با جملات دلگرم كننده تون مرهم زخم بي كسيم شدين. واقعا حرفاي بعضيا خيلي كمكم كرد كه بتونم اين مصيبتو باور كنم/مرسي . فداي تو بشم من ستاره

ديروز تمرين فوتسال داشتم. انقدي خسته شدم كه حد نداشت....تازه از آنجايي كه بنده يك بانوي بسيار ماهر در بازي و بيسيار بيسيار(اينو با لحجه ي هنگامه بخونين)) تيزپا ميباشم دو سه بار هم عمدا روم خطا كردن...نامردااااا..دلتون مياد؟  وقتي هم برگشتم خونه به دو ثانيه نكشيده خوابم برد...تازه چي؟ فرداش كه امروز باشه امتحان ديف داشتيم...منم كه هيييچي نخونده بودم. بقيه بچه ها هم حالشون بهتر از من نبود . اين شد كه نيازمند ياري سبز هم شديم و از روش جديد تقلب كه پارميس اخطراعش كرده استفاده نموديم! چي؟ كاغذ تقلبو ميذاشتيم تو در غلط گير و انتقالش ميداديم! حالا وسطاي امتحان ساحل برگشت گفت هستي يه غلط گير بده به من...يهو رو پامو كه نيگا كرديم ديدم حدود ۱۰-۱۲ تا غلط گير رو پام گذاشته!!! سخت ترين كار زندگيمو اون لحظه انجام دادم كه منفجر نشم از خنده

بلاخره امتحانو با هزار تا بدبختي داديم و اومديم بيرون...خدايا يعني ميشه امسال دوباره از اول شروع بشه؟ اتفاقا چند روز پيش با مامان طلا بحث همين خاطره هاي مدرسه بود....نميدونم چطوري ميخوام از مدرسه دل بكنم  ولي چيزي كه هست جريان وقفه ناپذير رود زندگيه و ما هم سنگاي توش كه به هر طرف كه بخواد كشيده ميشيم..... خدايا راضيم به رضاي خودت

تازه شنبه رفته بوديم تو آزمايشگاه زيست مدرسه...يه اسكلتي اونجا بود كه منو تحريك كرد به اعمال يك نقشه ي شيطاني! نقشه رو درگوشي به آيدا انتقال دادم و بعدشم علي علي!

گلي يه مانتو داره خيلي كوتاهه...درحدي كه ميشه جاي بلوز پوشيدش! من و آيدا هم رفتيم مانتوي گلي رو گرفتيم و كرديمش تن اسكلته!!! انقدي خنده دار شده بود كه...! تازه يه دبير شيمي داريم به اسم آقاي كيوي!!! ۰۰۰گيوي هست اما سر يه قضيه اي بهش ميگيم كيوي۰۰۰

خلاصه از اونجايي كه كيوي بيش از حد درازه اسكلته هم شده بود عينهو اون! ديگه تو مدرسه پيچيده بود كه اين آقاي كيويه!!!

قضيه كيوي هم اينه كه يه بار يكي از بچه ها ميخواسته تو اس بنويسه گيوي...اما گوشيش گ چ پ ژ رو نميزده...اينم نوشته كيوي!! از اون روز به بعد ما شناسنامه ي اين دبيرمون رو درش تحريف ايجاد كرديم!!

امروزم با بچه ها قرار گذاشتيم بريم سينما....آهاي با تو هستما،چپ چپ نيگا نكن و بگو مگه تو كنكور نداري!!! پنج شنبه ها ازساعت ۱ ظهر تا صبح جمعه بنده بيكار ميباشم. بابا فولاد كه نيستم ديگه.اين مخ آكبندم بايد يه خورده هوابخوره يا نه؟!  ولي ما همه جوره مخلصت هستيم كه به فكرموني

جالبه اصلا نميدونيم فيلمشم چيه! فقط ميريم ديگه بالاخره يه چيزي هست! ما كه نگاه نميكنيم  آخه سينما رفتناي ما خودش فيلمه. گلي و مستانه كه از اول تا آخر بازار بولوتوث بازيشون داغه. ساغر و نوشا و شيرين هم كه از اول تا آخر ميشينن بحث سياسي راه ميندازن! ميمونيم من و سلاله و ساره و جنيفر لوپز و نيكي كريمي و پاستور... كه بحث ما هم معمولا پيرامون غيبت ميگذره!! موضوعشم ثابته...مگه ميشه تا دبيراي محترم هستن غيبت ما حول محور ديگه اي بچرخه؟!!؟

يكي از دوستامم كه تو استخر باهاش آشنا شده بودم ديروز پريد قاطي مرغا! ...انقد باحالههههههههههههه....حيف كه نميتونم مراسمش رو برم..آخه تهران ميگيرن جشنشو. بچه ها ميگفتن پسره خوشگله...تازه قدش بلنده...بعد چي و چي و چي! ولي چيزي كه مهمه اينكه به من هيچ ربطي نداره!! من فعلا كلاه خودمو بچسبم باد نبرتش

راستي بيتا ، دوشنبه رفتم انجمن ادبي...يه دختره اومده بود انقدي ماه بود...تازه يه شعرم گفته بود محشرررررررررر  بعد رفتم اسمشو ازش بپرسم ياد تو افتادم....هم اسم خودت بود! ولي يه سوتي داد كه تا رسيدم خنديدمااا!

بهش گفتم اين شعرت خيلي قشنگ بود.  گفت مرسي....گفتم آفرين...كه گفت خواهش ميكنم!!!!

فكر كن در جواب آفرين بگن خواهش ميكنم!!!

البته لازم به ذكر بيد كه خودمم يه بار يه همچين سوتيي دادم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ديدين گاهي اوقات آدم دلش واسه يكي انقد تنگ ميشه كه ميخواد سرشو بكوبه به ديوار؟

خيلي وقته باهاش حرف نزدم...خبري هم ازش ندارم...خدايا يعني الان كجاست؟ يعني داره چيكار ميكنه؟ هنوزم منو يادشه؟ واقعا تكه....همه چيزش يك! بيست! نامبر وان! معركه ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيادي حرفيدم مث اينكه! بااجازه ما كم كم راهي سينما شويم

خنده دار است....بخند

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/09/21|

از پيشمون رفتي اما يادت تا هميشه ي خدا تو قلبمونه
موضوع:

امروز روز خوبي نبود. تقريبا چيزي بود قرين به افتضااااح اونم از نوع شديدا مفتضحش.

روز رفتن كسي كه به معناي واقعي اندازه ي يه پدر مهربون واسه هممون عزيز بود.... كسي كه در تموم عمرش واقعا هيچكس قدرشو ندونست...

كسي كه با رفتنش رنگ غمو به سرتاسر ورقه هاي كتاباي رياضيم پاشيد . كسي كه به گفته ي بابام تو تموم عمرش يه بار نماز جماعتش ترك نشد...

امروز آقاي سامع ، دبير رياضي اول دبيرستانم ، دبير ديفم ، پدرم ، بزرگم ، سرورم.... از پيش همه ي بچه هاي غير انتفاعي گل ياس رفت. روز خوبي نبود ، شايد يكي از بدترين روزاي زندگيم ، روز از دست دادن يه عزيزي كه گاهي اوقات خيلي اذيتش ميكردم.

حدود 11 روز پيش تصادف كرد....دقيقا 11 روز تو كما بود.... تا اينكه امروز.....0؟

توي اين 11 روز حتي كلاس اوليايي كه باهاش نداشتن هم ناراحت بودن ؛ حتي كسايي كه چيزي غير از يه سلام با اون بينشون رد و بدل نشده بود....توي اين 11 روز اندازه ي يه عمر غصه خوردم.... ولي به خودم اجازه ي گريه نميدادم چون هنوز بود و نفس ميكشيد...هيچوقت از خدا نخواستم بهمون برش گردونه چون اجازه ي همچين كاري رو نداشتم....فقط ميگفتم خدايا هرطور مصلحته براش بخواه ؛ اما امروز....امروز انقدي گريه كردم كه ديگه چشمام به روز باز ميشه...خدايا چرا قدرشو ندونستم؟ چرا سر قضيه ي تانژانت و كتانژانت انقد حرصش دادم؟ خدايا چرا اون اسمو روش گذاشته بوديم ؟ چرا ؟ يعني از من راضي بود؟

براش شعر گفتم....براش نوشتم....دم كلاسمون براش تفت درست كرديم....عكسشو قاب كرديم...براش خرما گذاشتيم...خدايا يعني واقعا داريم اين كارا رو واسه آقاي سامع ميكنيم؟ همش يه گوشه وايساده بودم و زل زده بودم به بچه ها....يكي گريه ميكرد....يكي يه گوشه چمبرك زده بود و دعا ميخوند....يكي خرما پخش ميكرد....يكي دوستشو دلداري ميداد...خدايا يعني همه ي اينا تو بيداريه؟ يعني واقعا اون از پيشمون رفت؟ نــــــــــــــــــــــــــه...باورم نميشه....همتون دروغ ميگين....چرت و پرت بهم ميبافين.... دروغه.... مهمله ....شايعه ست....آقاي سامع هيچيش نشده....ساعت بعدي باهاش كلاس داريم....الان مياد....به همتون نشون ميدم كه هنوز پيش ماست...چند نفر ميان به طرفم....هستي ترو خدا با خودت اينطوري نكن....هستي جون آروم باش....هستي به خدا ما هم اندازه ي تو ناراحتيم اما مث تو خودمونو داغون نميكنيم....هستي ترو خدا.....ولم كنين....برين كنار....همتون دارين دروغ ميگين...دارين سركارم ميذارين؟ مث دبير زبانمون كه تا من ازش خوشم اومد اومدين اون شوخي مسخره رو باهام كردين....مگه نه؟ پارميس؟ گلي؟ شهرزاد؟ طرلان؟ سميرا؟ محبوب؟ ساحل؟ نوشين؟ ترو خدا شماها بگين كه همه چيز يه شوخيه...اون برميگرده؟ مگه نه؟ ترو خدا راستشو بگين....اگه شوخي باشه ناراحت نميشما....اون از پيش ما نرفته...مگه نه؟؟؟؟؟؟ ترو خداااااا؟

ساعت آخره...همه دور هم نشستيم.....؟

نوشين- بچه ها يادتونه كلاس اولمون كه باهاش داشتيم اون اولاي سال چقد نمره ها خراب بود و ناراحت ميشد؟

راضيه- آخرشم اون امتحاني كه ميگفت رو از من نگرفت

فرشته- يادتونه اونروزي كه حواسم نبود و صداش كردم آقاي چيز برگشت گفت بله خانوم چيز؟

محبوب- يادتونه داشت ميگفت بريم صفحه ي بعد كه يهو زنگ خورد و گفت نريم صفحه ي بعد؟

من- فرشته اون قضيه ي n - 2  رو يادت مياد؟ راضيه ديدي آخرش ازش نپرسيديم چطوري اين ضرباي چهار رقم در پنج رقمو حفظه؟ بچه ها يادتونه اون روزي كه اون گلا دست من بود؟ قضيه بن بست رو يادتونه؟

كلاسو صداي هق هقمون پر كرده....

كاش همه چيز يه خواب بود...كاش دروغ بود....اما هرجايي كه هستي بدون كه هميشه دوست داشتيم و خواهيم داشت...بدون كه هميشه يادت توي قلبمون باقي ميمونه....ما از تو چيزايي ياد گرفتيم كه تا عمر داريم سر كلاس هيچ معلم ديگه اي ياد نخواهيم گرفت.....روحت شاد و يادت گرامي

اما اي كاش همه چيز خواب بود.....!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توي ادامه مطلب اون متني كه براش نوشتمو گذاشتم.... خواستين بخونين .... همشون رو قلبم با دستاي خودش نوشته.... دل من مسافر تنهاي شهر شب بوهاست

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/09/14|

من بدبخت...من بيچاره...بابا ما نخواستيم بخوابيم
موضوع: طنز (جدي نگيريد!)

سناملكوم

شما خوبين؟ مام بدكي نيستيم...اي به سلامتي...بچه ها چطورن؟ بچه ندارين؟ خوب همسر چطورن؟ همسر هم ندارين؟ بي خي خي خودتون خوبيد؟

بدون هيچ حسي قصد آپيدن ميدارم

ديشب نشستم همينطوري فكر كردم....اولش قصد فكر نداشتم اما ديگه يه وقتي به خودم اومدم كه دير شده بود

و جالب اينجاست كه دقيقا بعد از ۳ سال من فيلم ياد هندستون كرده....اي خدا يعني چرا من نرفتم رشته انساني؟؟؟ آخه رياضي هم شد رشته؟ خل بودماااا

و نكته ي جالب تر اينه كه امروز صبح تعطيل بودم نرفتم مدرسه و منم خيلي تو اين تعطيليا درس ميخونما.....تازگيا به خودم استراحت زياد ميدم. امروز تصميم داشتم تا ساعت ۱۲ و ۲ دقيقه ، توجه كن دقيقا ۱۲ و ۲ دقيقه بخوابم كه عوامل مزاحم خارجي نذاشتن.

اولش كه آقاي بابا زده بود به سرش اومده بود بالاي سرم طناب ميزند ميگفت بشمار چند تا ميشه! كلا همچين وقتايي نميشه جاخالي دادا... اون صحنه ديدن داشت واقعا. من با سر و صورت پف كرده و خواب آلود نشسته بودم و هي سرم مي افتاد رو گردنم و هي جا ميپريدم ميگفتم دوازده! در صحنه ي بعدي دوباره سرم مي افتاد و پاميشدم ميگفتم دوازده! و حدود ۵ دقيقه اين صحنه تكرار شد.... آقاي بابا هم بعد از هربار تكرار جيغ ميزد ميگفت آدم باش! تا اينكه بعد از همون ۵ دقيقه مث از جنگ برگشته ها بيخيال ما شد و رفت بيرون...حالا ما دوباره در خواب ناز فرو رفتيم كه فاجعه ي بعدي رخ داد.

جناب آقاي دايي و خانوم لوسشون به همراه دخمل و پسر تقص و آتيش پاره شون قدم گذاشتن رو چشاي ما و تشريف آوردن در خدمتشون باشيم !!! ۰هنوز دو دقيقه از اومدنشون نگذشته بود اتاق من شد عينهو ميدون جنگ..... خط كشام يه طرف...لباسام يه طرف....اين وسط پر كاغذ و خودكار.... آباژور از سقف آويزون شده...كيث برگشته...من بدبخت...من بيچاره...اييييي خداااااااااا

سهيل و سونا رو با هزار دردسر بيرونشون كردم و هنوز دو دقيقه نشده سالومه خانوم(زن دايي) با دست حلقه شده در بازوي دايي تشريف آوردن اتاق ما كه دكوراسيون جديدمون رو ببينن.....!!!؟

- سلام هستي جون. چطوري؟

من پرخواب - سلام سالومه جون...دايي جون خوبين؟

دايي- سلام خانومي. خوبي؟ با درسا چيكار ميكني؟

- خوبم دايي جون.... درسا هم سلام ميرسونن(گيج بودم از خواب ديگه)...نه نه يعني يه خورده سخته

- عوضش اگه تلاش كني همون الكترونيكي كه ميخواي قبول ميشيا...آفرين دايي جون

و در اين صحنه سالومه خانوم با چهره اي آويزان و چشماني پر اشك قهر كردن رفتن بيرون..چرا؟ چون من و دايي يه گوشه حرفامون رو به اون ربط نداديم يا مثلا دايي وسطش يه لبخندي..چشمكي چيزي هم تحويل خانوم نداد. وووووووي كه چقد لوس و ننره اين . بيچاره دايي. بيچاره من...بدبخت من....فلك زده من!!!؟

ما دوباره سعي كرديم بخوابيم كه بلاي آسموني نازل شد.

مامي صدا زد هستي....بيا اينجا تلفن با تو كار داره.... مام باهزار اميد و آرزو رفتيم پشت تل كه ديدم وااااااااي  ماهك زنگ زده.... كلا اين هروقت ياد من مي افته يا تايپي چيزي داره يا ميخواد يه چيزي براش بسازم...و حدسمون هم درست بود و خانوم فرمودند عصري برم در خونشون يه سري عكس تحويل بگيرم با فتوشاپ درستش كنم...بعدش هم فيلمش كنم. واقعا سنگ پاي قزوين پيش اين كم مياره.

اينم رد كرديم و رفتيم بخوابيم كه چي شد؟؟؟؟ خواب ديدم

يوهو...يوهو....صدا مياد....صداي رد پا مياد....بوي آدميزاد مياد....اي خدا اين غول پشمالو كيه؟ ميييييخووووووورمتتتتتت.... ووواااي منو نخور ...اميد دارم...آرزو دارم....نذار اول جووني پرپر شم....چرا ميخورمت آدميزاد....يوهو يوهو...جيمبالالالالامپور...يوووووو ....۰

ديگه خودم فهميدم وقتشه و يه سيلي زدم تو گوشم تا از خواب پريدم! حالا دوباره خوابيدم....اوووه...دوباره خواب ديدم

-الو سلام هستي جون...خوبي؟

- سلام...شما؟

-منم گلشيفته

-گلشيفته ديگه كيه؟؟؟

-گلشيفته فراهانيم

-هااااا؟ يعني تو گلشيفته فراهاني هستي؟ جون من يه امضا بده!؟

-آخه اسگل از پت تل هم مگه ميشه امضا داد؟

-ببخشيد....خب حالا چيكارم داري؟

-مگه تو هستي نيستي؟

-چرا هستم.

-خواستم بهت تبريك بگم.

-آخه تبريك واسه چي؟

-شما نفر اول رشته رياضي كنكور سراسري ۸۸ شديد!

-وووووووووووي من؟ جدا؟ وووووووووو خداااااااااااااا...هوورااا

-خب ديگه من بايد برم....جك داره صدام ميكنه.

.........!!!!!؟

گووووووووووومپپپپپپپپپپپپپپ

اهههههههههههه سهيل؟؟؟؟؟؟؟ سونااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

نكنين همچين.....بچه چرا همچين ميكني؟ مامااااااااااااننننن... ايييييييييي خداااااا يكي بياد منو از دست اينا نجات بده

اصلا من بدبخت...من بيچاره....من فلاكت زده.....من بخت برگشته

ما خواب نخواستيم بابا.......!!!!!؟

-هستيييييي جووووون......مديرتون زنگ زده ميگه چرا امروز هستي نيومده؟؟!!!؟؟؟

-هان؟؟؟؟ مگه امروز پنج شنبه نيست؟

- نه عزيزم چهارشنبه ست.....؟!!!؟؟

- ايييييييي خداااااااااااا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه توضيح درمورد اسمم: سعيده اسم شناسنامه اي ما ميباشد. از بچگي همه صدايمان ميكردند هستي. به سعيده زياد عادت نداريم.هستي صدايمان كنيددر زمان حال هستي خوابش مي آيد.با اجازه ميرود بخوابد.....پريس قضيه قد قد رو كه يادت هست؟!!؟؟........؟

 قرفون شما.....باي

 

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |پنجشنبه 1387/09/07|

خسته ام.....تاكجا بايد رفت؟؟؟؟
موضوع: خاطره

سلام.....

حالم خوب نيست.....

اصلا حالم خوب نيست.....

نميدونم چي بايد بگم.....

فقط بيشتر از همه دلم به حال مظلوميت دكتر شريعتي ميسوزه كه بعد از اين همه سال هنوزم بعضيا هستن كه نميخوان قبول كنن اگه حرفاي دكتر آيينه ي راهمون بود حالا حال و روزمون خيلي بهتر از ايني كه الان هست ميشد.

ديگه خسته شدم. آره...خسته شدم

از دست تو خسته شدم...خود تويي كه اين چند وقته انقد آزارم دادي. آره آره تو....خود خود تو.

خوشم مياد انقد ترسو هستي كه حتي اسمت رو هم نميگي. خوشم مياد از ترست حتي يه رد كوچولو هم از خودت بجا نميذاري.

دلم ميخواد محكم بكوبم در دهنت تا درمورد شريعتي اينهمه ياوه و چرت و پرت بهم نبافي.

اصلا كاش ميشد نظر خصوصيام رو مسدود كنم. كاش ميشد يه كاري كنم كه با اون كامنتات خراب نشي رو سرم و همه بفهمن كه چه دروغگويي هستي . خداروشكر دكتر بعد اين همه سال هنوز هم اونقدر طرفدار داره كه بيان بشوننت سر جات.

اصلا من اشتباه كردم كه اومدم توي بلاگفا حرف دكترو زدم. نميدونستم يه آدم كثيف دورو مثل تو هم پيدا ميشه كه بياد با حرفايي كه در مورد شريعتي ميزنه و افترا هايي كه بهش ميبنده اعصابمو بريزه بهم.

آره من عاشق عقايد دكترم. به تو و امثال تو هم اجازه نميدم با حرفات شخصيت اونو زير سوال ببريد. بهتره بدوني اونايي كه عقل دارن كه حرف تو رو باور نميكنن . اونايي هم كه حرفتو باور ميكنن مطمئنا اونقدر نفهم هستن كه از دست من و امثال منم كاري براشون بر نمياد.

تو رو كه من نميتونم درستت كنم. فقط از خدا ميخوام جوابتو بده. از خدا ميخوام حق دكترو ازت بگيره. از خدا ميخوام همچينت بكنه كه نفهمي از كجا خوردي.

نميتونم درستت كنم. نميتونمم در دهنتو ببندم. نميتونمم حرفاتو بخونم و اعصابمو خورد نكنم. نميتونمم كامنتاتو نخونده پاك كنم.

تو كه هميني كه هستي ميموني... اعصاب منم خورد ميشه بيخود.... تازه تحمل ديدن اهانت به شريعتي رو هم ندارم.

دوستان محترم شيوه ي وب بنده من بعد تغيير خواهد كرد. جاي دكتر اينجا نيست. بعد از اين از خودم مينويسم و خودم. فقط چيزي كه ازش مطمئنم اينه كه خدا ظلمتو بي جواب نميذاره.

 

لالا لالا بخواب دنيا خسيسه    

          واسه كمتر كسي خوب مي نويسه

                    يكي لبهاش هميشه غرق خنده ست

                              يكي چشماش تو خوابم خيسه خيسه

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/09/06|

برگشتم!!!!!!!!!
موضوع: خاطره

من از پشت شبهای بی خاطره

من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور و دراز

من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبیر رویای نا دیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک آسمان بخشش بی طلب

تو بر خاک تردید باریده ای

مرا با نگاهت به رویا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

 

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

تو یک خانه در کوچه زندگی

تو یک کوچه در شهر آزادگی

تو یک شهر در سرزمین حضور

تویی راز بودن به این سادگی

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم... 

 به عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روی صفحه’ ساعت بچرخند... 

 بلکه روز موعود زودتر فرا رسد...  

تا در میعادگاهمان سرشار از عطر نگاه مهربانت شوم ... 

 گفتی در دستهایم مثنوی بی آلایش احساست را تکثیر کنم. گفتی سرشار از شکوفه های مهر برخیزم و از دنیای هزار رنگ اندیشه برایت گلی بچینم. مانده ام که حرفهای رنگ به رنگ مرا چگونه خوب خوانده ای گه باید از ژرف ترین سایه های مهر برخیزم و با همه شوردر امتداد تنهایی ات بایستم. اینک برخاسته ام همراه با سبوی کوچک که گوشه ای از آن عمری است که به احترام مهر شکفته است. اینک در محضر عشق نشسته ام و چشم در چشم آینه به تمنای گرم تو می اندیشم که از میان هزاران رنگ خواسته ای رنگی که نه از حزن خورشید بگوید وقتی که غروب می کند و نه از ناله جانسوز درختان باغ وقتی که برگهایشان فرو میریزد. تورنگی خواستی که فرهاد و شیرین حضور عشق را بر کوهپایه های گرم احساس نقاشی کنند.

آنگاه پرستوها نیز با همه بی وفایی از کنار دلهای سودایی می گریزند. به راستی در محضر عشق چه زیبا می توان با هم بود بی آنکه یکدیگر را دیده باشیم. می توان از سپیدی آینه گفت و به میهمانی باران رفت. می توان با تو تا معبدی دور سفر کرد. آنجا که دستها سبز می شوندو دل به یاد روزهای خوش رنگ باغ پرمیگیرد. آنجا که عطر گل سرخ تا فراسوی عشق می پیچد.

 مهربانا ! این لحظه شقایق چه مبهوت است. همان روزی که مرا به تو پیوند داده است. از غم آلوده ترین نقطه زمان می آیم . ای کاش در امتداد تنهایی ام حضوری و از دنیای رنگ به رنگ زندگی رنگی را نیز به من تقدیم کنی. رنگی که از شکوفه های تحسین برانگیز باغ بگوید که .....

مهربانم ! آشفتگی گلهایم سرشار از حسن زیبایی حضور توست. من تورا با تمام هستی خود هم آوا با روش شقایق ها احساس کردم و کلمه هایم برای گریز از تنهایی به سوی تو روی گردانیده اند. به راستی وجودم با رسیدن کدامین نسیم پر از شکوفه های مهربانی تو خواهدشد.

 

******

سلام بچه ها!

الان دقيقا ۹ ماه بعد از اون روزيه كه خدافظي كردم و رفتم!!!!!! اه....خب اينطوري نيگام نكنين ديه... بسكه دوستون دارم دلم نتونست دوريتون رو تحمل كنه و به مغزم هي زد كه پاشو برگرد تو نت....

منم با كمال ميل اومدم!

درسا بي نهايت سخت بيد!

مخصوصا اين حسابان كه ميخوام سر به تنش نباشه

مرده شور اين آقاي خيرمند دبير فيزيكمون رو همببرن

چند روز پيش بدجووووووور حالمو گرفت....

ديگه چي؟ فيزيكمون امتحان سختي بود.....۴ تا بيست داشتيم يكيش خودم بودم!

عوضش امتحان آقاي سامع امتحاني بود در نهايت سادگي....

كه از اونم ۴ تا زير ۱۵ داشتيم يكيش خودم بودم!!!

ديگه چي؟

تازگيا عضو يه انجمن ادبي شدم به اسم باران

يه استاده اونجا هست...ووووي! من الان دقيقا ميدونم اين چند تا دندون داره! همچين كه حرف ميزنه همه ي دندوناشم نشون ميده!

ديگه.....دوتا سوتي گنده هم پريشب جلو پسر دايي و دايي كوچيكه م دادم

چي؟؟؟؟؟نميگم كه....اما جديدا مديترانه اقيانوس شده...لندن هم تو فرانسه ست!!!

ديگه هم....آهان....ميخواستم بگم اين پريس من كوشش؟؟؟؟ چند روزه ازش خبر ندارم....امشب ميرم بهش اس ميزنم ديگه...

بعد...ديگه چي؟ آهان....ساعت ۷ كلاس انگليش دارم

امتحان ميان ترم داريم...منم در طول ترم كلا مرخصي بودم هيچي نخوندمممم! تورو خدا ولم كنين برم يه چيزي بخونم من اين ترم مي افتمااااا !

سپيده من فداي تو بشم كه اينقد با معرفتييا عالمه

ديگه چي؟محدثههههههه؟؟؟؟كجا؟بي معرفت؟ حالا كه من اومدم تو ميخواي بري؟؟؟ميزنمااااااا....اههههههه

ديگه.....ستاره تو كجايي ديگه؟اوخ كه شخد دلم برات تنگوليده....

دايي مدار شما خوبين؟ شيطونكام شطورن؟ اميرگلم...آذين ناسيم...دوستون دارم بچه هااااااا

ديگه همينا ديه...

اوووووووووووووووووه عجب آپي شد!

خوشحالم كه برگشتم!

فداي همه

فيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

پ.ن : از قرار معلوم اسم جناب آقاي حسن داداش بزرگ خاندان بيلاگفا جا افتاده! خوانندگان گرامي با عرض پوزش اين قسمت رو هم جزء همون بالاييا بخونيد!

به قول خودش اي حسن اي گل زيبا....(پيشنهاد ميكنم بعضيا يه كارت پستال هم واسه خودشون پست كنن) اي آلبالو......بيا ديگه.... خب خوبي گل زيبا؟ دماغت چاقه؟ كيفت كوكه؟ درسا چطورن؟ مام خوبه ؟ احوال دد ميزونه؟؟ خوب به سلامتي! الحمد لله! خداروشكر! به من چه! به اون چه ؟ به اينا چه؟ من اعصااااااااااااااب ندارم!

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |شنبه 1387/08/18|

دل من ايوانيست .... كه پر از مهر و پر از دلتنگيست
موضوع: خاطره

سلام به همه ي دوستان و عزيزان همراه

بچه ها امروز دلم خيلي گرفته ... يه احساس خاص و البته خيلي بدي دارم ..... يه حسي دارم كه برام نا آشناست ... يه جورايي بگم كه تقريبا تا حالا تجربش نكردم. يه حس غريب و نا آشنا ..... حس جدايي .... حس دلتنگي. حس غم ... حسي كه موقع جدايي از عزيزانت داري ..... ميفهميد چي ميگم كه؟

بچه ها تا آخر تابستون ۴-۵ روز بيشتر باقي نمونده ... ۴-۵ روزي كه اي كاش هيچوقت تموم نميشد. چرا ؟ چون بايد برم. بايد برم و اين جمع صميمي رو تا تابستون آينده يعني بمدت يك سال ترك كنم.

نا سلامتي امسال كنكور داريم ديگه! بابا هم پريشب اعلام فرمودند كه تا اطلاع ثانوي تمامي اجسامي از قبيل گوشي موبايل ... لپ تاب ... كامپيوتر(كامي جون خودمون) ... ام پي تري پلير ... واكمن و تمامي اجسامي كه تنها جنبه ي تفريحي داشته مزاحم درس خواندن بنده مي گردد و لذا بدينوسيله اعلام ميگردد كه عموم اجسام نامبرده روز اول مهر راس ساعت ۷ صبح از دسترس عام و خاص جمع آوري گشته و دسترسي به آنان تا تابستان سال آينده ممنوع و غير ممكن مي گردد!

بچه ها خيلي دلم براتون تنگ ميشه ... تواين مدت دوستاي خيلي خوبي پيدا كردم كه خيلي برام ارزش دارن و مطمئنم كه هيچوقت فراموششون نميكنم ... (بماند كه شماها منو مي فراموشين! يه كوزه آبم روش! ) البته كامنتدوني اين پست رو باز ميذارم ... وبلاگمو هم حذف نمي كنم كه نشونه ي محكمي باشه واسه اينكه برميگردم. امروز خواستم بگم كه :

دل من ايوانيست ... كه پر از مهر و پر از دلتنگيست ... دل من آينه ايست ... كه بر آن مي نگري ... اي قديمي اي خوب ! تو مرا ياد كني يا نكني ... من به يادت هستم ... آرزويم همه خوشبختي توست.

توي ادامه مطلب خطاب به تك تك  دوستاي گلم كه تو اين مدت همراهم بودن و باعث شدن با خندشون بخندم و با گريشون گريه كنم  نوشتم.

خوندنش خالي از لطف نيست.

هركسي ميتونه با خوندن قسمت خودش بفهمه كه :

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دم

گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم .....

برمي گردم!

ديگه ببخشيد اگه شوخيايي كردم كه كسي از دستم دلگير شد و يا گاهي اونقد جدي بودم كه بعضيا دلسرد شدن.

هيچيش از روي عمد نبوده.

دوستتون دارم تا ابد ......

تابستون آينده بر ميگردم.

برام دعا كنين .... براتون دعا ميكنم!

قربون همه ي دوستاي گل و بامعرفتم برم.

به يادتونم ... به يادم باشيد

و خداحافظي بمدت يك سال .... يه خداحافظي كه از همين حالا دلم واسه همتون تنگ شده.

برو ادامه مطلب تا بفهمي درموردت چي نوشتم.
نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/06/27|

و خدا تنهاست.......
موضوع: دکتر شریعتی

 

دليل بودن

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود

و یکی چگونه میتوانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کنند نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند

و زیبایی همواره تشته دلی است که به او عشق ورزد

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور

اما کسی نداشت

و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

عدم بود و خدا بود و با او

و عدم گوش نداشت

حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرف هایی است برای نگفتن

حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.

و سرمایه هرکسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

درونش از آنها سر شار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم و جز خدا هیچ نبود

در نبودن نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هرکسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت

((  دكتر علي شريعتي  ))

 

پ.ن ۱ : خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ،
مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ،
و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ،
که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم»
به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد
و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی !
به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/06/27|

علي آن شير خدا شاه عرب ... الفتي داشته با اين دل شب
موضوع: دکتر شریعتی

 

علي (ع)

سخن گفتن درباره علي (ع) بي‌نهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ مي‌بيند، بلكه خود را در برابر معجزه‌اي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «‌اين خلقت» احساس مي‌كند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن مي‌آيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزه‌اي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است.

علي (ع) يكي از شخصيت‌هاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته مي‌بود، بدشناخته‌تر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار مي‌شناختند.

گاه علي (ع) را كه توي اين جنگ‌ها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش مي‌بينيم، تاريخ مي‌گويد، تنها در نيمه‌ شب‌ها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه مي‌رفته و نگاه مي‌كرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو مي‌برده و مي‌ناليده! هرگز، من نمي‌توانم قبول كنم كه رنج‌هاي مدينه و رنج‌هاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگ‌تر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!

درد علي (ع) خيلي بزرگ‌تر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بي‌تاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني مي‌بيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم مي‌بيند و احساس خفقان در اين عالم مي‌كند.

مسلما هر كسي كه انسان‌تر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس مي‌كند، انسان است، اين است كه مي‌بينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونه‌هاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيبايي‌هايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.

علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانواده‌اي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.

چهرهايي كه مي‌خواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كامل‌ترين خصوصياتش نيست، اما اساسي‌ترين آنهاست

علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، ‌مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) ‌مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) ‌فيلسوف، علي (ع) مظهر بينش‌ها و ابعاد متضاد، علي (ع) ‌زهد انقلابي و عبادت، ‌تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقت‌ها و ارزش‌ها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انسان‌دوستي.

درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه‌هاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي مي‌گرييم كه از شمشير ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس مي‌كند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نمي‌شناسيم!

بايد اين درد را بشناسيم، ‌نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي‌كند و ... ما درد علي (ع) را احساس نمي‌كنيم.

ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه مي‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه مي‌تواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، ‌به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال مي‌بينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيده‌ايم!

در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع مي‌شود و اين مرحله‌اي است پس از شناخت و پس از عشق.

بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » ‌هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »‌! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) ‌وار بودن، علي (ع) ‌وار انديشيدن، علي (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علي (ع) ‌وار زيستن، علي (ع) ‌وار پرستيدن و علي (ع) ‌وار خدمت كردن است.

 

پ.ن۱ :  فدای صداقت کلامش بشم مثل علی (ع) همیشه تنهاست.

پ.ن ۲ : در روزها و شب ها ی ملکوتی شهادت و ولادت علي (ع) توسط مدعوین صدا و سیما بارها این جملات گفته شد ولی بدون آنکه نامی از خالق این جملات برده شود. کاش به همان اندازه که در اقتباس و استنساخ این جملات هنر داشتند . در معرفت آن هم می کوشیدند.

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/06/27|

زمين و آسمان را كفر ميگويي ... نمي گويي؟؟؟؟
موضوع: دکتر شریعتی

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت باخبر گردی

 پشیمان میشوی از قصه خلقت از این ذلت.               

زمین و آسمان را کفر میگویی .

خداوندا تو در قران جاویدت هزاران وعده ها دادی

که نا مردان بهشت را نمیبینند

من اما دیده ام نامرد نامردی که با خون تن مردم هزاران کاخ میسازد.

خداوندا تو میگویی اگر ا هریمن شهوت بر انسان حکمفرما شد

 من او را با صلیب خویش مصلوب خواهم کرد

من اما دیده ام چشمان شهوت باز فرزندی

که بر اندام لخت مادرش چون ژا له می لغزید.

اگر مردانگی این است به نامردی قسم نامرد نامردم

 اگر روزی به عرشت باز آیی لباس فقر پوشی و با مردم در آمیزی

برای لقمه ای نان به زیر پای نامردان شب آزرده و دل خسته به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟ !

 (معلم شهید دکتر علی شریعتی)

 

پ.ن ۱ : دکتر شریعتی یگانه معلم من است.او که چون شمع به پای مردمی سوخت که نمی دانم ارزشش را داشتند یا نه؟؟؟

پ.ن ۲ : صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد « قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. و من هم می نویسم :« که این نوشتن ها و این گفتن ها فقط برای آرام کردن دل خود است و بس که هر چه بنویسیم و بگوییم از معلم شهیدمان كه باز كم گفته ايم و كم نوشته ايم.........
نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/06/27|

پدر ... مادر .. ما متهميم
موضوع: دکتر شریعتی

سلام بر همه ي دوستان و پيروان راه دكتر شريعتي . مطلبي را كه برايتان نوشته ام مستقيما از كتاب   « پدر ، مادر ، ما متهميم » دكتر شريعتي انتخاب شده است . بخشي از اين كتاب پر محتوا و واقعا خواندني را كه خيلي جالب بود را انتخاب كرده و در اين مكتب به نمايش مي گذاريم تا شايد رهگذري سوخته دل ببيند و بخواند و بداند و بفهمد كه دكتر كه بود و براي چه بود و چه گفت و چه فهميد و چه مي دانست...... در اين مكتب دل به اوج و عظمت روح والاي شريعتي پي خواهد برد و بر گرداگرد عرصه ي وجودش به نوحه خواني خواهد پرداخت...پس بيا و تو هم ساكن اين وادي باش.

 

 ( پدر ، مادر، ما متهميم )

 

دين « نه »

تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام .

 

 

كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا     مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم  و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !
نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |چهارشنبه 1387/06/27|

بياين پيش خودمون بچه ها.........
موضوع: طنز (جدي نگيريد!)

 

سلام به همه ي دوستاي گلم كه واقعا توي همه ي شرايط اين وب زيييباااااي منهمراهم بودن.......

راستش امروز اومدم بگم كه چند وقته توي يه وب جيگمل ديگه كه گروهيه شروع به نوشتن كردم. خيلي باحاله اونجا....... چند روزي هم هست كه تغييراتي توش داده شده..... يعني الان وبلاگ به صورتي دراومده كه فكرنكنم هيچ وبلاگي اينطوري باشه. اينم آدرس خوشملششششششش:

اين  هفت  نفر 

حالا ميخوام يكم درمورد اين وبمون براتون توضيح ول كنم :

اين وبلاگ داراي هفت نويسنده ي اصليه كه حق آپ دارن و خودمم عضوشونم با اسم          دختر رنگین کمون 

تعداد بيشماري هم عضو افتخاري داره كه همشون از اينكه اومدن پيش ما و عضو شدن راضين...كلي هم خوشحاليدن.

حالا هر عضو افتخاري واسه خودش يه صفحه ي جداگانه داره كه مشخصات جالبي از اون توش نوشته شده. تازه اين هفت نفر قصد داره واسه اعضاي باحال و جينگوليش تفلد هم بگيره .

ديگه امكانات ديگه اي از جمله چت روم هم داريم كه خداييش ايول داره

حالا شما براي عضويت در وبلاگ باحال اين هفت نفر ميتونين به بخش صفحات ديگر سمت چپ قالب مراجعه كنين و با فشردن لينك درباره ي وبلاگ از همه ي كارايي كه تو مغزاي نخوديمونه با خبر بشين.

هركي سعيده رو دوس داره جون مادرش بياد بعضوه...

خيلي باحاله...خيلي م خوش ميگذره.

تازه وقت چنداني هم نميخواد...هفته اي بيست دقيقه وقت بذارين كافيه.

قربون همتون برم.....دوستون دارم يه عالمه قد هزار تا قابلمه

پ.ن: بچه ها لطفا تو همون آپ قبلي نظر بدين...اينو بنا به دلايل امنيتي كامنت دونيشو بستيم

باي باي لالاي لاي

نوشته شده توسط :هستي | لينک ثابت |جمعه 1387/06/22|



موضوعات
دکتر شریعتی خاطره عاشقانه طنز (جدي نگيريد!)

لینک دوستان

داداش حسن
آیدین
دایی مدار
ستاره
پريس
بيتا
گلاله
مامان طلا
سينا
ندا
حميدرضا
محدثه
مهتاب
جینگیل خانومی
پري
امير
تانژانت 90(علي)
شهد شيرين كودكي(ستاره)
ثريا
ساحل
پوريا
یوسف
مجيد
هستي
saiedeh
سپيده
نوشا
وحید
یه پسر یه دختر
آریامهر
احسان
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


نویسنده وبلاگ :


آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir